Smiley face
 اژدر وارد می‌شود


درِ اتاق را بسته بود و داشت با کسی تصویری حرف می‌زد. من که از کامپیوترم دور افتاده بودم، رفتم یک کاسه شیر داغ کردم که با کیکی بیسکویتی چیزی بخورم. نیم ساعت که گذشت، در را باز کرد و با نیش باز آمد کنارم نشست. مثل بچه‌های هفت هشت ساله منتظر بود بپرسم کی بود. البته از آن لبخند بزرگ روی صورتش هم می‌توانستم جوابش را حدس بزنم.


- کی بود؟
- دوست‌دختر سابقم.

اگر صد تا حدس می‌زدم، این‌یکی احتمالا نودونهمی‌اش بود. وقتی می‌گویم اژدر آدم عجیب و غریبی است بهم حق بدهید. آن از اسمش این هم از رفتارش که هیچ به آدمیزاد نرفته؛ آخر شما بگویید کدام دیوانه‌ای را سراغ دارید که وقتی دوست‌دختر/پسر سابقش زنگ می‌زند نیشش باز شود؟ قاعدتا باید افسردگی‌اش بیشتر شود، اما برای او برعکس عمل می‌کند. تکه آخر کیک را با جرعه آخر شیر پایین می‌دهم. یک‌دفعه فکری می‌شود و می‌گوید: «البته نمی‌دونم دوست‌دخترم بود یا نه.» نخیر، دیوانه‌تر از ایشان در عالم پیدا نمی‌کنید. یعنی چه که نمی‌دانم. آدم مگر می‌شود نفهمد دوست‌دختر داشته یا نداشته.


- ببین ما با هم صحبت می‌کردیم، پیام می‌دادیم. چند باری هم بیرون رفتیم. ولی اون چیزی که باید باشه نبود. یعنی من دلم می‌خواست ولی اون نمی‌خواست. البته اونم بدش نمی‌اومدها. نمی‌دونم.

من از کارش سر درنمی‌آورم. یعنی بعد از این‌همه سال دوستی، هنوز گاهی نمی‌فهمم چی توی کله‌اش می‌گذرد. ظرف‌ها را برمی‌دارم و می‌روم توی آشپزخانه که بشورمشان. صدایش را بلند می‌کند که خوب بشنوم: «یعنی من رو دوست‌پسرش نمی‌دونست.» پیش‌دستی را می‌گیرم زیر شیر آب و کامل زیر و رویش را خوب می‌سابم. صدای آب که می‌خورد کف سینک می‌رود روی اعصابم؛ سر وامانده شیر آب را کمی این‌طرفی می‌کنم که صدایش کم شود. «ولی خب یه بار هم بهم گفت حاضره زنم بشه، اگه خونه داشته باشم.» توی دلم می‌گویم کاش ظرف‌های بیشتری بود که همین‌طور سرگرم می‌شدم و می‌شستم. احساس می‌کنم این کار خودش باعث تمدد اعصاب می‌شود. «اما من خونه ندااااشتم. ماشین هم نداشتم تاااازه.»

دست‌هایم را با حوله‌ای که روی دیوار آویزان است خشک می‌کنم. باید بشینم بنویسم، اما حالش را ندارم. توی دلم می‌گویم یک فیلم بگذارم ببینم، اما وقتی به این فکر می‌کنم که باید دو ساعت با دقت به صفحه نمایش خیره شوم، نظرم برمی‌گردد. «الان رفته خاااارج. مثل این‌که داره ازدوااااج می‌کنه.»
اگر شما فهمیدید دلیل نیش باز این بشر چه بود، به من هم خبر بدهید.

من و اژدر

نوشته شده توسط فرید دانش‌فر در ۱۴۰۲/۱۱/۱۴ |
 یک‌ذره زرنگی

اژدر حالش خوب نیست. مدتی نبود و بیشتر از قبل درگیر کارم شدم و کمتر بهش فکر کردم. وقتی که نبود می‌توانستم خیال کنم مشکلی ندارد و مثلا توی خیابان‌ها می‌پلکد یا رفته است وسط پارک بزرگی نشسته و آدم‌ها را تماشا می‌کند. اما حالا که هست، حالا که اینجاست نمی‌شود طور دیگری فکر کرد. گاهی وقت‌ها آدم از نبودن نگران می‌شود گاهی وقت‌ها از بودن. حالا نمی‌دانم چرا دارم سخن قصار تحویل شما می‌دهم. خواستم بگویم اژدر بیمار است. یعنی روبراه نیست. یک چیزیش شده که من سردرنمی‌آورم. یک مدل قرصی هم داشت که حالا تمام شده. پرسیدم: «چی بود اسم این قرصه؟» همان‌طور که یک‌وری لم داده بود روی کاناپه (همان کاناپه معروفِ گول‌زنک که قبلا هم برایتان تعریف کردم) سرش را کج کرد و جواب داد: «سخته، یادت نمی‌مونه.»

