Smiley face
 شما کمی زود رفتی

پنج سال پیش، همین روز، ساعتِ ۵:۳۰ صبح بود که ما فهمیدیم شما رفتید. فکر می‌کنم آن موقع برای رفتن ِ‌ شما کمی زود بود. اول صدای زنگ تلفن درآمد و یکی دو دقیقه بعد پسرعمه -که آن موقع در ساختمانِ ما و طبقه‌ی اول بود- سراسیمه از پله‌ها بالا آمد و زنگ خانه را زد. پسرعمه نمی‌خواست به ما بگوید که شما رفتید؛ یعنی خب آن موقع صبح که خبر بد را یکدفعه نمی‌گویند. البته آن موقع صبح مقدمه‌چینی هم کاربرد نداشت و از طرفی هم این خبر را نمی‌شد گذاشت و بعدن گفت. پسرعمه به بابا دروغ گفت که "دایی حالش بد شده". اما بابا که باورش نشد؛ همانطور که داشت لباسش را می‌پوشید، به خودش می‌گفت: « می‌دونم...»

شما کمی زود رفتی. به خاطر همین باور کردنش برای همه‌ی ما سخت بود، اما وقتی وارد آن خانه‌ی بزرگ شدیم و به چهره‌ی تک‌تک کسانی که آنجا بودند نگاه کردیم، باورمان شد که رفتید. من روی یکی از صندلی‌ها نشستم و گریه کردم؛ چون شما رفته بودی، چون می‌دانستم که دیگر هیچوقت شب یلدا دور هم جمع نمی‌شویم، می‌دانستم دیگر کسی برای پدربزرگ سالگرد نمی‌گیرد... و خیلی چیزهای دیگر را هم می‌دانستم. بعد از شما... (فکر کنم یک بار قبلن به شما این را گفته‌ام. همین‌جا سال قبل، دی ماه بود، اگر اشتباه نکنم. پس دیگر نمی‌گویم بعد از شما چه شد.)

شما همیشه دنبالِ بهانه‌ای برای جشن گرفتن و شادی بودید و هیچ‌وقت و به هیچ مناسبتی سیاه نمی‌پوشیدید. من را ببخش عمو جان که این نوشته قدری غم دارد و سیاه است.


روزنوشت

نوشته شده توسط فرید دانش‌فر در ۱۳۹۰/۰۹/۱۲ |
درباره وبلاگ
این آدم دو پا من هستم. هرچه در اینجا می‌خوانید حاصل قلم نصف و نیمه‌ام است. ضمن این‌که همه نوشته‌ها یک خیالپردازی هستند و بس. بخش «گفت‌وگو» هم که تکلیفش معلوم است.
منوی اصلی
صفحه اول
شناسنامه
نامه برقی
بایگانی
تیترهای وبلاگ
بایگانی
آذر ۱۴۰۴
مهر ۱۴۰۴
تیر ۱۴۰۴
فروردین ۱۴۰۴
اسفند ۱۴۰۳
دی ۱۴۰۳
آرشيو
دسته‌بندی موضوعی
روزنوشت
داستان کوتاه
داستانک
شعر
تک‌گویی
نوشته‌های پراکنده
چرند و پرند
من و اژدر
رادیو آدم‌ها
گفت‌وگو
مینیمال
پیوندها
سایت دانای کل
 سایت چلچراغ
 پادکست رادیوچل
 کافه چای کوفسکی
 یعقوب کذاب
 Khers
 نیکولا
 یک دختر ترشیده
 کافه کافکا
 یک گلوله برای ژنرال
 یک تماس بی پاسخ
 




Powered By
BLOGFA.COM
...