Smiley face
 کوچه

نمی‌توانست از پنجره بیرون را نگاه کند. فضای بیرون ناراحت کننده بود. انگار که کوچه پر شده بود از گرد و غبار؛ آن رفتگر خسته هم کاری از دستش بر نمی‌آمد و هرچقدر هم که سعی می‌کرد اوضاع را بهتر کند فایده‌ای نداشت. دیگر کنار پنجره نمی‌رفت و حتی چند روز بعد یک پرده مقابل پنجره کشید تا اگر هم به طور اتفاقی نگاهش به آن سمت افتاد، کوچه را نبیند. با تمام این حرف‌ها، نمی‌توانست جلوی فکرش پرده بکشد و روزی نبود که به کوچه و فضای خشک و غمگینش فکر نکند.

غروب یک روز پاییزی بود و باد شدیدی می‌وزید. درختان مقابل باد خشمگین ایستادگی می‌کردند، شاخه‌ها به اینطرف و آنطرف می‌رفتند و برگ‌هایی که از شاخه‌ها جدا می‌شدند را باد با خودش می‌برد. چند دقیقه بعد باران گرفت. او با اینکه دلواپس کوچه بود، طاقت این را نداشت که بیرون را نگاه کند. در خانه پشت میزش نشسته بود و سعی می‌کرد بدون توجه به این اتفاق‌ها، کار روزانه‌اش را انجام دهد.

دیگر صدای زوزه‌ی باد نمی‌آمد و باران هم بند آمده بود. با شک و تردید به طرف پنجره رفت و خیلی آرام پرده را کنار زد. کوچه در آن تاریکی، زیر نور مهتاب می‌درخشید. باران کار خودش را کرده بود.


داستانک

نوشته شده توسط فرید دانش‌فر در ۱۳۹۰/۰۷/۲۱ |
درباره وبلاگ
این آدم دو پا من هستم. هرچه در اینجا می‌خوانید حاصل قلم نصف و نیمه‌ام است. ضمن این‌که همه نوشته‌ها یک خیالپردازی هستند و بس. بخش «گفت‌وگو» هم که تکلیفش معلوم است.
منوی اصلی
صفحه اول
شناسنامه
نامه برقی
بایگانی
تیترهای وبلاگ
بایگانی
آذر ۱۴۰۴
مهر ۱۴۰۴
تیر ۱۴۰۴
فروردین ۱۴۰۴
اسفند ۱۴۰۳
دی ۱۴۰۳
آرشيو
دسته‌بندی موضوعی
روزنوشت
داستان کوتاه
داستانک
شعر
تک‌گویی
نوشته‌های پراکنده
چرند و پرند
من و اژدر
رادیو آدم‌ها
گفت‌وگو
مینیمال
پیوندها
سایت دانای کل
 سایت چلچراغ
 پادکست رادیوچل
 کافه چای کوفسکی
 یعقوب کذاب
 Khers
 نیکولا
 یک دختر ترشیده
 کافه کافکا
 یک گلوله برای ژنرال
 یک تماس بی پاسخ
 




Powered By
BLOGFA.COM
...