Smiley face
 آشغال


چشم‌هایش پف کرده بودند. وسط اتاق پذیرایی خسته و بی‌رمق روی مبل ولو شده بود. مرد نا نداشت دستش را تکان بدهد؛ انگار تازه یک مسابقه دو ماراتن را تمام کرده و حالا دارد استراحت می‌کند. بین آنهمه اسباب و اثاثیه و ظرف‌های شکسته شده‌ی روی زمین، سعی کرد نگاهش را روی کمد لباس‌ها قفل کند. توی سرش آخرین جمله‌ی فریادهای همسرش می‌چرخید: «من اینطوری راحتم». کمی تکان خورد و نگاهی به تابلوی روی دیوار انداخت. پلک‌هایش سنگین شدند و کمی بعد به خواب رفت. چند متر آنطرف‌تر همسرش دراز به دراز افتاده بود.

چشم‌هایش را که باز کرد، چند دقیقه طول کشید تا بفهمد کجاست. آرام از جایش بلند شد، به طرف میز توالت رفت و همه وسایل روی آن را توی سطل زباله ریخت. ساعت نه شب بود.


داستانک

نوشته شده توسط فرید دانش‌فر در ۱۳۹۴/۰۹/۰۱ |
 مثل پوپک

اسمش پوپک بود. یک روز صبح لب پنجره نشست و یک کاسه تخمه آفتابگردان هم گذاشت کنارش و خارت خارت تخمه ‌شکاند. نگاهش روی خیابان و خط‌های سفید بود. همین خط سفیدهایی که روی آسفالت سیاه کشیده‌اند و مثل پوست گورخرها هستند. آدم‌ها زیاد از روی آن رد نمی‌شدند؛ شاید خیال می‌کردند که اگر زیاد رویش راه بروند، کثیف می‌شود. شاید هم از گورخر می‌ترسیدند. پوپک این‌ها را بلد نبود، فقط یک جایی خوانده بود که این خط‌های سفید را کشیده‌اند که... که... حالا یادم نیست برای چی کشیده‌اند، ولی پوپک یک جایی خوانده بود که به چه دردی می‌خورند. فکر کنم آن آدم‌ها هم یک جایی خوانده بودند و می‌دانستند این خط‌های سفید به چه دردی می‌خورند.


کاسه تخمه آفتابگردان خالی شد و لب‌های پوپک سیاه شدند. خودش یک جایی خوانده بود که این تخمه آفتابگردان‌ها زیاد هم خوب نیستند، ولی خب همه را تا آخر همانطور خارت خارت شکاند و خورد.


داستانک

نوشته شده توسط فرید دانش‌فر در ۱۳۹۲/۱۱/۲۵ |
 نویسنده
نویسنده‌ی خوبی بود. اتاق کوچکی داشت؛ یک پنجره، میز و صندلی فلزی، جایی برای خوابیدن یک نفر  و تعدادی کتاب که گوشه‌ای چیده بودشان. درآمد زیادی نداشت؛ همین‌قدر که بتواند زندگی‌اش را بچرخاند و باز هم بنویسد. مثل خیلی‌های دیگر نبود که افسانه تحویل خواننده‌هایش بدهد. دنیایش هم با بقیه فرق داشت؛ مثل همان صندلی فلزی‌اش. هوا که کمی روشن می‌شد، پشت میزش می‌نشست و بی‌وقفه می‌نوشت. داشت روی رمان جدیدش کار می‌کرد. عادت داشت با خودکار بنویسد؛ دلش می‌خواست اگر جایی اشتباه کرد، حسابی آن قسمت را خط‌خطی کند. به نظرش با مداد نوشتن و بعد غلط‌ها را پاک کردن، نوعی گول زدن خود است؛ یعنی انگار هیچ اشتباهی در کار نبوده.

قلمش را به دست گرفت و جمله اول را نوشت: «آسمان تاریک و روشن بود که ناگهان کسی در زد...» هنوز نقطه آخر جمله را نگذاشته بود که صدای خفه‌ی کوبیده شدن در اتاقش را شنید. سرش را از روی کاغذ برنداشت. کمی مکث کرد. نقطه‌ی جمله را گذاشت و نوشت: «برای یک لحظه همه چیز از حرکت ایستاد؛ حتا عقربه‌های ساعت. انگار داشت اتفاقی می‌افتاد.»

