Smiley face
 درست طبق نقشه پیش رفتیم

توی ماشین نشسته بودیم و به طرف بانک حرکت می‌کردیم. ماشین ِ خیلی راحت و نرمی بود. اصلن بهش نمی‌آمد که 25سال کار کرده باشد. البته من عاشق رنگش بودم؛ قهوه‌ای روشن با اکلیل‌هایی که برق می‌زدند. نوید انتخابش کرده بود و با هزار بدبختی و قرض و کلی چانه زدن با صاحب دندان گِردش، موفق شد آن را بخرد. درباره خرید ماشین نه من حرفی زدم و نه بابک. فقط همان موقع که ماشین را خریدیم و داشتیم با آن به طرف اتاق‌مان می‌رفتیم، به نوید گفتم: «چه حالی می‌ده یه سیستم مشتی بندازیم روی این و ...» که هنوز حرفم تمام نشده، نوید چپ‌چپ نگاهم کرد و گفت: «مثل اینکه یادت رفته قراره چیکار کنیم؟»


برای خواندن ادامه داستان، روی «ادامه مطلب» کلیک کنید.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط فرید دانش‌فر در ۱۳۹۲/۰۲/۰۶ |
 کلاغ‌ها
نسرین داشت میز ناهار را می‌چید؛ یک بشقاب برنج، خورش قرمه‌سبزی، ماست، دوغ و ترشی. داشت تمام تلاشش را می‌کرد تا به هر ترفندی، برای پنج دقیقه هم که شده، رفتن ‌ِ نیما را به تاخیر بیندازد. بلکه در این پنج دقیقه فکر بهتر و راه حل دیگری به ذهنش برسد.

از توی آشپزخانه می‌توانست نیما را ببیند که در حال جمع و جور کردن کتاب‌ها و و سایلش توی یک ساک ورزشی بود. و بعد به حرف‌های چند دقیقه قبلش فکر کرد:

- : خیال می‌کنی من خوشحالم؟ راه دیگه‌ای نیست. قضیه لو رفته. اگه اینجا بمونم یا اگه بخوای با من بیای، تو هم گیر می‌افتی.
- : خب بذار بیشتر فکر کنیم. شاید یه راه بهتری باشه...
- : نسرین، الآن توی موقعیتی نیستیم که بتونیم به "شاید" و "اگر"ها فکر کنیم. هر لحظه ممکنه مامورها سر برسن.

نیما آمد توی آشپزخانه، نسرین را در آغوش گرفت و برای چند لحظه به چهره‌اش خیره شد. گفت: «خداحافظ» و به طرف در خروجی دوید.

نسرین بشقاب برنج را توی ایوان خالی کرد. می‌دانست کبوترها و گنجشک‌ها همه‌اش را می‌خورند؛ البته اگر کلاغ‌ها بگذارند.


داستان کوتاه

نوشته شده توسط فرید دانش‌فر در ۱۳۹۱/۰۳/۰۷ |
 احمق

مردک حسابی دیوانه شده بود. حرف‌های عجیب و غریبی می‌زد و ما که دورش جمع شده بودیم کم مانده بود از تعجب شاخ دربیاوریم. پیش از این ماجرا، همه به او احترام می‌گذاشتند و گاهی وقت‌ها برای مشورت در زمینه‌های مختلف پیش او می‌رفتند و از راهنمایی‌هایش استفاده می‌کردند. در واقع می‌توانم بگویم مرد قابل اعتمادی بود. اما حالا انگار پاک عقلش را از دست داده بود. من و چندین نفر از اهالی کوچه شنونده‌ی صحبت‌های او بودیم. همیشه لباس‌های مناسبی می‌پوشید و مراقب ظاهرش بود، و حالا هم با همان لباس و ظاهر همیشگی‌اش داشت این حرف‌ها را می‌زد: «...باور نمی‌کنید که چقدر لذت‌بخش بود. شما و خیلی از آدم‌های دیگر هیچ به این موضوع پی نبرده‌اید، ولی من این حس خوب را دیشب تجربه کردم. شما تا به حال پوست هندوانه خورده‌اید؟ فکر نمی‌کنم؛ چون شجاعتش را نداشتید که برای یک بار هم که شده آن را امتحان کنید. هیچوقت نخواستید طعم پوست هندوانه را بفهمید. چون دیگران گفتند خوب نیست و به درد نمی‌خورد، شما هم آن را گذاشتید کنار. اما من دیشب پوست یک هندوانه را خوردم؛ خیلی برایم جالب بود. طعم فوق‌العاده‌ای داشت! وای... نمی‌دانید بعد از اینکه آن را خوردم چه حس خوبی داشتم. و بعد که خوب درباره‌اش تحقیق کردم، فهمیدم پوست هندوانه خاصیت دارویی هم دارد و برای درمان بسیاری از بیماری‌ها مفید است. توصیه می‌کنم که حتمن شما هم امتحانش کنید. بعد خواهید فهمید که من چه می‌گویم. برای یک بار هم که شده، طعم خوب پوست هندوانه را بچشید...»

