صبح نیازمندیهای روزنامه را برداشتم و افتادم دنبال کار. از این آدرس به یک آدرس دیگر، از شمال به جنوب و خلاصه هر جایی که فکر میکردم کار مناسبی است رفتم و فرم پر کردم. توی این چند روز آنقدر فرم پر کردم که کمکم دارد حالم از اسمم و مشخصاتم به هم میخورد. ظهر برگشتم و بدون آنکه چیزی بخورم، کف اتاق دراز کشیدم. چند دقیقه بعد آقای تهرانی آمد؛ مدیر ساختمان است و همیشه به وضع ساختمان رسیدگی میکند. برای پول شارژ آمده بود که با وجود بیپولی این روزهایم مجبور شدم دو دستی تقدیمش کنم.
همانطور روی فرش دراز کشیده بودم که دوباره آقای تهرانی آمد. گفت: «ببخشید آقا نوید، یادم رفت بگم که با همسایهها تصمیم گرفتیم دیوار راهرو رو بلکا بزنیم، سهم شما میشه صد تومن.»
_ : «پس چرا من در جریان نبودم؟»
_ : « من تاریخ جلسه رو روی تخته زده بودم، شما خودتون نیومدید، توی اون جلسه راجبش صحبت کردیم، همه هم موافق بودن.»
_ : «اما آقای تهرانی من الآن دست و بالم خالیه، خودتون که وضعیت من رو میدونید.»
_ : « خب از یکی قرض بگیر. من خودم در حال حاضر ندارم، وگرنه بهت میدادم.»
_ : « آخه از کی قرض بگیرم؟ من که زیاد دوست و آشنا ندارم. همین چند وقت پیش واسه پول کرایه خونه مونده بودم که رفتم از شهاب قرض گرفتم، بقیه بچهها هم که هر کدومشون یه بدبختی دارن. به غریبه هم نمیتونم بگم که لنگ صد تومنم. زشته واسم، بهم میخندن.»
آقای تهرانی یک "نمیدونم چی بگم" گفت و از پلهها رفت پایین. از او انتظاری نداشتم، سن و سالی ازش گذشته و کاری از دستش بر نمیآید؛ با آن چندرغاز حقوق بازنشستگی که میگیرد فقط میتواند زندگی خودش را بچرخاند و سرش توی لاک خودش باشد.
هنوز توی چارچوب در ایستاده بودم که عباس آقا - واحد روبروییمان - در را باز کرد و گفت :«آقا نوید چیزی شده؟»
داستان کوتاه