بله، خودم می‌دانم بهانه است؛ اصل قضیه این است که دلش نمی‌خواهد قرص بخورد. عقیده دارد آدمیزاد باید بدون قرص و دوا حالش خوب باشد، کارش که به دارو و بیمارستان کشید بهتر است کار یک‌سره شود. خیلی حرف احمقانه‌ای می‌زند. احتمالا با چند تا روشنفکر حرف زده که این‌شکلی شده. هرچند خودش هم همیشه این پتانسیل را دارد که افسرده و بی‌حال شود.

همین دو ماه پیش که با هم رفتیم دکتر، نمی‌خواست داروهایش را بگیرد. گفتم الاغ جان، متصدی داروخانه را ببینی خودت هر روز می‌آیی قرص می‌خری. گفت نچ. گفتم تازه یکی هم نیست، سه نفرند، یکی از یکی خوشگل‌تر. پای راستش را گذاشت روی داشبورد و گفت که چه فایده وقتی مال من نیست. خیلی بی‌ذوق است. می‌گویم آقا تو فقط نگاهش کن، این‌همه زیبایی را ببین! اصلا دلت وا می‌شود. اگر یک‌ذره زرنگ باشی و مثلا شماره‌ات را پایین نسخه‌ات برایش بنویسی، شاید مال تو شد! می‌شناسید که این اژدر بی‌کله را؛ توی حرف نمی‌ماند. می‌گوید: «آخه چس‌مغز، من اگه یک‌ذره زرنگ بودم که مال خودم رو نگه می‌داشتم.»

خلاصه که خواستم از اژدر بی‌خبرتان نگذارم. خیالتان راحت، هنوز همان است؛ احمق و منفی‌نگر و غرزن.

من و اژدر

نوشته شده توسط فرید دانش‌فر در ۱۴۰۲/۰۳/۰۸ |
 گوشه ذهن


روبروی تلویزیون به پشتی تکیه داده‌ام. اژدر دو سه روزی است رفته؛ بی‌خبر. یک کلمه هم حرف نزد. قبل‌ترها وقتی می‌خواست جایی برود، می‌گفت. اصلن اگر جایی هم بود، با هم می‌رفتیم. کنترل را توی دستم بازی می‌دهم و فکر می‌کنم شاید تقصیر من بوده که این چند وقت حالش را نفهمیدم.  هرچند کم حرف می‌زند، ولی چیزی ندارد از من قایم کند. درست است که نمی‌شود به زور از دهانش حرف کشید بیرون، ولی شاید بهتر بود کاری می‌کردم. مثلا دستش را می‌گرفتم می‌بردم خیابان‌ها را بالا پایین می‌کردیم. آدم‌های دل‌خوشی را که توی کافه‌ها نشسته‌اند نشانش می‌دادم، می‌گفتم ببین! وضع ما که از این‌ها بدتر نیست. بعد لبخندی می‌زد و می‌گفت ادا اصول. نگرانش شده‌ام. راستی نکند همان کافه‌ها حالش را بد کرده باشد، همان آدم‌ها. گند بزنند. من هیچوقت بلد نیستم حالش را خوب کنم. نمی‌دانم توی ذهن لعنتی‌اش چه خبر است. نکند کسی فکری‌اش کرده و من خبر ندارم. یک بار گفتم اژدر این محله دختر زیاد دارد، یعنی باور کنم هیچکدام‌شان نرفته‌اند توی دلت؟! نگاهش را دوخت به استکان چایی کمر باریک و انگشت‌هایش را حلقه کرد دور استکان، جواب داد: «نبایدم باور کنی. همه‌شون خوشگلن، معلومه که رفتن تو قلبم.» یک حبه قند برداشت گذاشت گوشه لبش و گفت: «ولی هیچکدوم جدی نیستن. اونی که فکرتو مختل می‌کنه، می‌ره گوشه ذهن.» حالا که گذاشته رفته، دلم شور می‌زند. همسایه‌ها می‌گویند زنگ بزن ببین کجاست. هنوز اژدر را نمی‌شناسند؛ نمی‌دانند وقتی می‌خواهد تنها باشد، هیچ‌جوره نمی‌شود پیداش کرد. اینجا که بود حس نمی‌کردم کسی پیشم است، ولی حالا که رفته بدجور جای خالی‌اش توی چشم می‌زند. حالم خوش نیست. باید بروم یک استکان چایی بریزم. هیچ چیزی مثل چایی، تنهایی آدم را پر نمی‌کند.

