در دوران مدرسه تمام بچهها دوست داشتند روی تخته سیاه کلاس چیزی بنویسند. دستکم در مدرسهی ما که اینطور بود و همیشه هم سر این که نوشتهی چه کسی روی تخته باشد بگو مگو میشد. البته در دوران راهنمایی قضیه به این شدت نبود اما در دوران دبیرستان به طور معمول هر روز چنین وضعیتی در کلاس برقرار بود. در بیشتر موارد هم حرف خاصی نوشته نمیشد؛ یا به قصد شوخی با کسی چیزی مینوشتند یا به قصد کلکل با همکلاسیها. حالا هر چقدر فکر میکنم چیزی از آن نوشتهها به یادم نمیآید به جز یکی دو مورد و برخی از شوخیها با دبیرها.
اول یا دوم راهنمایی بودم که به نوشتن روی تخته سیاه کلاس علاقه پیدا کردم. نوشتهام، متن متفکرانه و ادبی و از این دست مطلبها نبود؛ شاید بیشتر قسمتی از یک ترانه یا یک همچین چیزی. این کار را به دو دلیل دوست داشتم: یک این که میخواستم جمله یا شعری یا هر چیز دیگری را که خودم خیلی دوست داشتم، روی تخته بنویسم تا تمام بچههای کلاس آن را بخوانند، و دو این که میخواستم ببینم واکنش همکلاسیها به آن نوشته چیست و چه حرفی دربارهی آن میزنند؟ و اینطور بود که من از 14سالگی در همهی کلاسهایی که بودم مدام این کار را انجام میدادم.
وقتی وارد دانشگاه شدم، این احساس و این علاقهمندی در من نه تنها کم نشد بلکه از قبل هم بیشتر شد، ولی مهم این بود که کسی به نوشتهی روی تخته واکنشی نشان نمیداد و حرفی نمیزد؛ در ظاهر که اینطور بود. همین موضوع باعث شد که من کمتر این کار را انجام بدهم.
چند وقت پیش بود که یاد آن زمان و آن احساس افتادم و بعد با خودم فکر کردم که این وبلاگ چقدر شبیه است به آن تخته سیاه. البته اینجا چند فرق اساسی با آن موقعیت دارد؛ یک این که دیگر کسی مزاحمم نمیشود و من میتوانم با خیال راحت روی تخته سیاهی که متعلق به خودم است حرفها و نوشتههایم را بنویسم. دو این که کلاس بزرگ شده و به وسعت جهان است و همکلاسیها هم تعدادشان تغییر کرده و ممکن است روز به روز بیشتر شوند، و سه این که نوشتهها به قلم خودم هستند.
روزنوشت