Smiley face
 فراموشی

از بچگی آدم فراموشکاری بودم و مدام یا وسایلم را اینجا و آنجا جا می‌گذاشتم یا گم‌شان می‌کردم. یادم است آنقدر پاک‌کن‌ام را گم می‌کردم که یک بار مادرم گفت پاک‌کن‌ام را سوراخ کنم، یک نخ به آن ببندم و به گردنم آویزان کنم؛ البته این کار موثر واقع شد و من دیگر پاک‌کن‌ام را گم نکردم. در این میان یک چیز همیشه برایم جالب و اسرارآمیز بود: آن وقت‌هایی که چیزی را فراموش می‌کردم -با اینکه حواسم نبود- یک صدایی مدام در درونم بود که می‌گفت: «یه چیزی رو جا گذاشتی». بعد من به صدا می‌گفتم: «چی رو؟» ولی هیچوقت جوابی نمی‌شنیدم.

گاهی وقت‌ها حواسپرتی و خل‌بازی هم به این فراموشکاری‌هایم اضافه می‌شد و همینجا بود که صدای همه -به خصوص پدر و مادر گرامی- درمی‌آمد که "آخه پسر حواست کجاست؟ چرا سرت با فلان جات بازی می‌کنه؟" و حرف‌هایی از این قبیل. و من هر بار سعی می‌کردم از این به بعد مواظب باشم که این کار تکرار نشود. برای همین در تمام این سال‌ها عادت کردم که برای نگهداری از وسایلم خیلی وسواس به خرج بدهم و همیشه قبل از ترک کردن هر جایی آن‌ها را چند بار بررسی کنم که مبادا چیزی جا بماند.

حالا چند وقتی هست که صدا به من گوشزد می‌کند که "یه چیزی رو جا گذاشتی" اما هر چقدر فکر می‌کنم چیزی به خاطر نمی‌آورم.


داستانک

نوشته شده توسط فرید دانش‌فر در ۱۳۹۰/۰۸/۲۷ |
درباره وبلاگ
این آدم دو پا من هستم. هرچه در اینجا می‌خوانید حاصل قلم نصف و نیمه‌ام است. ضمن این‌که همه نوشته‌ها یک خیالپردازی هستند و بس. بخش «گفت‌وگو» هم که تکلیفش معلوم است.
منوی اصلی
صفحه اول
شناسنامه
نامه برقی
بایگانی
تیترهای وبلاگ
بایگانی
آذر ۱۴۰۴
مهر ۱۴۰۴
تیر ۱۴۰۴
فروردین ۱۴۰۴
اسفند ۱۴۰۳
دی ۱۴۰۳
آرشيو
دسته‌بندی موضوعی
روزنوشت
داستان کوتاه
داستانک
شعر
تک‌گویی
نوشته‌های پراکنده
چرند و پرند
من و اژدر
رادیو آدم‌ها
گفت‌وگو
مینیمال
پیوندها
سایت دانای کل
 سایت چلچراغ
 پادکست رادیوچل
 کافه چای کوفسکی
 یعقوب کذاب
 Khers
 نیکولا
 یک دختر ترشیده
 کافه کافکا
 یک گلوله برای ژنرال
 یک تماس بی پاسخ
 




Powered By
BLOGFA.COM
...