من و اژدر

نوشته شده توسط فرید دانش‌فر در ۱۳۹۸/۰۳/۲۶ |
 املت با غر اضافه


لش کرده‌ام روی کاناپه. دقت کرده‌اید که کلمه‌ها می‌توانند در عین صداقت، دروغ تحویلتان دهند؟ بی اینکه خودتان هم بفهمید. همین کاناپه که می‌گویم، یک مبل قهوه‌ای رنگ و رو رفته است، که تازه یک بار هم پارسال دادیم روکشش را عوض کردند؛ پایه‌هایش هم زخمی شده، انگار که موشی چیزی جویده باشد. اژدر توی آشپرخانه دارد غذا درست می‌کند. غذا؟ خب راستش یک املت است، آن هم با رب، نه با گوجه. من که اهمیت نمی‌دهم چی باشد و چطور. اژدر حالش خوب است؛ هفته قبل با دختری که  تا حدودی خوشگل است قرار گذاشته. همین که از در وارد شد، نیش بازش را دیدم. آنقدر ساده است که حتی نمی‌تواند چیزی به این سادگی را مخفی کند. دیدم خرید هم کرده؛ تنقلات برای موقع فیلم دیدن. حالش که روبراه باشد می‌نشیند به تماشای فیلم؛ یا درام یا کمدی. اینطور وقت‌ها حال فیلم هنری و فلسفی و جنگی ندارد. فلش را انداخت کنار تلویزیون و خریدها را خالی کرد توی بشقاب. گفتم گند بزنند روزگاری که نمی‌تواند ببیند یک روز حال جفتمان خوب است. سخت است ببینی همه فکر خودشانند، و تو گوشه ذهنت فکر بقیه باشی؛ از محل کار تا بین رفقا. اینهمه مدت بگذرد، و آنقدر همه‌چیز مزخرف پیش برود که شک کنی اصلا ارزشش را داشته؟ دو به شک می‌شوی. خود همین اژدر که از من هم سفت و سخت‌تر است، گاهی دودل می‌شود، می‌زند به سرش کارهای عجیب کند، عوض شود. نشسته‌ام برایش درد و دل کرده‌ام، تهش بهم می‌گوید «قول می‌دم یکی پیدا بشه قدر بدونه.» حرف‌هام توی کله‌اش نمی‌رود. می‌گویم همین‌که بین این آدم‌ها زندگی کنی و عزت نفس به خرج بدهی و قید خوشی‌ها را بزنی، خودش سخت است، فکرش را بکن حالا این وسط یکی برگردد بهت متلک هم بگوید. متلکی که بار همان عوضی‌ها هم نمی‌شود.

توی سبد پلاستیکی سبزی می‌ریزد، ظرف املت را می‌گذارد بغلش و می‌آورد پیش من. دو تا نان لواش گذاشته توی سفره، با نمک و فلفل. می‌نشیند روبروی من، می‌گوید: «من و تو بعضی وقت‌ها فقط غر می‌زنیم. یا همین گهی که هستی، باش. یا درست و حسابی عوضی شو.»


