Smiley face
 خانه‌ی خاطره‌ها

زیر بارش تند باران ایستاد. صدای باران در گوشش پیچید. یاد بچگی‌هایش افتاد؛ فقط فرقش این بود که آن موقع‌ها تا باران می بارید ، سریع می‌رفت خانه تا سرما نخورد، اما حالا خانه‌شان خیلی از اینجا فاصله داشت. قبلا با خودش  فکر می‌کرد مگر چه فرقی دارد که خانه کجا باشد؟ حالا جواب سوالش را خوب می‌دانست.
نگاهی به اطرافش انداخت. بعضی‌ها چترشان، بعضی‌ها هم دستشان را روی سرشان گرفته بودند و خیلی تند راه میرفتند؛ اما او خیس شدن در محله‌ی قدیمی خودشان را به رفتن ترجیح می‌داد. دستی به آجرهای خیس کشید، انگار داشتند با او حرف می‌زدند.


چاپ شده در روزنامه‌ی جام جم - ضمیمه‌ی چار دیواری – خانه‌ی بر و بچه‌ها  ۵/۱۲/۱۳۸۷


داستانک

نوشته شده توسط فرید دانش‌فر در ۱۳۹۰/۰۵/۰۷ |
درباره وبلاگ
این آدم دو پا من هستم. هرچه در اینجا می‌خوانید حاصل قلم نصف و نیمه‌ام است. ضمن این‌که همه نوشته‌ها یک خیالپردازی هستند و بس. بخش «گفت‌وگو» هم که تکلیفش معلوم است.
منوی اصلی
صفحه اول
شناسنامه
نامه برقی
بایگانی
تیترهای وبلاگ
بایگانی
آذر ۱۴۰۴
مهر ۱۴۰۴
تیر ۱۴۰۴
فروردین ۱۴۰۴
اسفند ۱۴۰۳
دی ۱۴۰۳
آرشيو
دسته‌بندی موضوعی
روزنوشت
داستان کوتاه
داستانک
شعر
تک‌گویی
نوشته‌های پراکنده
چرند و پرند
من و اژدر
رادیو آدم‌ها
گفت‌وگو
مینیمال
پیوندها
سایت دانای کل
 سایت چلچراغ
 پادکست رادیوچل
 کافه چای کوفسکی
 یعقوب کذاب
 Khers
 نیکولا
 یک دختر ترشیده
 کافه کافکا
 یک گلوله برای ژنرال
 یک تماس بی پاسخ
 




Powered By
BLOGFA.COM
...