من گیج و منگ شده بودم؛ انگار که داشتم کابوس می‌دیدم. نگاهی به آدم‌های دور و برم کردم که داشتند با هم پچ‌پچ می‌کردند. مردکِ دیوانه وقتی که حرف‌هایش تمام شد به طرف بعضی‌ها رفت و با آن‌ها از حال عجیبی که دیشب داشت، حرف می‌زد. یکی دو نفر بدون هیچ حرفی بعد از صحبت‌های او به خانه‌های‌شان رفتند، بعضی‌ها که مثل من از شنیدن آن حرف‌ها شوکه شده بودند هنوز آنجا ایستاده بودند. در این میان چند نفر که انگار چرندیات آن مردک را باور کرده بودند داشتند مشتاقانه با او صحبت می‌کردند. زیر لب زمزمه کردم "دیگه اونا خیلی باید احمق باشن!". رفتم روی یک پله نشستم و به آن چند نفری که هنوز مشغول صحبت کردن با آن دیوانه بودند نگاه کردم. عجیب بود؛ یکی دو نفر از آن جمع را می‌شناختم و حدود یک سالی می‌شد که با آن‌ها رفت و آمد داشتم. تمام این اتفاق‌ها برایم مثل یک خواب بود؛ خوابی که بیداری نداشت.

حالا چند روزی از آن ماجرا گذشته. در این چند روز با خودم فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که بدون شک من هم باید یک احمق باشم که یک سال با آن دو نفر رفت و آمد داشتم.


داستان کوتاه

نوشته شده توسط فرید دانش‌فر در ۱۳۹۰/۰۷/۰۱ |
 سهم من

صبح نیازمندی‌های روزنامه را برداشتم و افتادم دنبال کار. از این آدرس به یک آدرس دیگر، از شمال به جنوب و خلاصه هر جایی که فکر می‌کردم کار مناسبی است رفتم و فرم پر کردم. توی این چند روز آنقدر فرم پر کردم که کم‌کم دارد حالم از اسمم و مشخصاتم به هم می‌خورد. ظهر برگشتم و بدون آنکه چیزی بخورم، کف اتاق دراز کشیدم. چند دقیقه بعد آقای تهرانی آمد؛ مدیر ساختمان است و همیشه به وضع ساختمان رسیدگی می‌کند. برای پول شارژ آمده بود که با وجود بی‌پولی این روزهایم مجبور شدم دو دستی تقدیمش کنم.

همانطور روی فرش دراز کشیده بودم که دوباره آقای تهرانی آمد. گفت: «ببخشید آقا نوید، یادم رفت بگم که با همسایه‌ها تصمیم گرفتیم دیوار راهرو رو بلکا بزنیم، سهم شما می‌شه صد تومن.»

_ : «پس چرا من در جریان نبودم؟»

_ : « من تاریخ جلسه رو روی تخته زده بودم، شما خودتون نیومدید، توی اون جلسه راجبش صحبت کردیم، همه هم موافق بودن.»

_ : «اما آقای تهرانی من الآن دست و بالم خالیه، خودتون که وضعیت من رو می‌دونید.»

_ : « خب از یکی قرض بگیر. من خودم در حال حاضر ندارم، وگرنه بهت می‌دادم.»

_ : « آخه از کی قرض بگیرم؟ من که زیاد دوست و آشنا ندارم. همین چند وقت پیش واسه پول کرایه خونه مونده بودم که رفتم از شهاب قرض گرفتم، بقیه بچه‌ها هم که هر کدوم‌شون یه بدبختی دارن. به غریبه هم نمی‌تونم بگم که لنگ صد تومنم. زشته واسم، بهم می‌خندن.»