او واقعن نویسنده‌ی خوبی بود.


داستانک

نوشته شده توسط فرید دانش‌فر در ۱۳۹۲/۰۵/۱۵ |
 چهار سال پیش

همین امروز بود؛ وقتی داشتم ایمیل قدیمی‌ام را شخم می‌زدم، به یک داستانک و یک شعر برخوردم که خودم نوشته و برای جایی فرستاده بودم. عجیب بود؛ چون من بعد از گم شدنِ آن مجموعه داستانِ پانزده قسمتی (که خودش قصه‌ای مفصل دارد) سعی کردم یک نسخه از هر شعر یا نوشته‌ام را پیش خودم نگه دارم و داشته باشم، اما این دو نوشته انگار از دستم در رفته بود. وقتی اولین بار خواندم‌شان، اصلن یادم نیامد کِی این‌ها را نوشتم. به هر حال جالب بود. و بعد مقایسه کردم با نوشته‌های امروزم؛ می‌خواستم ببینم آن‌موقع کجا بودم و حالا کجا هستم.

این روزها قدری سرم شلوغ شده. از طرفی دیدم کم‌کم دارد وبلاگم خاک می‌خورد، برای همین تصمیم گرفتم یکی از آن دو کار را اینجا بگذارم. این داستانک تقریبن برای چهار سال پیش است. به غیر از عنوان، به هیچ‌کدام از کلمه‌ها دست نزدم و تغییرشان ندادم، تا خودتان تفاوت را احساس کنید!


داستانک_مرداد 1387

سه، دو، یک... حالا مسابقه شروع می‌شه. شرکت کننده‌ها با سرعت تمام شروع به دویدن می‌کنند. یک عده از تماشاچی‌ها بدون هیچ سر و صدایی مسابقه رو نگاه می کنند، یک دسته‌ی دیگر، از دونده ها ناراضی‌اند و بقیه هم دارند یکصدا تشویق می‌کنند. دونده شماره‌ی 3 که مسابقه رو خیلی خوب شروع کرده، جلوتر از همه قرار داره. انگار برای یکی از شرکت‌کننده‌ها مشکلی پیش اومده؛ داره تعادلش رو از دست می‌ده. حالا تماشاگران به شدت او رو تشویق می‌کنند. داره زمین می خوره... اما نه، به سختی روی پاهاش می‌ایسته و به مسابقه برمی‌گرده. دونده‌ی شماره‌ی 5 با سرعت زیاد همه رو کنار می‌زنه و جلوتر از بقیه حرکت می‌کنه. او داره به خط پایان نزدیک می‌شه. بله او نفر اول میشه... ولی نمی دونم چرا هنوز داره به دویدن ادامه میده؟

یک نفر باید به او یادآوری کنه که چرا در این مسابقه شرکت کرده.


داستانک

نوشته شده توسط فرید دانش‌فر در ۱۳۹۱/۰۵/۲۳ |
 شاید

مرد صبح زود بیدار شد و بدون هیچ حرفی لباس‌هایش را پوشید. زن کمی زودتر از او بیدار شده بود و حالا داشت دخترش را حاضر و آماده می‌کرد. دختر گفت: «مامان من دیشب یه خواب خوب دیدم.» زن دکمه‌های مانتو را بست و گفت: «باشه، حالا بیا صبحونه بخور.» و هر دو سر میز صبحانه نشستند. زن تکه‌ای نان برداشت و یک برش از کره را محکم روی آن کشید و لقمه را دست او داد. مرد به طرف آشپزخانه آمد و بدون آنکه روی صندلی بنشیند چای‌اش را برداشت و یک نفس سر کشید. دختر گفت: «مامان، می‌شه خواب من درست دربیاد؟» زن یک برش دیگر از کره را محکم روی نان کشید و با بی‌حوصلگی گفت: «شاید.» دختر خندید و با خوشحالی گفت: «پس شاید امروز دادگاه بسته باشه!»


