"روزگاره دیگه... میگذره"
این جملهی معروف آقای میرزایی - همسایهی بالاییمان - است. بعضی وقتها فکر میکنم اگر این جمله را از او بگیرند، در جواب صحبتهای من چیزی ندارد بگوید. آقای میرزایی را دو سال است که میشناسم؛ یعنی از وقتی به این ساختمان نقل مکان کردم. یک مرد میانسال است. شاید چهل و پنج سال را داشته باشد یا شاید هم بیشتر. راستش من عادت ندارم سن و سال کسی را بپرسم، فکر میکنم اگر لازم باشد و خود شخص هم مایل باشد، مطرح میکند. داشتم میگفتم، آقای میرزایی همیشه مواظب سر و وضع خودش است و حسابی به خودش میرسد. برای همین است که نمیشود سن واقعیاش را از ظاهرش فهمید.
به طور معمول عصرها که برای هواخوری به حیاط ساختمان میروم او را میبینم. اگر هم سر حال باشم قدری با او گپ میزنم. آدم خوش برخوردی است ولی اگر او را نشناسید و کمی بیشتر از "سلام و احوالپرسی" با او صحبت کنید، حس میکنید به حرفهای شما علاقهای ندارد و برای همین جواب مناسبی به شما نمیدهد. البته به هیچ وجه اینطور نیست. فقط مشکل اینجاست که او نمیداند چه باید بگوید. تنها جملهای که به ذهنش میرسد همین است: "روزگاره دیگه... میگذره". و انگار برایش فرقی ندارد که شما دربارهی فیزیک کوانتوم صحبت میکنید یا نرخ سیب زمینی و پیاز.
دیروز عصر طبق معمول توی حیاط بودم و داشتم برای خودم قدم میزدم که آقای میرزایی آمد. من حال و روز خوبی نداشتم و به خاطر گم شدن کیف پولم حسابی اعصابم به هم ریخته بود. اما خب برای اینکه خودم را خالی کنم و حال و هوایم عوض شود تصمیم گرفتم قدری با آقای میرزایی درددل کنم. ماجرای گم شدن کیف پولم را از اول تا آخر برایش تعریف کردم و به کسانی که فکر کردم در این ماجرا تقصیر داشتند کلی بد و بیراه گفتم. پیش از آن که او بخواهد حرف همیشگیاش را بزند خودم گفتم: «البته خب روزگاره دیگه... میگذره».
آقای میرزایی آرام دستش را روی شانهام گذاشت و گفت: «نه دیگه پسر جان، این خریت خودته!»
داستان کوتاه