آقای تهرانی یک "نمی‌دونم چی بگم" گفت و از پله‌ها رفت پایین. از او انتظاری نداشتم، سن و سالی ازش گذشته و کاری از دستش بر نمی‌آید؛ با آن چندرغاز حقوق بازنشستگی که می‌گیرد فقط می‌تواند زندگی خودش را بچرخاند و سرش توی لاک خودش باشد.

هنوز توی چارچوب در ایستاده بودم که عباس آقا - واحد روبرویی‌مان - در را باز کرد و گفت :«آقا نوید چیزی شده؟»


داستان کوتاه

نوشته شده توسط فرید دانش‌فر در ۱۳۹۰/۰۵/۰۱ |
 ایستگاه آخر

برادرم شیشه‌های ماشین را بالا برد و کولر را روشن کرد. بعد از نیم ساعت این خیابان و آن خیابان رفتن، یک خودپرداز سالم پیدا کردیم و برادرم رفت تا پولی که لازم داشت را برداشت کند. یک ماه و  خرده‌ای گذشته و خبری از حقوق نیست، برای همین مجبور شد که از پس‌اندازش پول بردارد. البته چه پس‌اندازی؟ به قول بابا "یه قرون یه قرون جمع می‌کنی که خونه بخری، ولی پولت به اجاره هم نمی‌رسه". من توی ماشین سرم را به شیشه تکیه داده بودم و بی‌هدف بیرون را نگاه می‌کردم. چند نفری که توی صف خودپرداز ایستاده بودند حسابی کلافه بودند و مدام یا سرشان را می‌خاراندند یا ناسزایی نثار کسی می‌کردند؛ صدای‌شان واضح نبود ولی می‌شد فهمید که درباره‌ی چه چیزی حرف می‌زنند.

نگاهی به ایستگاه اتوبوس آن طرف خیابان انداختم. دو نفر از جوی آب رد شدند و با فاصله از هم در ایستگاه نشستند؛ یک زن چاق سی و چند ساله و یک مرد که به نظر چند سالی از او کوچک‌تر بود. زن داشت گریه می‌کرد و حالت عادی نداشت و برعکس او مرد آرام نشسته بود و با موبایلش ور می‌رفت. چند لحظه بعد زن که حسابی عصبانی بود با صدایی بلند حرف‌هایی به مرد زد که من متوجه نشدم. این طرف خیابان هنوز برادرم توی صف بود و داشت با نفر آخر صحبت می‌کرد. اما آن طرف اوضاع قدری بدتر شد؛ زن فریاد می‌کشید و به مرد بد و بی‌راه می‌گفت، بعد گوشی را از دستش کشید و گفت : «خفه شو». این جمله‌ی آخر را خیلی خوب شنیدم.

بعد از چند دقیقه زن در حالی که گریه می‌کرد از ایستگاه بیرون رفت و مرد هم با همان خونسردی به دنبالش. می‌خواستم سرم را بچرخانم تا این طرف را ببینم، که برادرم نشست پشت فرمان و گفت: «خودپرداز خراب شد.»


داستان کوتاه

نوشته شده توسط فرید دانش‌فر در ۱۳۹۰/۰۴/۱۱ |
 بی‌پولی

روی کاناپه دراز کشیده بودم و داشتم به این فکر می‌کردم که برای پرداخت اجاره‌ی این ماه بهتر است از چه کسی پول قرض کنم؛ بهروز دو ماهی می‌شود بی‌کار است، پارسا هم در حال تدارک عروسی‌اش است و پدرام هم که هفته‌ی پیش از کار اخراج شد. در همین فکرها بودم که دوباره سر و صدای این عباس آقا بلند شد. دیگر بعد از گذشت دو سال به این داد و بیداد کردن‌ها عادت کردم. برای همین است که نمی‌توانم ظهرها بخوابم. این دو نفر - عباس آقا و زینب خانوم - همیشه با هم مشکل دارند. من نمی‌دانم چرا اینقدر علاقه دارند که با این وضعیت به زندگی‌شان ادامه بدهند.

