<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>ایستگاه یک آدم</title>
<link>https://istgaheman.blogfa.com</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 28 Jul 2026 22:04:37 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>قصهٔ تو</title>
<link>https://istgaheman.blogfa.com/post/275</link>
<description>با تیر شروع شد مثل روال طبیعی هر حادثه‌ای! تیر جلو رفت و بدیهی است می‌رسد به کسی! وقت آتش‌بازی تیر بهانه‌ای برای بزم و بوسه و بازی تیر آخر شبیه تردید، پیش از تصمیم! گذشت تیر بی صدا، بی خبر، بی ترحم تمام شد تیر و تیرها خاطره‌ها اما خط آخر ندارند، مثل دردها تیر رد شد و کسی مانده است روی زمین، تنها ‌ نوشته‌های پراکنده</description>
<pubDate>Tue, 28 Jul 2026 22:04:37 +0330</pubDate>
<dc:creator>istgaheman</dc:creator>
<guid>istgaheman.blogfa.com/post/275</guid>
</item>
<item>
<title>نیستی اما یادت این‌جاست</title>
<link>https://istgaheman.blogfa.com/post/274</link>
<description>‌ دکتر جان، چند وقتی است ویزیت (دیدار؟) نکرده‌ای مرا و حرف‌هایم بیخ گلویم گیر افتاده‌اند و نای بیرون آمدن هم ندارند. در واقع مشکل از من بود چون پولی در بساط نداشتم که خدمت شما برسم (دیدار مگر پولی است؟). شما نکردی آن گوشی را برداری یک زنگ به ما بزنی بپرسی ما زنده‌ایم یا نه. راستی چرا ما می‌گوییم نکردی فلان کار را بکنی؟ مثلا می‌گوییم نکردی یک تک پا بیایی، نکردی من را ببری گردش، نکردی یک کادو برایم بخری.</description>
<pubDate>Sat, 13 Dec 2025 21:35:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>istgaheman</dc:creator>
<guid>istgaheman.blogfa.com/post/274</guid>
</item>
<item>
<title>بی سر و سامون</title>
<link>https://istgaheman.blogfa.com/post/273</link>
<description>ما که غم داره صدامون، خالی‌ایم از شور و از شر گذروندیم روزامونو بدون معشوق و دلبر پی برد و باخت نبودیم، هیچ دلی رو نسوزوندیم بر و بوممون کوچیکه، برفمون از اون کوچیک‌تر! چرند و پرند</description>
<pubDate>Fri, 17 Oct 2025 17:37:53 +0330</pubDate>
<dc:creator>istgaheman</dc:creator>
<guid>istgaheman.blogfa.com/post/273</guid>
</item>
<item>
<title>می‌سوخه؟ </title>
<link>https://istgaheman.blogfa.com/post/272</link>
<description>به دکتر گفتم پشت چشم‌هایم می‌سوزد. گفت عزیزم من روان‌شناسم. چه بی معنی. مگر قرار نبود که دکترها همه‌چیز را بلد باشند؟‌ من که این‌طوری خیال می‌کردم، که بلدند هر دردی را درمان کنند. البته بعد فهمیدم دکترها خودشان می‌توانند عامل درد باشند. خود من چند سالی است سینه‌ام می‌سوزد. دکتر گفت بیا یک قطره بدهم بریز روش. گفتم روی سینه‌؟‌ گفت نه احمق، برای سوزش چشمت. گفتم تو چطور دکتری هستی که چیزی از سوختگی بارت نیست.</description>
<pubDate>Sun, 12 Oct 2025 22:09:38 +0330</pubDate>
<dc:creator>istgaheman</dc:creator>
<guid>istgaheman.blogfa.com/post/272</guid>
</item>
<item>
<title>هر جای دنیایی، دلت اون‌جاست؟</title>
<link>https://istgaheman.blogfa.com/post/271</link>
<description>سهراب گفت حکایت کن... گفتم خیله خب حالا، خودت هم همین دو خط را به زور نوشتی، چطور از من توقع داری. اینجا، این دخمه‌ی تنگ و خاکستری را پاک نگه داشتم از آلودگی‌های بیرونی؛ غلط یا درست، ایده‌ام این بود که این یک تکه جا دور باشد از همه آشفتگی‌های ایام. اصلا من هم یکی مثل خودتم؛ به همان نحیفی که تو بودی، فقط کمی درازتر. خیلی چیز بدریختی می‌شود، نه؟ تازه این مدت باریک‌تر از همیشه‌ام شده‌ام، از نخوردن نه، از خوردن، خوردنِ غم و بغض و خشم.</description>
<pubDate>Fri, 11 Jul 2025 13:01:46 +0330</pubDate>
<dc:creator>istgaheman</dc:creator>
<guid>istgaheman.blogfa.com/post/271</guid>
</item>
<item>
<title>از اول </title>
<link>https://istgaheman.blogfa.com/post/270</link>
