اسمش پوپک بود. یک روز صبح لب پنجره نشست و یک کاسه تخمه آفتابگردان هم گذاشت کنارش و خارت خارت تخمه شکاند. نگاهش روی خیابان و خطهای سفید بود. همین خط سفیدهایی که روی آسفالت سیاه کشیدهاند و مثل پوست گورخرها هستند. آدمها زیاد از روی آن رد نمیشدند؛ شاید خیال میکردند که اگر زیاد رویش راه بروند، کثیف میشود. شاید هم از گورخر میترسیدند. پوپک اینها را بلد نبود، فقط یک جایی خوانده بود که این خطهای سفید را کشیدهاند که... که... حالا یادم نیست برای چی کشیدهاند، ولی پوپک یک جایی خوانده بود که به چه دردی میخورند. فکر کنم آن آدمها هم یک جایی خوانده بودند و میدانستند این خطهای سفید به چه دردی میخورند.
کاسه تخمه آفتابگردان خالی شد و لبهای پوپک سیاه شدند. خودش یک جایی خوانده بود که این تخمه آفتابگردانها زیاد هم خوب نیستند، ولی خب همه را تا آخر همانطور خارت خارت شکاند و خورد.
داستانک
نوشته شده توسط فرید دانشفر در ۱۳۹۲/۱۱/۲۵ |
درباره وبلاگ
این آدم دو پا من هستم. هرچه در اینجا میخوانید حاصل قلم نصف و نیمهام است. ضمن اینکه همه نوشتهها یک خیالپردازی هستند و بس. بخش «گفتوگو» هم که تکلیفش معلوم است.