سعی کردم بدون توجه به این سر و صداها به آدم‌هایی از فامیل فکر کنم که می‌شود ازشان پول قرض کرد؛ عمو یک خانه‌ی وام‌دار خریده و هر ماه بابت این وام کوفتی کلی پول می‌دهد، پسر دایی فریبرز هم که پول مواد خودش را داشته باشد هنر کرده، پسر عمه‌ام... ای بابا، دعواهای این دو نفر همیشه بیشتر از یک ساعت طول نمی‌کشید، نمی‌دانم چرا این دفعه بی‌خیال نمی‌شوند؟

صدایی نمی‌آید؛ انگار بعد از دو ساعت جر و بحث دیگر انرژی‌شان تمام شد. تمام حرف‌های‌شان هم تکراری است، همان دلیل‌ها، همان بهانه‌ها. همیشه هم آخرش قول می‌دهند که از فردا مشکلی پیش نیاید، اما باز هم همان صحبت‌ها تکرار می‌شود. حالا من این پول اجاره را چکار کنم؟

 

داستان کوتاه

نوشته شده توسط فرید دانش‌فر در ۱۳۹۰/۰۳/۲۶ |
 روزگاره دیگه... می‌گذره

"روزگاره دیگه... می‌گذره"
این جمله‌ی معروف آقای میرزایی - همسایه‌ی بالایی‌مان - است. بعضی وقت‌ها فکر می‌کنم اگر این جمله را از او بگیرند، در جواب صحبت‌های من چیزی ندارد بگوید. آقای میرزایی را دو سال است که می‌شناسم؛ یعنی از وقتی به این ساختمان نقل مکان کردم. یک مرد میانسال است. شاید چهل و پنج سال را داشته باشد یا شاید هم بیشتر. راستش من عادت ندارم سن و سال کسی را بپرسم، فکر می‌کنم اگر لازم باشد و خود شخص هم مایل باشد، مطرح می‌کند. داشتم می‌گفتم، آقای میرزایی همیشه مواظب سر و وضع خودش است و حسابی به خودش می‌رسد. برای همین است که نمی‌شود سن واقعی‌اش را از ظاهرش فهمید.

به طور معمول عصرها که برای هواخوری به حیاط ساختمان می‌روم او را می‌بینم. اگر هم سر حال باشم قدری با او گپ می‌زنم. آدم خوش برخوردی است ولی اگر او را نشناسید و کمی بیشتر از "سلام و احوالپرسی" با او صحبت کنید، حس می‌کنید به حرف‌های شما علاقه‌ای ندارد و برای همین جواب مناسبی به شما نمی‌دهد. البته به هیچ وجه اینطور نیست. فقط مشکل اینجاست که او نمی‌داند چه باید بگوید. تنها جمله‌ای که به ذهنش می‌رسد همین است: "روزگاره دیگه... می‌گذره". و انگار برایش فرقی ندارد که شما درباره‌ی فیزیک کوانتوم صحبت می‌کنید یا نرخ سیب زمینی و پیاز.

دیروز عصر طبق معمول توی حیاط بودم و داشتم برای خودم قدم می‌زدم که آقای میرزایی آمد. من حال و روز خوبی نداشتم و به خاطر گم شدن کیف پولم حسابی اعصابم به هم ریخته بود. اما خب برای اینکه خودم را خالی کنم و حال و هوایم عوض شود تصمیم گرفتم قدری با آقای میرزایی درددل کنم. ماجرای گم شدن کیف پولم را از اول تا آخر برایش تعریف کردم و به کسانی که فکر کردم در این ماجرا تقصیر داشتند کلی بد و بی‌راه گفتم. پیش از آن که او بخواهد حرف همیشگی‌اش را بزند خودم گفتم: «البته خب روزگاره دیگه... می‌گذره».
آقای میرزایی آرام دستش را روی شانه‌ام گذاشت و گفت: «نه دیگه پسر جان، این خریت خودته!»

 

داستان کوتاه

نوشته شده توسط فرید دانش‌فر در ۱۳۹۰/۰۳/۲۰ |
 جدول

پیرمرد هر روز صبح که از خواب بیدار می‌شد بعد از شستن دست و صورت و خوردن صبحانه‌ی ناچیزی، لباس‌هایش را می‌پوشید و روانه‌ی روزنامه‌فروشی می‌شد. روزنامه‌ی همیشگی را می‌خرید و روی نیمکتی در پارک نزدیک خانه‌اش می‌نشست و مطالب روزنامه را سرسری می‌خواند. بعد هم صفحه‌ی جدول روزنامه را تا می‌زد و شروع می‌کرد به پر کردن خانه‌های خالی جدول. در واقع روزنامه را برای  جدولش می‌خرید. حل کردن جدول که تمام می‌شد به خانه برمی‌گشت. کارهای دیگری هم که در باقی ساعت‌های روز انجام می‌داد همین‌طور یکنواخت و کسل کننده بود.

