مردک حسابی دیوانه شده بود. حرفهای عجیب و غریبی میزد و ما که دورش جمع شده بودیم کم مانده بود از تعجب شاخ دربیاوریم. پیش از این ماجرا، همه به او احترام میگذاشتند و گاهی وقتها برای مشورت در زمینههای مختلف پیش او میرفتند و از راهنماییهایش استفاده میکردند. در واقع میتوانم بگویم مرد قابل اعتمادی بود. اما حالا انگار پاک عقلش را از دست داده بود. من و چندین نفر از اهالی کوچه شنوندهی صحبتهای او بودیم. همیشه لباسهای مناسبی میپوشید و مراقب ظاهرش بود، و حالا هم با همان لباس و ظاهر همیشگیاش داشت این حرفها را میزد: «...باور نمیکنید که چقدر لذتبخش بود. شما و خیلی از آدمهای دیگر هیچ به این موضوع پی نبردهاید، ولی من این حس خوب را دیشب تجربه کردم. شما تا به حال پوست هندوانه خوردهاید؟ فکر نمیکنم؛ چون شجاعتش را نداشتید که برای یک بار هم که شده آن را امتحان کنید. هیچوقت نخواستید طعم پوست هندوانه را بفهمید. چون دیگران گفتند خوب نیست و به درد نمیخورد، شما هم آن را گذاشتید کنار. اما من دیشب پوست یک هندوانه را خوردم؛ خیلی برایم جالب بود. طعم فوقالعادهای داشت! وای... نمیدانید بعد از اینکه آن را خوردم چه حس خوبی داشتم. و بعد که خوب دربارهاش تحقیق کردم، فهمیدم پوست هندوانه خاصیت دارویی هم دارد و برای درمان بسیاری از بیماریها مفید است. توصیه میکنم که حتمن شما هم امتحانش کنید. بعد خواهید فهمید که من چه میگویم. برای یک بار هم که شده، طعم خوب پوست هندوانه را بچشید...»
من گیج و منگ شده بودم؛ انگار که داشتم کابوس میدیدم. نگاهی به آدمهای دور و برم کردم که داشتند با هم پچپچ میکردند. مردکِ دیوانه وقتی که حرفهایش تمام شد به طرف بعضیها رفت و با آنها از حال عجیبی که دیشب داشت، حرف میزد. یکی دو نفر بدون هیچ حرفی بعد از صحبتهای او به خانههایشان رفتند، بعضیها که مثل من از شنیدن آن حرفها شوکه شده بودند هنوز آنجا ایستاده بودند. در این میان چند نفر که انگار چرندیات آن مردک را باور کرده بودند داشتند مشتاقانه با او صحبت میکردند. زیر لب زمزمه کردم "دیگه اونا خیلی باید احمق باشن!". رفتم روی یک پله نشستم و به آن چند نفری که هنوز مشغول صحبت کردن با آن دیوانه بودند نگاه کردم. عجیب بود؛ یکی دو نفر از آن جمع را میشناختم و حدود یک سالی میشد که با آنها رفت و آمد داشتم. تمام این اتفاقها برایم مثل یک خواب بود؛ خوابی که بیداری نداشت.
حالا چند روزی از آن ماجرا گذشته. در این چند روز با خودم فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که بدون شک من هم باید یک احمق باشم که یک سال با آن دو نفر رفت و آمد داشتم.
داستان کوتاه