آقا بهرام از آشنایانمان است. مردی ساده، که این سادگی را حتا در چهرهاش هم میشود دید. به خاطر همین سادگیاش بود که هر چند وقت یک بار ماجرایی تازه دربارهی او از زبان پسرش یا دامادش میشنیدیم. البته راوی ماجراهایش کمی هم خلاقیت به خرج میداد و با لحن خاص خود و قدری هم زیاد کردن پیاز داغ، یک ماجرای کمدی تحویل ما میداد. ما هم با اینکه میدانستیم اصل داستان اینطورها هم نبوده، حسابی میخندیدیم. مثلن چند سال پیش بود که دامادشان خاطرهای از او برایم تعریف میکرد: «یه روز بارون شدیدی گرفته بود. حیاط حسابی خیس شده بود و از طرفی باد هم میومد. دیدم آقا بهرام چتر رو برداشته و رفته توی حیاط داره به گلها آب میده!».
آقا بهرام شوخیها را به دل نمیگرفت، ساده از این حرفها میگذشت. برای همین همه دوستش داشتند. در زندگیاش سختی زیاد کشیده بود و با چنگ و دندان یک زندگی معمولی را برای خودش و بچههایش ساخته بود. دغدغه و آرزوی خاصی هم نداشت؛ به خصوص از وقتی که حقوق بازنشستگیاش را میگرفت.
این روزها آقا بهرام حالش خوب نیست و بعد از این سکتهی آخری، در خانه است و روی تختش دراز کشیده. بعد از گذشت اینهمه سال برای بچههایش یک زندگی معمولی، و برای ما یک مشت خاطرهی خوب به جا گذاشت تا هر چند وقت یک بار یادی از او کنیم. برای همین، او همیشه برای ما زنده است.