نمیتوانست از پنجره بیرون را نگاه کند. فضای بیرون ناراحت کننده بود. انگار که کوچه پر شده بود از گرد و غبار؛ آن رفتگر خسته هم کاری از دستش بر نمیآمد و هرچقدر هم که سعی میکرد اوضاع را بهتر کند فایدهای نداشت. دیگر کنار پنجره نمیرفت و حتی چند روز بعد یک پرده مقابل پنجره کشید تا اگر هم به طور اتفاقی نگاهش به آن سمت افتاد، کوچه را نبیند. با تمام این حرفها، نمیتوانست جلوی فکرش پرده بکشد و روزی نبود که به کوچه و فضای خشک و غمگینش فکر نکند.
غروب یک روز پاییزی بود و باد شدیدی میوزید. درختان مقابل باد خشمگین ایستادگی میکردند، شاخهها به اینطرف و آنطرف میرفتند و برگهایی که از شاخهها جدا میشدند را باد با خودش میبرد. چند دقیقه بعد باران گرفت. او با اینکه دلواپس کوچه بود، طاقت این را نداشت که بیرون را نگاه کند. در خانه پشت میزش نشسته بود و سعی میکرد بدون توجه به این اتفاقها، کار روزانهاش را انجام دهد.
دیگر صدای زوزهی باد نمیآمد و باران هم بند آمده بود. با شک و تردید به طرف پنجره رفت و خیلی آرام پرده را کنار زد. کوچه در آن تاریکی، زیر نور مهتاب میدرخشید. باران کار خودش را کرده بود.
داستانک