یک روز که مثل همیشه در پارک مشغول خواندن روزنامه بود، برای چند دقیقه باد شدیدی گرفت و چند صفحه از روزنامه‌اش را باد با خود برد. پیرمرد نگاهی به این طرف و آن طرف انداخت تا شاید صفحه‌های گمشده را پیدا کند ولی یکباره نگاهش به دختری چهار یا پنج ساله‌ای افتاد که چهره‌ی شیرینی داشت. با قدم‌هایی آرام نزدیک دخترک شد و روبرویش نشست. پیرمرد نگاهی به او انداخت و خیلی آرام شروع کرد به صحبت:
  - تو چقدر خوشگلی دختر کوچولو!

دخترک آهسته جواب داد:
  - راست می‌گی؟
 
 - آره. تا حالا کسی بهت نگفته بود؟

  - فقط 2 نفر! بابا و مامانم.

  - من از اونجا دیدمت. بعد گفتم بیام پیشت بشینم یه کم با هم صحبت کنیم.

  - خب اینهمه دختر خوشگل هست، چرا پیش اونا نرفتی؟ همین همسایه‌مون، یا اون دختره که باباش اونروزی واسش عروسک خرید یا همین دختره که اونجا داره تاب‌بازی می‌کنه.

پیرمرد نگاهی به دختری که داشت تاب می‌خورد انداخت و بعد با خودش فکر کرد که او راست می‌گه، دختر خیلی خوشگلی بود. بعد پرسید:
  - خونه‌تون کجاست؟
 
دخترک با دست اشاره‌ای به آن طرف خیابان کرد و گفت:
  - اونجا! همون خونه که درش بزرگه، آبیه.

پیرمرد باورش نمی‌شد. دخترک همسایه‌ی او بود ولی این چند سال حتا یک بار هم او را ندیده بود. نگاهی به صورت شیرین دخترک انداخت و دستش را بوسید. خیلی آرام به طرف نیمکت خودش رفت، همانطور که ایستاده بود نگاهی به روزنامه و جدولی که تمام خانه‌هایش خالی بود‌ انداخت و به راهش ادامه داد.

 

+ پس از نوشته: منتظر بودم نظر خواننده‌ها را در مورد این داستان بخوانم و بدانم، که هر چه گشتم نظری نیافتم. دوست داشتم ببینم نظر دیگران راجب این داستان چیست؟ نظر شما را -موافق یا مخالف- دوست داشتم بدانم. باور داشته باشید که نظر تک‌تک شما برای من مهم است، خیلی مهم.


داستان کوتاه

نوشته شده توسط فرید دانش‌فر در ۱۳۹۰/۰۲/۱۶ |
درباره وبلاگ
این آدم دو پا من هستم. هرچه در اینجا می‌خوانید حاصل قلم نصف و نیمه‌ام است. ضمن این‌که همه نوشته‌ها یک خیالپردازی هستند و بس. بخش «گفت‌وگو» هم که تکلیفش معلوم است.
منوی اصلی
صفحه اول
شناسنامه
نامه برقی
بایگانی
تیترهای وبلاگ
بایگانی
آذر ۱۴۰۴
مهر ۱۴۰۴
تیر ۱۴۰۴
فروردین ۱۴۰۴
اسفند ۱۴۰۳
دی ۱۴۰۳
آرشيو
دسته‌بندی موضوعی
روزنوشت
داستان کوتاه
داستانک
شعر
تک‌گویی
نوشته‌های پراکنده
چرند و پرند
من و اژدر
رادیو آدم‌ها
گفت‌وگو
مینیمال
برچسب‌ها
تنهایی (3)
عاشق (2)
فاخته جان (2)
پیوندها
سایت دانای کل
 سایت چلچراغ
 پادکست رادیوچل
 کافه چای کوفسکی
 یعقوب کذاب
 Khers
 نیکولا
 یک دختر ترشیده
 کافه کافکا
 یک گلوله برای ژنرال
 یک تماس بی پاسخ
 




Powered By
BLOGFA.COM
...