یه زندگی بهتر، یه لقمه نونِ بیشتر
بازیهای بچگی، قایم موشک کلاغ پر
یه زندگی آسون، غذا باشه فراوون
یه سفرهی باز و پر، چلوکباب با ریحون
یه زندگی مَشتی، جنگل و کوه و دشتی
مسافرت بریم هِی با airplane با کشتی
یه زندگی راحت، صبح تا شب استراحت
لم بدی رو کاناپه نگاه کنی به ساعت
پینوشت: یک سال و نیم پیش یک شبی که بیخوابی به سرم زده بود، کلمههایی -نمیدانم از کجا- آمدند توی سرم. من همان موقع (ساعت 3:30 بعد از نیمه شب) گوشیام را برداشتم و همهی آنچه که در سرم بود را نوشتم. تا به امروز این کلمهها گوشهی حافظهی رایانه داشتند خاک میخوردند. میشد حرفی ازش نزنم، اما با خودم خیال کردم که "خب به هر حال من اینو نوشتم و دوستش هم دارم"، و اینطور شد که اینجا گذاشتمش تا شما هم بخوانید و من هم ترس این را نداشته باشم که "نکنه کار ضعیفی باشه" و این حرفها.
شعر