توی امتحانهای خرداد ماه سه درس را قبول نشد و برای همین دو ماه و خردهای از تابستان شیرین و دلچسب را باید با کتابهای درسی سر میکرد تا بلکه بتواند خرابکاری خرداد را در شهریور جبران کند. من که از هفت سالگی وظیفهام را خیلی خوب میدانستم و برای درس خواندن و با معدل خوب قبول شدن آنقدرها هم نیازی به نصیحتهای پدرانه نداشتم؛ البته تا دوران دبیرستان. پدرم نصیحتهایش را با گله، شکایت و سر و صدای زیاد شروع میکرد و بعد از اوج گرفتن، فرود میآمد و با جملهی صمیمانهی "حالا میل خودته، اگه الآن نخونی تابستونت خراب میشه" حرفهایش را تمام میکرد. و من هم با شنیدن این حرفها دگرگون میشدم و مثل بچهی آدم درسم را میخواندم و نمیگذاشتم کار به شهریور و جاهای باریک بکشد.
داشتم میگفتم، برای گرفتن نمرهی قبولی باید تابستان را به خواندن درسها میگذراند که البته نخواند و روزها زود آمدند و رفتند تا زمان امتحان فرا رسید. سر جلسه اینطرف و آنطرف را نگاه میکرد و منتظر کمکی از جانب بچهها بود که مراقب برای اینکه خیال او و خودش را راحت کند از آن صندلی بلندش کرد و به یک جای خلوتتر برد که دیگر بچهها را نبیند. نگاهی به مراقب کرد و با خنده گفت: «آقا میذاشتی همونجا مینشستیم دیگه، بچهها یه کم کمکمون میکردن.» مراقب جدی و وظیفهشناس هم اخمی کرد و گفت: «ببند نیشت رو. بشین سر جات.» پسرک با یک حرکت سریع برگهاش را گرفت سمت مراقب و با عصبانیت گفت: «بیا بگیر، مال تو. برو باهاش موشک درست کن.»
حالا باید به خاطر این دیالوگ جالب و تاریخیاش سه ماه درس بخواند تا بلکه بتواند خرابکاری شهریور را در دی ماه جبران کند.
روزنوشت