داستانک

نوشته شده توسط فرید دانش‌فر در ۱۳۹۱/۰۵/۰۷ |
 آمدن و نیامدن

پدرم گفت: «به نظرت بهتره دیوارها رو چه رنگی کنیم؟» پدرم از وقتی که ازدواج کرد یک اصل اساسی برای خودش ساخت و اسمش را گذاشت "آمدن و نیامدن"؛ یعنی برای انجام دادنِ هر کاری به این فکر می‌کرد که فلان چیز به بهمان چیز می‌آید یا نه، و بعد یا آن کار را -به زور هم که شده بود- انجام می‌داد یا به کل قیدش را می‌زد. خب، من از بچگی با این اصل بزرگ شدم؛ با یک اصل صفر و یکی.

باید برای دیوارها رنگی را انتخاب می‌کردم. از پدرم پرسیدم: «به نظرت "مزخرف" چه رنگیه؟»


داستانک

نوشته شده توسط فرید دانش‌فر در ۱۳۹۱/۰۴/۱۶ |
 شب

معلم که صدایش کرد، از پشت نیمکت بلند شد و رفت کنار تخته ایستاد. درسش را خوانده بود و استرسی از این بابت نداشت. معلم کتابی را که روی میزش بود، بست. به او نگاهی انداخت و پرسید: «نزدیک‌ترین قمر به کره‌ی زمین چیه؟» پسرک همچین چیزی را توی کتاب درسی‌شان نخوانده بود. سکوت سنگینی بر کلاس حاکم شد. حسابی دستپاچه شده بود. صدای قار قار چند کلاغ که روی درخت‌های مدرسه نشسته بودند فضا را برایش ترسناک کرد. معلم اخمی کرد و گفت: «پس چرا عین ماست وایسادی؟»

هوا کاملن روشن بود، کسی نمی‌توانست ماه را توی آسمان ببیند.


داستانک

نوشته شده توسط فرید دانش‌فر در ۱۳۹۱/۰۲/۱۲ |
 راننده تاکسی

وقتی مسافر چهارم سوار تاکسی شد، راننده پشت فرمان نشست و به راه افتاد. راننده آنقدر این مسیر را رفته و برگشته بود که حالا می‌توانست با چشم‌های بسته تا مقصد رانندگی کند. به چراغ قرمز که رسید توقف کرد و نگاهی به ثانیه‌شمار انداخت. رادیو را روشن کرد؛ موسیقی با ضرب‌آهنگ تندی پخش شد و گوینده‌ی رادیو با هیجان زیادی شروع به صحبت کرد: «سلام به همشهری‌های عزیز... صبح بخیر. امروز هم با نشاط و انرژی شروع می‌کنیم...». اما راننده انگار صدایی نمی‌شنید؛ غرق در افکار خودش به روبرو خیره شده بود. مسافری که روی صندلی جلو نشسته بود گفت: «آقا چراغ سبز شد، حرکت نمی‌کنی؟»


داستانک

نوشته شده توسط فرید دانش‌فر در ۱۳۹۰/۱۱/۲۸ |
 برنده‌ای که بازنده است

بازیکن توپ را روی نقطه‌ی پنالتی می‌گذارد و برای زدنِ ضربه چند قدم دورخیز می‌کند. دروازه‌بان وسط دروازه، روی خط ایستاده است و دستانش را به دو طرف باز کرده. داور سوت را بر لبش می‌گذارد و اجازه‌ی زدنِ ضربه را صادر می‌کند. بازیکن به طرف توپ حرکت می‌کند و نزدیک توپ که می‌شود، پای راستش را بالا می‌آورد. دروازه‌بان تمام حواسش به توپ و به پای بازیکن است؛ به محض اینکه پای بازیکن به توپ می‌رسد، دروازه‌بان تصمیمش را می‌گیرد و به سمت چپ خیز برمی‌دارد و در همان حالت به توپ نگاه می‌کند که با سرعت زیاد به سمت راست می‌رود؛ دروازه‌بان روی زمین می‌افتد و توپ مماس با تیرک دروازه به بیرون می‌رود.