من و اژدر

نوشته شده توسط فرید دانش‌فر در ۱۳۹۷/۰۷/۲۳ |
 حرف‌های نزدنی


چند وقتی بود که خبری ازش نداشتم؛ اژدر را می‌گویم. شاید باور نکنید، شاید خیال کنید داستانسرایی می‌کنم، اما واقعیتش همین است که گفتم. چند وقتی نبود، نمی‌دانستم کجاست، حتا پیش آمد که اصلا فراموشم شد که نیست، که حضور ندارد. دلم برایش تنگ شده بود. برای غر زدنش، برای آه و ناله‌ها، احساس دست نخورده و تمیزش و البته حماقت تمام نشدنی‌اش. وقتی دیدمش، ندویدیم بغل هم، اشک نریختیم و از شوق زیاد بالا پایین نپریدیم؛ این‌ها بیشتر نمایشی است و به درد فیلم‌ها، داستان‌ها و اینستاگرام می‌خورد. ما مثل دو مرد دست دادیم، محکم و با چند تکان پشت سر هم. بعدش نشستیم به صحبت کردن. اصلا نپرسیدم کجا بودی چکار کردی و این‌ها. می‌دانم هرچه لازم باشد خودش تعریف می‌کند؛ آن مهم‌ترها آن پررنگ‌ها. باز هم مثل همیشه غر زد، به دخترها پرید، البته این بار با لبخند. برایتان پیش آمده موضوعی اعصاب خرد کن آنقدر تکرار شود و تکرار شود که دیگر خاصیتش را از دست بدهد و تبدیل به شوخی شود. آنوقت هی تعریف می‌کنید و می‌خندید. دقیقا همان کاری که اژدر کرد. این بار حتا لحنش هم عوض شده بود. همانطور که داشت قه‌قهه می‌زد، گفت: «آخه چرا من یاد نمی‌گیرم که دخترا با گوش‌شون عاشق می‌شن!؟» حسابی حال می‌کنم با این شکل و فرمش؛‌ با اینکه می‌دانم پشتش ناراحتی است،‌ اما همینش هم بامزه‌ست. دل به دلش می‌دهم و می‌گویم: «تو آدم نمی‌شی. الاغ! چار تا قربونت برم و عزیزم دلم تنگ شده که جایی نمی‌ره.» دست‌هایش را به زمین تکیه می‌دهد و پشتش را عقب و عقب می‌کشد تا به دیوار تکیه بدهد. جواب می‌دهد: «باور کن دست خودم نیست. خیر سرم می‌خوام با کارهام، با رفتارام نشون بدم دلم پیششه. توی عمل. وگرنه حرف که باد هواست.» دوباره می‌زنم زیر خنده و می‌گویم: «الاغ! خوبه که. باد هوا خرج نداره!» گوجه سبز را پرت می‌کند طرفم و یک "برو گمشو"ی غلیظ هم ضمیمه‌اش می‌کند.

دوری چند هفته‌ای، امروز را خاص کرد، چسبید. راستی دلم تنگ شده بود. من کسی نیستم که دلتنگی را جار بزنم. بهش هم نگفتم. خودش باید بفهمد. خودش باید حس کند. قبول که این حرف‌ها را دخترها دوست دارند بشنوند بیشتر، ولی لذتش وقتی است که خودت بفهمی و حس کنی طرف دلش تنگ شده. وگرنه این جمله کوتاه را هر کسی می‌تواند بگوید؛ اینکه تو کشف کنی چیز بارزشی می‌شود. اینکه کشف کنی، یعنی تو طرفت را دیگر می‌شناسی، می‌فهمی‌اش و می‌دانی چه حالی دارد.

من و اژدر وقتی همدیگر را دیدیم، ندویدیم بغل هم، اشک نریختیم و از شوق زیاد بالا پایین نپریدیم. ما مثل دو مرد دست دادیم و به هم لبخند زدیم. و هر دویمان می‌دانیم این لبخند چه حرف‌هایی دارد.


من و اژدر

نوشته شده توسط فرید دانش‌فر در ۱۳۹۷/۰۳/۰۴ |
 قضیه خیار


چند وقتی است که تنها نان‌آور خانه شده‌ام. اژدر حال و احوالش به هم ریخته دوباره. صبح‌ها دیر بیدار می‌شود، بی‌حوصله تلویزیون روشن می‌کند و بی‌هدف کانال‌ها را بالا پایین می‌کند. این‌ها را روز جمعه‌ای که توی خانه بودم، فهمیدم. اشتهایش هم کم شده. توی خانه دو وجبی‌مان قدم می‌زند می‌رود در یخچال را باز می‌کند، به محتویات ناچیز نگاهی می‌اندازد و برمی‌گردد و روی کاناپه ولو می‌شود. قبلن‌ها کتاب دستش می‌گرفت، حالا این عادت هم از سرش افتاده. دیروز همانطور که جلوی تلویزیون دراز کشیده بود، رفتم کنارش و گفتم:‌ «دردت چیه؟» مطابق معمول آهی کشید و سکوت کرد. حرف نمی‌زند و من می‌دانم توی دلش حرف‌ها تلنبار شده‌اند. از آن‌ها نیست که جار می‌زنند یا با پرحرفی خودشان را خالی می‌کنند؛ هرچه است توی خودش می‌ریزد، تا چند روز بالا پایین‌شان می‌کند و زمان می‌برد تا مساله‌ها برایش هضم شود.