<description>اینجا خلوتگاهم است؛ شما هم غریبه نیستید؛‌ آن چند نفری که این گوشه دنج و ساده را دیده‌اند و با این‌که نویسنده گمنامی دارد هنوز دنبالش می‌کنند، محرم‌اند، از دکترها هم بیش‌تر. آخر می‌دانید، دکترها حرفت را می‌شنوند، اما جدی‌ات نمی‌گیرند؛ به‌خصوص که کمی شوخ باشی. هدف‌هایت را خیال‌بافی می‌بینند و حرف‌هایت را بچگانه. این‌ها که باز غرغر شد. بگذارید از اول شروع کنم. می‌خواهم اعتراف کنم. جرم و جنایت؟‌ نه، از این خبرهای هیجان‌انگیز نیست.</description>
<pubDate>Fri, 21 Mar 2025 00:12:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>istgaheman</dc:creator>
<guid>istgaheman.blogfa.com/post/270</guid>
</item>
<item>
<title>شلوار بگ، هدفون و یه سیگار برگ</title>
<link>https://istgaheman.blogfa.com/post/269</link>
<description>حدس بزنید چند روز پیش کی را دیدم (البته بهتر بود می‌گفتم چه کسی را دیدم). حالا جدی چند لحظه فکر کنید به این سوال. خیلی باید خنگ باشید که درست حدس نزنید، چون من اینجا فقط از یک نفر حرف زده‌ام و آن هم اژدر است. حالا بعدا تعریف می‌کنم چه حرف‌ها زدیم، الان می‌خواهم یک چیز دیگر بگویم. خیلی‌ها فکر می‌کنند من و اژدر شبیه هم هستیم، اما راستش را بخواهید کمتر شباهتی با هم داریم. البته دارم پیازداغش را زیاد می‌کنم، ولی واقعا در خیلی چیزها با هم یکی نیستیم.</description>
<pubDate>Sat, 08 Mar 2025 19:31:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>istgaheman</dc:creator>
<guid>istgaheman.blogfa.com/post/269</guid>
</item>
<item>
<title>نزدیکی و دوستی</title>
<link>https://istgaheman.blogfa.com/post/268</link>
<description>رفتم پیش دکتر. دقت کرده‌اید می‌گویم دکتر، و نمی‌گویم دکترم؟‌ یعنی عرضم این است که به این جزئیات توجه کنید؛ البته نه در این‌جا، چون این‌جا که یک مشت خزعبل بیش نیست، در زندگی‌تان. هرچند خود زندگی هم خزعبلی بیش نیست و از آمدن و رفتن ما سودیش کوجیست (ها ها ها). داشتم می‌گفتم که رفتم پیش دکتر. راستی جنسیتش مهم است برای شما؟ یعنی منظورم این است که وقتی میز و صندلی جنسش مهم است چرا دکتر جنسش مهم نباشد. چرا می‌خواهند ماشین بفروشند می‌گویند مال یک خانم دکتر بوده و</description>
<pubDate>Thu, 26 Dec 2024 01:35:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>istgaheman</dc:creator>
<guid>istgaheman.blogfa.com/post/268</guid>
</item>
<item>
<title>منو نشناختی، خوب من</title>
<link>https://istgaheman.blogfa.com/post/267</link>
<description>من حافظه افتضاحی دارم و این روزها بیشتر متوجهش شده‌ام و بابتش بیشتر غصه می‌خورم. یک اضطراب تازه به آن مجموعه قبلی‌ها اضافه شده است؛‌ آلزایمر گرفتن. اما حالا نمی‌خواهم با آه و ناله درباره این قضیه حوصله شما را سر ببرم (شاید بپرسید پس مگر مرض داری که برای گفتن یک چیز دیگر چنین مقدمه‌ای می‌نویسی، که باید عرض کنم خیر، مرض ندارم، حال ویرایش کردن متنم را ندارم.) می‌خواستم بگویم با این حافظه ضعیف، بعضی لحظه‌ها در ذهنم می‌ماند.</description>
<pubDate>Sun, 01 Dec 2024 20:20:05 +0330</pubDate>
<dc:creator>istgaheman</dc:creator>
<guid>istgaheman.blogfa.com/post/267</guid>
</item>
<item>
<title>خوش به حالت تکه سنگ</title>
<link>https://istgaheman.blogfa.com/post/266</link>
<description>نمی‌دانم این چه سِری است که آدم هرچقدر بزرگ‌تر می‌شود دور و برش خلوت‌تر می‌شود. می‌گویم شاید هم این قضیه فقط درباره من صدق می‌کند؛‌ نه این‌که من درونگرا و تودار و کم‌حرف و خلوت‌پسند و این‌شکلی هستم، می‌گویم نکند مشکل از همین خصوصیت‌های عجیبم باشد. وگرنه منطقی‌‌اش را هم که حساب کنی هرچقدر جلوتر می‌روی آدم‌های بیشتری پیدا می‌کنی و باهاشان آشنا می‌شوی و ارتباط می‌گیری، پس قاعدتا باید دور و برت شلوغ‌تر شود.</description>
<pubDate>Sun, 22 Sep 2024 23:14:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>istgaheman</dc:creator>
<guid>istgaheman.blogfa.com/post/266</guid>
</item>
</channel>
</rss>
