زیر بارش تند باران ایستاد. صدای باران در گوشش پیچید. یاد بچگیهایش افتاد؛ فقط فرقش این بود که آن موقعها تا باران می بارید ، سریع میرفت خانه تا سرما نخورد، اما حالا خانهشان خیلی از اینجا فاصله داشت. قبلا با خودش فکر میکرد مگر چه فرقی دارد که خانه کجا باشد؟ حالا جواب سوالش را خوب میدانست.
نگاهی به اطرافش انداخت. بعضیها چترشان، بعضیها هم دستشان را روی سرشان گرفته بودند و خیلی تند راه میرفتند؛ اما او خیس شدن در محلهی قدیمی خودشان را به رفتن ترجیح میداد. دستی به آجرهای خیس کشید، انگار داشتند با او حرف میزدند.
چاپ شده در روزنامهی جام جم - ضمیمهی چار دیواری – خانهی بر و بچهها ۵/۱۲/۱۳۸۷
داستانک