یک خیار قلمی از یخچال برداشت، پیش‌دستی را جلویش گذاشت و شروع کرد به پوست کندن. گفت: «خیار سر و شکل جالبی نداره، اصلن قشنگ نیست، به عکس موز.» من داشتم با گوشی‌ام ور می‌رفتم. نفهمیدم از چی دارد حرف می‌زند. سرم را بالا آوردم که یعنی دارم گوش می‌کنم. همانطور خونسرد و آرام ادامه داد: «حتا خاصیت موز بیشتره. مزه‌ش هم بهتره. ولی خیار از خودش چیزی نداره. تازه باید بهش نمک بزنی تا یه کم خوشمزه بشه.» چیزی نگفتم. یعنی راستش چیزی نداشتم که جوابش را بدهم. گاهی وقت‌ها حرف‌هایش من را گیج می‌کند. این است که ترجیح می‌دهم فقط گوش بدهم. پوست کندنش که تمام شد، نمک را برداشت و پاشید روی خیار و با اشتها گاز زد. جوید و قورت داد. گفت: «با همه این حرفا، آدما خیار رو بیشتر از موز دوست دارن.» به نظرم حرفش مسخره می‌آمد. جواب دادم که این چیزها چرند است و اگر از صد نفر بپرسی، نود نفر می‌گویند عاشق موز هستند. گاز دوم را زد و همانطور که داشت می‌جوید، گفت: «آدما دروغ زیاد می‌گن.»


من و اژدر  

نوشته شده توسط فرید دانش‌فر در ۱۳۹۶/۰۱/۲۵ |
 کلمه‌ها را بالا آوردم


گفتم سال تمام شد اژدر، دلگیر نباش، غصه نخور، شاکی نباش. حرفی نزد؛ نشست، به دیوار اتاق تکیه داد و زانوهایش را بغل کرد. گفتم اژدر، دنیا روی خوش هم دارد، روزهای خوب، لحظه‌های قشنگ، کنج اتاق نشین پسر. دیدی روزها عین برگ از درخت افتادند و زیر پا له شدند. دیدی یک سال دیگر هم الکی الکی رفت. هر سال خیال می‌کنیم فردا که روز نو می‌آید ما هم حال‌مان بهتر می‌شود، کلی نقشه داریم توی سرمان، با یه کوله پر از آرزوها و فانتزی‌ها می‌نشینیم پای سین‌ها و فکر می‌کنیم همین که توپ را در می‌کنند موتور ما هم روشن می‌شود و یک راست می‌رویم توی سرزمین شگفت‌انگیزها. آنقدر کارتون دیدیم که خیال برمان داشته زندگی و دنیا هم کارتونی است. زرشک. می‌گویم اژدر ایندفعه تو بیا بنویس. برای‌مان بگو توی آن دل لعنتی‌ات چه خبر است؛ بگذار اگر واقعن غمی اینقدر بزرگ هست، ما هم شریک باشیم و بیاییم زیر بار غمت، یک گوشه‌اش را بگیریم روی دوش‌مان. غصه‌ای که تو را به این حال و روز انداخته، ارزش خریدن دارد. یک وقت خیال نکنی من هم مثل آدم‌ها از کنارت رد می‌شوم، فکر نکنی دلداری‌ات می‌دهم؛ نه، هنوز آنقدرها هم احمق نشدم، یک چیزهایی بارم هست. می‌دانی اهل لاف زدن نیستم، حرف کمتر می‌زنم، بیشتر عمل می‌کنم. ولی این روزها تنهایی مد شده اژدر. اگر تو هم توی فاز منفی باشی، غصه‌ام می‌گیرد. توی فلان برنامه عکس لب پنجره می‌گذارند با نگاهی به دوردست و یک متن و شعر غم‌دار هم ضمیمه‌اش می‌کنند، بعد خبر می‌رسد همان شب بعد از پارتی و پایکوبی و خورد و خوراک، توی تخت دو نفره خوابیده. بیا غیبت‌شان را نکنیم، در حدش نیستند. بگذار توی عالم خودشان باشند. بگذار توی کمپین‌ها بروند، بی اینکه یک بار رنگ پایین شهر را دیده باشند. زندگی هر کس مال خودش است. می‌گویم بیا یک بار تو حرف بزن، تو برای ما بنویس. خریدار ندارد، مهم نیست، من که می‌خوانم. اصلن مگر باید کسی ببیند. بنویس خالی شوی. توی دلت که بماند، جمع می‌شود، گوله می‌شود، می‌افتی توی حوض نقاشی. اژدر نگاهم می‌کند و می‌گوید: «کسی نمی‌ماند. حتا تو هم نیستی، که اگه بودی من الآن زانوهام رو بغل نمی‌کردم.» ساکت شدم. حرف نزدم. مثل همیشه حق با اژدر بود.

