چقدر سعی کردم موقعیتی جور کنم که با تو صحبت کنم ولی نشد. دلم میخواست حرفهایی که در دلم بود را خیلی راحت به تو بگویم، خیلی خودمانی باشیم، همهی حواست به من باشد و برای یک بار هم که شدی قدری جدی باشی، اما نشد. حالا دیگر آنقدرها هم اصراری ندارم که چنین موقعیتی پیش بیاید و با تو حرف بزنم. نه اینکه پشیمان شده باشم، نه، شاید تو نباید حرفهایم را بشنوی، شاید تو آن کسی نیستی که من فکرش را میکنم. و شاید هم همان کسی هستی که فکرش را میکنم... نمیدانم. اینروزها حسابی سردرگمم.
ولی خیلی خوب میشد که این حرفها را که در دلم سنگینی میکنند به تو بگویم و خیال خودم را هم راحت کنم. آخر تو با آن چهرهی شیرینی که داری دیگر من دلم نمیآید حرفم را نزنم، دلم نمیآید چیزی نگویم، دلم نمیآید سکوت کنم. باید به تو بگویم که قدر خودت را بهتر و بیشتر بدان، قدر آن چهرهی خوب و دوست داشتنی را، قدر آن لبخندت را. تو از آن آدمهایی بودی که چهرهات یک چیز خاصی داشت، چیزی که باعث میشد من حرفهای دیگران را دربارهی تو باور نکنم و هرچقدر هم که دوست صمیمیام برایم تعریف کند و بعد جان من را قسم بخورد... همینجا بود، وقتی دوستم جانم را قسم خورد تصمیم گرفتم دیگر سکوت نکنم اما باز هم نشد. بعد با خودم فکر کردم حیف نیست؟ حیف آن چهرهی دوست داشتنیات نیست که اگر اشتباه کنی و قدرش را ندانی، میشوی مثل شخصیتهای بد فیلمها؛ از همانهایی که خیلی خوب جلوه میکنند و خودشان را خوب نشان میدهند ولی تو پلیدیشان را میبینی، و بعد وقتی که موفق میشوند و میخندند... فکرش را بکن که خندههایت مثل خندههای آنها میشود؛ کثیف و چندشآور.
من سکوت کردم، اما خودت به من بگو، حیف نیست؟