هوا خیلی گرم است و "آفتابِ خریه". یکی از بچهها عادت داشت که از این اصطلاح استفاده کند و در مورد هر چیزی که صفت عالی داشت این اصطلاح را به کار میبرد. برای مثال، به کسی که رانندگیاش خوب بود میگفت "طرف دستفرمونِ خری داره". به این ترتیب او آنقدر این اصطلاح را تکرار کرد که حالا من هم گاهی وقتها از آن استفاده میکنم. داشتم میگفتم، هوای حسابی گرم بود و من با یک کوله پشتی و یک بطری آب معدنی در دست به سمت تاکسیها میرفتم. تشنه بودم اما وقتی آب میخوردم انگار آب که از گلویم پایین میرود هنوز به جایی نرسیده و در بین راه تبخیر میشد.
خلاصه به تاکسیها رسیدم، ولی هنوز تصمیم نگرفته بودم که ماشینهای کدام سمت را سوار شوم. آنطرف جوی آب مردی در حال فروختن ظرف غذا بود و یکی دو نفر هم که قصد خرید داشتند، مشغول وارسی ظرفها بودند. یک زن جوان هم که یکی از همان ظرفها را در دست داشت در فاصلهی یک قدمی مرد ایستاده بود و داشت از بدیِ جنسی که یک هفته پیش از خود او خریده بود شکایت میکرد. من قدری آب خوردم، بعد انتهای بطری که خنک بود را چسباندم به گونهام و هنوز مثل دیوانهها به این فکر میکردم که کدام تاکسی را سوار شوم.
فروشنده به نظر مرد آرامی میآمد و بر خلاف بقیهی دستفروشها با زن بحث و جدل نمیکرد. زن از آنجا تکان نمیخورد و مدام یا با فروشنده حرف میزد یا با خریداران. من که نفهمیدم میخواهد جنس را پس بدهد یا کار و کاسبی مرد را خراب کند و اینکه در کل حرف حسابش چیست. مرد جوان گاهی میخندید و گاهی هم ترجیح میداد سکوت کند، و زن هنوز سرسخت در همان یک قدمی ایستاده بود و یکروند حرف میزد. من خلاصه تصمیمم را گرفتم و سوار تاکسی شدم و در طول مسیر سعی میکردم با انتهای بطری از گرمای صورتم بکاهم.
+ از آنجایی که عقل سالم در بدن سالم است، اگر ضعفی در این نوشته مشاهده کردید بدانید و آگاه باشید که مشکل از دلدرد من بوده و جز آن هیچ.
روزنوشت