حالا قرار گذاشتم با خودم، عوض شوم. اما این هم از همان شعارها است. من همین گهی هستم که بودم. حتا اگر کسی من را نبخشد، من همه را می‌بخشم. حتا اگر تمام دنیا من را توی لیست سیاه گوشی‌شان بگذارند، من لیست سیاه نمی‌سازم. حتا اگر حتا اگر. من همان پسری هستم که... نباید خودش را توضیح بدهد؛ چون هیچکس معنی حرف‌هایش را نمی‌فهمد.


رپ‌بازی: امسالم به تَش رسید و هنو بازه باغ وحش...


روزنوشت + من و اژدر

نوشته شده توسط فرید دانش‌فر در ۱۳۹۴/۱۲/۲۸ |
 برفک


اژدر می‌رود توی آشپزخانه، پفک و چیپس را از کابینت برمی‌دارد و توی سینی خالی می‌کند و می‌آید توی اتاق. می‌گویم: «باز اومدی جلوی من خارت خارت چیپس بخوری؟ خب برو کنار تلویزیون بذار من چار تا کلمه بنویسم.» دست به سینی جلوی من می‌ایستد؛ می‌گوید: «تلویزیون‌مون برفک نشون می‌ده.» بهانه می‌آورد، فقط می‌خواهد پیش من بنشیند. می‌گویم: «همون برفکا رو نگاه کن.» برمی‌گردد طرف پذیرایی و همانطور که دارد می‌رود، می‌گوید: «اگه می‌خواستم برفک ببینم که در یخچال رو باز می‌کردم.» حواسم بهش هست. می‌رود یک فیلم انیمیشن می‌گذارد توی دستگاه و می‌نشیند درست مثل یک بچه‌ی شش ساله پفک می‌خورد.

چند دقیقه بعد با یک پفک توی دهانش برمی‌گردد پیش من. انگار که ماتش برده باشد. گیج و ویج. معلوم نیست یک کشف بزرگ انجام داده یا توی تاریکی روحی چیزی دیده. یکدفعه و بدون هیچ مقدمه‌ای می‌گوید: «همه چی عوض شده.» نمی‌دانم از چه چیزی حرف می‌زند. تازه سرم گرم کار شده بود، ولی برای اینکه ناراحت نشود جوابش را می‌دهم: «اون فیلم واسه سن تو نیست.» آرام آرام پفکش را می‌خورد و قورت می‌دهد و می‌گوید: «می‌دونی؟ ما اون‌وقتا هیچی نداشتیم، ولی الآن کلی خاطره داریم. اینا همه‌چی دارن جز خاطره.» دست‌هایم را از روی کیبورد برمی‌دارم؛ حال نوشتن ندارم. از طرفی  می‌دانم اژدر دلش گرفته باز. این‌طور وقت‌ها حرف زیاد می‌زند. نمی‌خواهم اوضاع بدتر شود. بحث را عوض می‌کنم و می‌گویم: «راستی بازی چند چند شد؟» جواب نمی‌دهد. تا خود صبح باید بنشینم و حرف‌هایش را گوش کنم.


