Smiley face
 کلمه‌های آب‌دار

از همان هفت هشت سالگی هر چه فحش بود، یاد گرفتم. نه اینکه خودم بخواهم، نه، یک نوعی آموزش اجباری بود. محل تدریس هم جای مشخصی نبود، یعنی هر جایی می‌شد یک درس جدید یاد گرفت؛ روی صندلی اتوبوس، توی صف نانوایی، حیاط مدرسه، کوچه و خیابان، روی دیوار و خلاصه هر جایی که فکرش را کنید. دست خودم هم نبود. صداها را بدون آن که بخواهم، می‌شنیدم، در برخی موارد هم کلمه‌ها و جمله‌هایی که این طرف و آن طرف نوشته شده بودند را می‌خواندم. آنقدرها هم نیازی به رفیق ناباب نبود. هرچند که دوستان هم باعث می‌شدند روند آموزش با سرعت بیشتری انجام شود. ولی بیشتر این فحش‌ها به کارم نمی‌آمدند. در واقع سعی می‌کردم از کلمات رکیک کمتر استفاده کنم.

مریم درگیر گرفتن انتقالی‌اش به یک دانشگاه دیگر بود و خب برای این انتقال از این اتاق به آن اتاق می‌شد و هر روز راهی طولانی را می‌آمد و می‌رفت. مریم خیلی با متانت بود و همیشه سعی می‌کرد مودبانه برخورد کند اما آن روز حسابی از این کاغذبازی‌ها و رفت و آمدهای بیخودی کلافه و عصبانی شده بود و مدام حرص می‌خورد، که نامزدش گفت عزیزم دو سه تا فحش آب‌دار نثارشان کن تا حسابی حالت سر جایش بیاید. مریم هم پیشنهادش را پذیرفت و هرچه که بلد بود را با عصبانیت به زبان آورد و بعد گفت: «آخیش! چه حالی داد!»


روزنوشت

نوشته شده توسط فرید دانش‌فر در ۱۳۹۰/۰۲/۱۲ |
درباره وبلاگ
این آدم دو پا من هستم. هرچه در اینجا می‌خوانید حاصل قلم نصف و نیمه‌ام است. ضمن این‌که همه نوشته‌ها یک خیالپردازی هستند و بس. بخش «گفت‌وگو» هم که تکلیفش معلوم است.
منوی اصلی
صفحه اول
شناسنامه
نامه برقی
بایگانی
تیترهای وبلاگ
بایگانی
آذر ۱۴۰۴
مهر ۱۴۰۴
تیر ۱۴۰۴
فروردین ۱۴۰۴
اسفند ۱۴۰۳
دی ۱۴۰۳
آرشيو
دسته‌بندی موضوعی
روزنوشت
داستان کوتاه
داستانک
شعر
تک‌گویی
نوشته‌های پراکنده
چرند و پرند
من و اژدر
رادیو آدم‌ها
گفت‌وگو
مینیمال
پیوندها
سایت دانای کل
 سایت چلچراغ
 پادکست رادیوچل
 کافه چای کوفسکی
 یعقوب کذاب
 Khers
 نیکولا
 یک دختر ترشیده
 کافه کافکا
 یک گلوله برای ژنرال
 یک تماس بی پاسخ
 




Powered By
BLOGFA.COM
...