مادر دست پسرش را گرفت و از خیابان رد شد تا به فروشگاه برود. وارد فروشگاه شد و همانطور که آهسته قدم برمیداشت لیست خرید را از جیبش بیرون آورد. به جنسهایی که با نظم و ترتیب خاصی در قفسهها چیده شده بودند نگاهی کرد و یک "آه" بلند کشید و راه افتاد. پسرش که دیدنِ قفسهی مواد شوینده برایش جذابیتی نداشت، با نگاهش قسمت اسباببازیها را جستجو میکرد. چند دقیقه بعد پسرک با اشارهی دستش به قسمت اسباببازیها به مادرش گفت: «مامان جون! از اون توپ رنگاوارنگا برام میگیری؟» مادر نگاهی به قیمت توپ انداخت و گفت: «اگه پسر خوبی باشی، آره». پسرک با خوشحالی توپ رنگارنگ را به بغل گرفت و به همراه مادرش از فروشگاه بیرون آمد.
وقتی به آنطرف خیابان رسیدند، توپ از بغل پسرک سُر خورد و به سمت خیابان رفت. پسرک نگاهی به توپ کرد که داشت از او دور و دورتر میشد و بعد نگاهی به دست مادر انداخت که دستش را به نرمی گرفته بود. یک لحظه میخواست به سمت توپ برود اما ترسید و دست مادرش را محکم گرفت. چند لحظه بعد اتومبیلی با سرعت از خیابان رد شد و توپ زیر لاستیکهایش ترکید. مادر با شنیدن صدا سریع به پشت سرش نگاه کرد و توپی که از بین رفته بود را دید.
مادر با عصبانیت یک سیلی به صورت پسرش زد و فریاد زد: «پس حواست کجاست؟ نمیتونی توپ رو محکم نگه داری؟ دیگه هیچی واست نمیخرم بچهی بیعرضه!»
داستانک