من و اژدر


پی‌نوشت: برای دانلود بازخوانی نامه‌ی شماره یک به اینجا بروید: «نامه‌ی شماره یک»

نوشته شده توسط فرید دانش‌فر در ۱۳۹۴/۰۸/۱۱ |
 بدون امتیاز با سه چراغ خاموش


اژدر به پشتی قرمز توی اتاق تکیه داده و زل زده به روبرویش؛ رفته توی فکر. اینطور وقت‌ها صدایش نمی‌زنم. وقتی آدمی دارد با فکرهایش بازی می‌کند یا که خیالبافی می‌کند، نباید جفت پا پرید توی رویایش. پیش خودم خیال می‌کنم اگر حرفی بزنم، یکدفعه از آن حال و هوا بیرون می‌آید و دنیایش به هم می‌ریزد؛ این است که ساکت می‌مانم و از جایم تکان نمی‌خورم. همانطور که نشسته و خیره شده، بی‌هوا می‌پرسد: «چرا می‌رن؟». من دست‌هایم روی کیبورد از حرکت می‌ایستند، اما هنوز نگاهم روی مانیتور است. وانمود می‌کنم چیز عجیبی اتفاق نیفتاده. کم پیش می‌آید اژدر سوال بپرسد، پس وقتی صحبتش را پیش می‌کشد یعنی اوضاعش روبراه نیست.

دست از کار می‌کشم، می‌روم دو تا چایی دارچین می‌آورم و روبرویش می‌نشینم. دلش گرفته. خوب می‌دانم تا صبح هم که نگاهش کنم یک کلمه هم حرف نمی‌زند، پس خودم شروع می‌کنم: «قرار نیست تا همیشه باشن که. شاید بی‌حس شدن، حالشون خوب نیست، آسمون ابریه، خسته شدن، روزمرگی، تکرار. ما که باهاشون قرارداد نبستیم بمونن.» این‌ها واقعیت زندگی هستند و من تمام‌شان را مثل یک لیوان آب پرت می‌کنم توی صورت اژدر تا شاید به هوش بیاید. هرچند به این راحتی درست نمی‌شود. خودم از خودم می‌پرسم اصلن چرا وقتی به چیزی اصرار می‌کنیم، لج می‌کنند. اصرار به پوشیدن یک لباس، اصرار به دیدن، اصرار به ماندن، به نرفتن. گاهی وقت‌ها فکر می‌کنم اگر اصرار کنیم دستشویی بروند، شب توی رختخواب‌شان جیش می‌کنند ولی دستشویی نمی‌روند.

اژدر ساکت شده. ای لعنت به تو، من هم فکری کرد. حالا این‌همه سوال، چرا این‌یکی را پرسیدی. چی بگم بهت. چایی‌ها از دهن افتادند، خودمان هم از دهن افتادیم. خسته شده‌ام. با لحن دلخور و کمی عصبانی می‌گویم: «ول کن تو هم. یه روز اومدن یه روز هم می‌رن.» این را می‌گویم و می‌پرم پشت کامپیوتر می‌نشینم و دوباره تایپ می‌کنم. سرم را می‌برم توی مانیتور که حواسم پرت شود. اژدر سرش را می‌چرخاند سمت من و می‌پرسد: «چرا می‌آن؟».

من و اژدر

 
ی

ی

نوشته شده توسط فرید دانش‌فر در ۱۳۹۴/۰۶/۲۸ |
درباره وبلاگ
این آدم دو پا من هستم. هرچه در اینجا می‌خوانید حاصل قلم نصف و نیمه‌ام است. ضمن این‌که همه نوشته‌ها یک خیالپردازی هستند و بس. بخش «گفت‌وگو» هم که تکلیفش معلوم است.
منوی اصلی
صفحه اول
شناسنامه
نامه برقی
بایگانی
تیترهای وبلاگ
بایگانی
آذر ۱۴۰۴
مهر ۱۴۰۴
تیر ۱۴۰۴
فروردین ۱۴۰۴
اسفند ۱۴۰۳
دی ۱۴۰۳
آرشيو
دسته‌بندی موضوعی
روزنوشت
داستان کوتاه
داستانک
شعر
تک‌گویی
نوشته‌های پراکنده
چرند و پرند
من و اژدر
رادیو آدم‌ها
گفت‌وگو
مینیمال
برچسب‌ها
تنهایی (3)
عاشق (2)
فاخته جان (2)
پیوندها
سایت دانای کل
 سایت چلچراغ
 پادکست رادیوچل
 کافه چای کوفسکی
 یعقوب کذاب
 Khers
 نیکولا
 یک دختر ترشیده
 کافه کافکا
 یک گلوله برای ژنرال
 یک تماس بی پاسخ
 




Powered By
BLOGFA.COM
...