چشمهایش پف کرده بودند. وسط اتاق پذیرایی خسته و بیرمق روی مبل ولو شده بود. مرد نا نداشت دستش را تکان بدهد؛ انگار تازه یک مسابقه دو ماراتن را تمام کرده و حالا دارد استراحت میکند. بین آنهمه اسباب و اثاثیه و ظرفهای شکسته شدهی روی زمین، سعی کرد نگاهش را روی کمد لباسها قفل کند. توی سرش آخرین جملهی فریادهای همسرش میچرخید: «من اینطوری راحتم». کمی تکان خورد و نگاهی به تابلوی روی دیوار انداخت. پلکهایش سنگین شدند و کمی بعد به خواب رفت. چند متر آنطرفتر همسرش دراز به دراز افتاده بود.
چشمهایش را که باز کرد، چند دقیقه طول کشید تا بفهمد کجاست. آرام از جایش بلند شد، به طرف میز توالت رفت و همه وسایل روی آن را توی سطل زباله ریخت. ساعت نه شب بود.
داستانک
همین امروز بود؛ وقتی داشتم ایمیل قدیمیام را شخم میزدم، به یک داستانک و یک شعر برخوردم که خودم نوشته و برای جایی فرستاده بودم. عجیب بود؛ چون من بعد از گم شدنِ آن مجموعه داستانِ پانزده قسمتی (که خودش قصهای مفصل دارد) سعی کردم یک نسخه از هر شعر یا نوشتهام را پیش خودم نگه دارم و داشته باشم، اما این دو نوشته انگار از دستم در رفته بود. وقتی اولین بار خواندمشان، اصلن یادم نیامد کِی اینها را نوشتم. به هر حال جالب بود. و بعد مقایسه کردم با نوشتههای امروزم؛ میخواستم ببینم آنموقع کجا بودم و حالا کجا هستم.
این روزها قدری سرم شلوغ شده. از طرفی دیدم کمکم دارد وبلاگم خاک میخورد، برای همین تصمیم گرفتم یکی از آن دو کار را اینجا بگذارم. این داستانک تقریبن برای چهار سال پیش است. به غیر از عنوان، به هیچکدام از کلمهها دست نزدم و تغییرشان ندادم، تا خودتان تفاوت را احساس کنید!
داستانک_مرداد 1387
سه، دو، یک... حالا مسابقه شروع میشه. شرکت کنندهها با سرعت تمام شروع به دویدن میکنند. یک عده از تماشاچیها بدون هیچ سر و صدایی مسابقه رو نگاه می کنند، یک دستهی دیگر، از دونده ها ناراضیاند و بقیه هم دارند یکصدا تشویق میکنند. دونده شمارهی 3 که مسابقه رو خیلی خوب شروع کرده، جلوتر از همه قرار داره. انگار برای یکی از شرکتکنندهها مشکلی پیش اومده؛ داره تعادلش رو از دست میده. حالا تماشاگران به شدت او رو تشویق میکنند. داره زمین می خوره... اما نه، به سختی روی پاهاش میایسته و به مسابقه برمیگرده. دوندهی شمارهی 5 با سرعت زیاد همه رو کنار میزنه و جلوتر از بقیه حرکت میکنه. او داره به خط پایان نزدیک میشه. بله او نفر اول میشه... ولی نمی دونم چرا هنوز داره به دویدن ادامه میده؟
یک نفر باید به او یادآوری کنه که چرا در این مسابقه شرکت کرده.
داستانک
مرد صبح زود بیدار شد و بدون هیچ حرفی لباسهایش را پوشید. زن کمی زودتر از او بیدار شده بود و حالا داشت دخترش را حاضر و آماده میکرد. دختر گفت: «مامان من دیشب یه خواب خوب دیدم.» زن دکمههای مانتو را بست و گفت: «باشه، حالا بیا صبحونه بخور.» و هر دو سر میز صبحانه نشستند. زن تکهای نان برداشت و یک برش از کره را محکم روی آن کشید و لقمه را دست او داد. مرد به طرف آشپزخانه آمد و بدون آنکه روی صندلی بنشیند چایاش را برداشت و یک نفس سر کشید. دختر گفت: «مامان، میشه خواب من درست دربیاد؟» زن یک برش دیگر از کره را محکم روی نان کشید و با بیحوصلگی گفت: «شاید.» دختر خندید و با خوشحالی گفت: «پس شاید امروز دادگاه بسته باشه!»
داستانک
پدرم گفت: «به نظرت بهتره دیوارها رو چه رنگی کنیم؟» پدرم از وقتی که ازدواج کرد یک اصل اساسی برای خودش ساخت و اسمش را گذاشت "آمدن و نیامدن"؛ یعنی برای انجام دادنِ هر کاری به این فکر میکرد که فلان چیز به بهمان چیز میآید یا نه، و بعد یا آن کار را -به زور هم که شده بود- انجام میداد یا به کل قیدش را میزد. خب، من از بچگی با این اصل بزرگ شدم؛ با یک اصل صفر و یکی.
