Smiley face
 وقتی که توپ ترکید

مادر دست پسرش را گرفت و از خیابان رد شد تا به فروشگاه برود. وارد فروشگاه شد و همانطور که آهسته قدم برمی‌داشت لیست خرید را از جیبش بیرون آورد. به جنس‌هایی که با نظم و ترتیب خاصی در قفسه‌ها چیده شده بودند نگاهی کرد و یک "آه" بلند کشید و راه افتاد. پسرش که دیدنِ قفسه‌ی مواد شوینده برایش جذابیتی نداشت، با نگاهش قسمت اسباب‌بازی‌ها را جستجو می‌کرد. چند دقیقه بعد پسرک با اشاره‌ی دستش به قسمت اسباب‌بازی‌ها به مادرش گفت: «مامان جون! از اون توپ رنگاوارنگا برام می‌گیری؟» مادر نگاهی به قیمت توپ انداخت و گفت: «اگه پسر خوبی باشی، آره». پسرک با خوشحالی توپ رنگارنگ را به بغل گرفت و به همراه مادرش از فروشگاه بیرون آمد.

وقتی به آنطرف خیابان رسیدند، توپ از بغل پسرک سُر خورد و به سمت خیابان رفت. پسرک نگاهی به توپ کرد که داشت از او دور و دورتر می‌شد و بعد نگاهی به دست مادر انداخت که دستش را به نرمی گرفته بود. یک لحظه می‌خواست به سمت توپ برود اما ترسید و دست مادرش را محکم گرفت. چند لحظه بعد اتومبیلی با سرعت از خیابان رد شد و توپ زیر لاستیک‌هایش ترکید. مادر با شنیدن صدا سریع به پشت سرش نگاه کرد و توپی که از بین رفته بود را دید.

مادر با عصبانیت یک سیلی به صورت پسرش زد و فریاد زد: «پس حواست کجاست؟ نمی‌تونی توپ رو محکم نگه داری؟ دیگه هیچی واست نمی‌خرم بچه‌ی بی‌عرضه!»


داستانک

نوشته شده توسط فرید دانش‌فر در ۱۳۹۰/۰۸/۱۸ |
درباره وبلاگ
این آدم دو پا من هستم. هرچه در اینجا می‌خوانید حاصل قلم نصف و نیمه‌ام است. ضمن این‌که همه نوشته‌ها یک خیالپردازی هستند و بس. بخش «گفت‌وگو» هم که تکلیفش معلوم است.
منوی اصلی
صفحه اول
شناسنامه
نامه برقی
بایگانی
تیترهای وبلاگ
بایگانی
آذر ۱۴۰۴
مهر ۱۴۰۴
تیر ۱۴۰۴
فروردین ۱۴۰۴
اسفند ۱۴۰۳
دی ۱۴۰۳
آرشيو
دسته‌بندی موضوعی
روزنوشت
داستان کوتاه
داستانک
شعر
تک‌گویی
نوشته‌های پراکنده
چرند و پرند
من و اژدر
رادیو آدم‌ها
گفت‌وگو
مینیمال
پیوندها
سایت دانای کل
 سایت چلچراغ
 پادکست رادیوچل
 کافه چای کوفسکی
 یعقوب کذاب
 Khers
 نیکولا
 یک دختر ترشیده
 کافه کافکا
 یک گلوله برای ژنرال
 یک تماس بی پاسخ
 




Powered By
BLOGFA.COM
...