دروازه‌بان با خوشحالی به طرف هم‌تیمی‌هایش می‌رود، اما هنوز چند قدم بر نداشته که متوجه می‌شود داور ضربه را گل اعلام کرده. بازیکنان تیم مقابل با خوشحالی در وسط زمین جمع می‌شوند و دور هم حلقه می‌زنند. دروازه‌بان و هم‌تیمی‌هایش به طرف داور می‌روند و به او اعتراض می‌کنند، اما داور به آن‌ها می‌گوید که توپ وارد دروازه شده ولی چون تور ایراد داشته، توپ به بیرون رفته است.

عوامل تیم مقابل در حالی که روی سکوی قهرمانی می‌روند و جام را بالای سر می‌برند، به بازیکنان تیم مقابل نگاه می‌کنند که هنوز در حال اعتراض به داور هستند.


داستانک

نوشته شده توسط فرید دانش‌فر در ۱۳۹۰/۱۱/۱۵ |
 لکه

آرام چشم‌هایم را باز می‌کنم و با چشم‌های نیمه باز، اتاق پذیرایی را کدر و مبهم می‌بینم. مثل یک گونی سیب‌زمینی روی کاناپه افتاده‌ام. دیشب آنقدر خسته و کلافه بودم که حالا هرچقدر فکر می‌کنم یادم نمی‌آید چطور توی این بوی گند و کثافت خوابم برده. نگاهم به فرش می‌افتد؛ یک قسمت از فرش کرم رنگم قرمز شده. نه، من این را دوست ندارم؛ اگر غیر از این بود که یک فرش با زمینه‌ی لاکی می‌گرفتم. جدا از این، من از لکه‌ی کثیف حالم به هم می‌خورد. باید تمیزش کنم. ولی من اصلن بلد نیستم لکه‌های کثیف را پاک کنم؛ اینطور کارها را مهشید انجام می‌داد. ولی خب حالا چاره‌ای نیست و باید خودم دست به کار شوم. می‌روم سراغ مایع ظرفشویی و مایع دستشویی و تاید و از این کوفت و زهرمارها، و به جانِ لکه‌ی قرمز کثیف می‌افتم. نه، بی‌فایده است.

نگاه می‌کنم به مهشید که روی زمین ولو شده و از دیشب تا حالا یک سانتی‌متر هم تکان نخورده؛ خب منطقی هم هست که اصلن تکان نخورده باشد. یک لگد به پاهای سردش می‌زنم و فریاد می‌زنم: «پا شو کثافتِ عوضی. همه‌ش تقصیر تو شد که این لکه فرش رو کثیف کرد. بلند شو پاکش کن.»


داستانک

نوشته شده توسط فرید دانش‌فر در ۱۳۹۰/۱۰/۲۹ |
 
مطالب قدیمی‌تر
درباره وبلاگ
این آدم دو پا من هستم. هرچه در اینجا می‌خوانید حاصل قلم نصف و نیمه‌ام است. ضمن این‌که همه نوشته‌ها یک خیالپردازی هستند و بس. بخش «گفت‌وگو» هم که تکلیفش معلوم است.
منوی اصلی
صفحه اول
شناسنامه
نامه برقی
بایگانی
تیترهای وبلاگ
بایگانی
آذر ۱۴۰۴
مهر ۱۴۰۴
تیر ۱۴۰۴
فروردین ۱۴۰۴
اسفند ۱۴۰۳
دی ۱۴۰۳
آرشيو
دسته‌بندی موضوعی
روزنوشت
داستان کوتاه
داستانک
شعر
تک‌گویی
نوشته‌های پراکنده
چرند و پرند
من و اژدر
رادیو آدم‌ها
گفت‌وگو
مینیمال
برچسب‌ها
تنهایی (3)
عاشق (2)
فاخته جان (2)
پیوندها
سایت دانای کل
 سایت چلچراغ
 پادکست رادیوچل
 کافه چای کوفسکی
 یعقوب کذاب
 Khers
 نیکولا
 یک دختر ترشیده
 کافه کافکا
 یک گلوله برای ژنرال
 یک تماس بی پاسخ
 




Powered By
BLOGFA.COM
...