چند وقتی بود که خبری ازش نداشتم؛ اژدر را میگویم. شاید باور نکنید، شاید خیال کنید داستانسرایی میکنم، اما واقعیتش همین است که گفتم. چند وقتی نبود، نمیدانستم کجاست، حتا پیش آمد که اصلا فراموشم شد که نیست، که حضور ندارد. دلم برایش تنگ شده بود. برای غر زدنش، برای آه و نالهها، احساس دست نخورده و تمیزش و البته حماقت تمام نشدنیاش. وقتی دیدمش، ندویدیم بغل هم، اشک نریختیم و از شوق زیاد بالا پایین نپریدیم؛ اینها بیشتر نمایشی است و به درد فیلمها، داستانها و اینستاگرام میخورد. ما مثل دو مرد دست دادیم، محکم و با چند تکان پشت سر هم. بعدش نشستیم به صحبت کردن. اصلا نپرسیدم کجا بودی چکار کردی و اینها. میدانم هرچه لازم باشد خودش تعریف میکند؛ آن مهمترها آن پررنگها. باز هم مثل همیشه غر زد، به دخترها پرید، البته این بار با لبخند. برایتان پیش آمده موضوعی اعصاب خرد کن آنقدر تکرار شود و تکرار شود که دیگر خاصیتش را از دست بدهد و تبدیل به شوخی شود. آنوقت هی تعریف میکنید و میخندید. دقیقا همان کاری که اژدر کرد. این بار حتا لحنش هم عوض شده بود. همانطور که داشت قهقهه میزد، گفت: «آخه چرا من یاد نمیگیرم که دخترا با گوششون عاشق میشن!؟» حسابی حال میکنم با این شکل و فرمش؛ با اینکه میدانم پشتش ناراحتی است، اما همینش هم بامزهست. دل به دلش میدهم و میگویم: «تو آدم نمیشی. الاغ! چار تا قربونت برم و عزیزم دلم تنگ شده که جایی نمیره.» دستهایش را به زمین تکیه میدهد و پشتش را عقب و عقب میکشد تا به دیوار تکیه بدهد. جواب میدهد: «باور کن دست خودم نیست. خیر سرم میخوام با کارهام، با رفتارام نشون بدم دلم پیششه. توی عمل. وگرنه حرف که باد هواست.» دوباره میزنم زیر خنده و میگویم: «الاغ! خوبه که. باد هوا خرج نداره!» گوجه سبز را پرت میکند طرفم و یک "برو گمشو"ی غلیظ هم ضمیمهاش میکند.
دوری چند هفتهای، امروز را خاص کرد، چسبید. راستی دلم تنگ شده بود. من کسی نیستم که دلتنگی را جار بزنم. بهش هم نگفتم. خودش باید بفهمد. خودش باید حس کند. قبول که این حرفها را دخترها دوست دارند بشنوند بیشتر، ولی لذتش وقتی است که خودت بفهمی و حس کنی طرف دلش تنگ شده. وگرنه این جمله کوتاه را هر کسی میتواند بگوید؛ اینکه تو کشف کنی چیز بارزشی میشود. اینکه کشف کنی، یعنی تو طرفت را دیگر میشناسی، میفهمیاش و میدانی چه حالی دارد.
من و اژدر وقتی همدیگر را دیدیم، ندویدیم بغل هم، اشک نریختیم و از شوق زیاد بالا پایین نپریدیم. ما مثل دو مرد دست دادیم و به هم لبخند زدیم. و هر دویمان میدانیم این لبخند چه حرفهایی دارد.
من و اژدر