Smiley face
 سادگی‌ات لبخند می‌سازد

آقا بهرام از آشنایان‌مان است. مردی ساده، که این سادگی را حتا در چهره‌اش هم می‌شود دید. به خاطر همین سادگی‌اش بود که هر چند وقت یک بار ماجرایی تازه‌ درباره‌ی او از زبان پسرش یا دامادش می‌شنیدیم. البته راوی ماجراهایش کمی هم خلاقیت به خرج می‌داد و با لحن خاص خود و قدری هم زیاد کردن پیاز داغ، یک ماجرای کمدی تحویل ما می‌داد. ما هم با اینکه می‌دانستیم اصل داستان اینطورها هم نبوده، حسابی می‌خندیدیم. مثلن چند سال پیش بود که دامادشان خاطره‌ای از او برایم تعریف می‌کرد: «یه روز بارون شدیدی گرفته بود. حیاط حسابی خیس شده بود و از طرفی باد هم میومد. دیدم آقا بهرام چتر رو برداشته و رفته توی حیاط داره به گل‌ها آب میده!».

آقا بهرام شوخی‌ها را به دل نمی‌گرفت، ساده از این حرف‌ها می‌گذشت. برای همین همه دوستش داشتند. در زندگی‌اش سختی زیاد کشیده بود و با چنگ و دندان یک زندگی معمولی را برای خودش و بچه‌هایش ساخته بود. دغدغه و آرزوی خاصی هم نداشت؛ به خصوص از وقتی که حقوق بازنشستگی‌اش را می‌گرفت.

این روزها آقا بهرام حالش خوب نیست و بعد از این سکته‌ی آخری، در خانه است و روی تختش دراز کشیده. بعد از گذشت اینهمه سال برای بچه‌هایش یک زندگی معمولی، و برای ما یک مشت خاطره‌ی خوب به جا گذاشت تا هر چند وقت یک بار یادی از او کنیم. برای همین، او همیشه برای ما زنده است.

نوشته شده توسط فرید دانش‌فر در ۱۳۹۰/۰۳/۱۴ |
درباره وبلاگ
این آدم دو پا من هستم. هرچه در اینجا می‌خوانید حاصل قلم نصف و نیمه‌ام است. ضمن این‌که همه نوشته‌ها یک خیالپردازی هستند و بس. بخش «گفت‌وگو» هم که تکلیفش معلوم است.
منوی اصلی
صفحه اول
شناسنامه
نامه برقی
بایگانی
تیترهای وبلاگ
بایگانی
آذر ۱۴۰۴
مهر ۱۴۰۴
تیر ۱۴۰۴
فروردین ۱۴۰۴
اسفند ۱۴۰۳
دی ۱۴۰۳
آرشيو
دسته‌بندی موضوعی
روزنوشت
داستان کوتاه
داستانک
شعر
تک‌گویی
نوشته‌های پراکنده
چرند و پرند
من و اژدر
رادیو آدم‌ها
گفت‌وگو
مینیمال
پیوندها
سایت دانای کل
 سایت چلچراغ
 پادکست رادیوچل
 کافه چای کوفسکی
 یعقوب کذاب
 Khers
 نیکولا
 یک دختر ترشیده
 کافه کافکا
 یک گلوله برای ژنرال
 یک تماس بی پاسخ
 




Powered By
BLOGFA.COM
...