از همان هفت هشت سالگی هر چه فحش بود، یاد گرفتم. نه اینکه خودم بخواهم، نه، یک نوعی آموزش اجباری بود. محل تدریس هم جای مشخصی نبود، یعنی هر جایی میشد یک درس جدید یاد گرفت؛ روی صندلی اتوبوس، توی صف نانوایی، حیاط مدرسه، کوچه و خیابان، روی دیوار و خلاصه هر جایی که فکرش را کنید. دست خودم هم نبود. صداها را بدون آن که بخواهم، میشنیدم، در برخی موارد هم کلمهها و جملههایی که این طرف و آن طرف نوشته شده بودند را میخواندم. آنقدرها هم نیازی به رفیق ناباب نبود. هرچند که دوستان هم باعث میشدند روند آموزش با سرعت بیشتری انجام شود. ولی بیشتر این فحشها به کارم نمیآمدند. در واقع سعی میکردم از کلمات رکیک کمتر استفاده کنم.
مریم درگیر گرفتن انتقالیاش به یک دانشگاه دیگر بود و خب برای این انتقال از این اتاق به آن اتاق میشد و هر روز راهی طولانی را میآمد و میرفت. مریم خیلی با متانت بود و همیشه سعی میکرد مودبانه برخورد کند اما آن روز حسابی از این کاغذبازیها و رفت و آمدهای بیخودی کلافه و عصبانی شده بود و مدام حرص میخورد، که نامزدش گفت عزیزم دو سه تا فحش آبدار نثارشان کن تا حسابی حالت سر جایش بیاید. مریم هم پیشنهادش را پذیرفت و هرچه که بلد بود را با عصبانیت به زبان آورد و بعد گفت: «آخیش! چه حالی داد!»
روزنوشت