باید برای دیوارها رنگی را انتخاب میکردم. از پدرم پرسیدم: «به نظرت "مزخرف" چه رنگیه؟»
داستانک
معلم که صدایش کرد، از پشت نیمکت بلند شد و رفت کنار تخته ایستاد. درسش را خوانده بود و استرسی از این بابت نداشت. معلم کتابی را که روی میزش بود، بست. به او نگاهی انداخت و پرسید: «نزدیکترین قمر به کرهی زمین چیه؟» پسرک همچین چیزی را توی کتاب درسیشان نخوانده بود. سکوت سنگینی بر کلاس حاکم شد. حسابی دستپاچه شده بود. صدای قار قار چند کلاغ که روی درختهای مدرسه نشسته بودند فضا را برایش ترسناک کرد. معلم اخمی کرد و گفت: «پس چرا عین ماست وایسادی؟»
هوا کاملن روشن بود، کسی نمیتوانست ماه را توی آسمان ببیند.
داستانک
وقتی مسافر چهارم سوار تاکسی شد، راننده پشت فرمان نشست و به راه افتاد. راننده آنقدر این مسیر را رفته و برگشته بود که حالا میتوانست با چشمهای بسته تا مقصد رانندگی کند. به چراغ قرمز که رسید توقف کرد و نگاهی به ثانیهشمار انداخت. رادیو را روشن کرد؛ موسیقی با ضربآهنگ تندی پخش شد و گویندهی رادیو با هیجان زیادی شروع به صحبت کرد: «سلام به همشهریهای عزیز... صبح بخیر. امروز هم با نشاط و انرژی شروع میکنیم...». اما راننده انگار صدایی نمیشنید؛ غرق در افکار خودش به روبرو خیره شده بود. مسافری که روی صندلی جلو نشسته بود گفت: «آقا چراغ سبز شد، حرکت نمیکنی؟»
داستانک
بازیکن توپ را روی نقطهی پنالتی میگذارد و برای زدنِ ضربه چند قدم دورخیز میکند. دروازهبان وسط دروازه، روی خط ایستاده است و دستانش را به دو طرف باز کرده. داور سوت را بر لبش میگذارد و اجازهی زدنِ ضربه را صادر میکند. بازیکن به طرف توپ حرکت میکند و نزدیک توپ که میشود، پای راستش را بالا میآورد. دروازهبان تمام حواسش به توپ و به پای بازیکن است؛ به محض اینکه پای بازیکن به توپ میرسد، دروازهبان تصمیمش را میگیرد و به سمت چپ خیز برمیدارد و در همان حالت به توپ نگاه میکند که با سرعت زیاد به سمت راست میرود؛ دروازهبان روی زمین میافتد و توپ مماس با تیرک دروازه به بیرون میرود.
دروازهبان با خوشحالی به طرف همتیمیهایش میرود، اما هنوز چند قدم بر نداشته که متوجه میشود داور ضربه را گل اعلام کرده. بازیکنان تیم مقابل با خوشحالی در وسط زمین جمع میشوند و دور هم حلقه میزنند. دروازهبان و همتیمیهایش به طرف داور میروند و به او اعتراض میکنند، اما داور به آنها میگوید که توپ وارد دروازه شده ولی چون تور ایراد داشته، توپ به بیرون رفته است.
عوامل تیم مقابل در حالی که روی سکوی قهرمانی میروند و جام را بالای سر میبرند، به بازیکنان تیم مقابل نگاه میکنند که هنوز در حال اعتراض به داور هستند.
داستانک
آرام چشمهایم را باز میکنم و با چشمهای نیمه باز، اتاق پذیرایی را کدر و مبهم میبینم. مثل یک گونی سیبزمینی روی کاناپه افتادهام. دیشب آنقدر خسته و کلافه بودم که حالا هرچقدر فکر میکنم یادم نمیآید چطور توی این بوی گند و کثافت خوابم برده. نگاهم به فرش میافتد؛ یک قسمت از فرش کرم رنگم قرمز شده. نه، من این را دوست ندارم؛ اگر غیر از این بود که یک فرش با زمینهی لاکی میگرفتم. جدا از این، من از لکهی کثیف حالم به هم میخورد. باید تمیزش کنم. ولی من اصلن بلد نیستم لکههای کثیف را پاک کنم؛ اینطور کارها را مهشید انجام میداد. ولی خب حالا چارهای نیست و باید خودم دست به کار شوم. میروم سراغ مایع ظرفشویی و مایع دستشویی و تاید و از این کوفت و زهرمارها، و به جانِ لکهی قرمز کثیف میافتم. نه، بیفایده است.
نگاه میکنم به مهشید که روی زمین ولو شده و از دیشب تا حالا یک سانتیمتر هم تکان نخورده؛ خب منطقی هم هست که اصلن تکان نخورده باشد. یک لگد به پاهای سردش میزنم و فریاد میزنم: «پا شو کثافتِ عوضی. همهش تقصیر تو شد که این لکه فرش رو کثیف کرد. بلند شو پاکش کن.»
داستانک