همین امروز بود؛ وقتی داشتم ایمیل قدیمیام را شخم میزدم، به یک داستانک و یک شعر برخوردم که خودم نوشته و برای جایی فرستاده بودم. عجیب بود؛ چون من بعد از گم شدنِ آن مجموعه داستانِ پانزده قسمتی (که خودش قصهای مفصل دارد) سعی کردم یک نسخه از هر شعر یا نوشتهام را پیش خودم نگه دارم و داشته باشم، اما این دو نوشته انگار از دستم در رفته بود. وقتی اولین بار خواندمشان، اصلن یادم نیامد کِی اینها را نوشتم. به هر حال جالب بود. و بعد مقایسه کردم با نوشتههای امروزم؛ میخواستم ببینم آنموقع کجا بودم و حالا کجا هستم.
این روزها قدری سرم شلوغ شده. از طرفی دیدم کمکم دارد وبلاگم خاک میخورد، برای همین تصمیم گرفتم یکی از آن دو کار را اینجا بگذارم. این داستانک تقریبن برای چهار سال پیش است. به غیر از عنوان، به هیچکدام از کلمهها دست نزدم و تغییرشان ندادم، تا خودتان تفاوت را احساس کنید!
داستانک_مرداد 1387
سه، دو، یک... حالا مسابقه شروع میشه. شرکت کنندهها با سرعت تمام شروع به دویدن میکنند. یک عده از تماشاچیها بدون هیچ سر و صدایی مسابقه رو نگاه می کنند، یک دستهی دیگر، از دونده ها ناراضیاند و بقیه هم دارند یکصدا تشویق میکنند. دونده شمارهی 3 که مسابقه رو خیلی خوب شروع کرده، جلوتر از همه قرار داره. انگار برای یکی از شرکتکنندهها مشکلی پیش اومده؛ داره تعادلش رو از دست میده. حالا تماشاگران به شدت او رو تشویق میکنند. داره زمین می خوره... اما نه، به سختی روی پاهاش میایسته و به مسابقه برمیگرده. دوندهی شمارهی 5 با سرعت زیاد همه رو کنار میزنه و جلوتر از بقیه حرکت میکنه. او داره به خط پایان نزدیک میشه. بله او نفر اول میشه... ولی نمی دونم چرا هنوز داره به دویدن ادامه میده؟
یک نفر باید به او یادآوری کنه که چرا در این مسابقه شرکت کرده.
داستانک