چند روز پیش دکتر با من حرف زد. نمیدانم نگران من است یا میخواهد مرا از سرش وا کند. آن وقت که لازمش داشتم من را سنگقلاب کرد و حالا دیگر چندان مهم نیست حرفی بزند یا نزند. البته بدم نمیآید گاهی حرف بزند با من. این حرف زدن هم چیز عجیبی است واقعا؛ آدمیزاد اگر خودش را نریزد بیرون، میترکد. بهش گفتم دکتر من پیش خودم خیال میکردم خیلی آدم کاردرستی هستم اما فهمیدم آنقدرها هم بینقص نبودم. نه اینکه آدم بدی بوده باشم، نه، فقط فهمیدم بعضی کارهایم درست نبوده، بعضی رفتارهایم میتوانست بهتر باشد. دکتر حرفهایم را تایید کرد. گفتم خیال میکنم تازه دو سه سال است که به «بلوغ فکری» رسیدهام. دکتر گفت آفرین ولی یککم دیر نشده؟ گفتم دکتر تو باید ازم حمایت کنی خیر سرت. اصلا سه سال پیش خودت هم به بلوغ فکری نرسیده بودی.
گفتم البته آنهایی که با من بودند هم چندان بی نقص نبودند ها. یعنی همانقدر که من خوب بودم آنها هم بودند. حالا اینطور دارم فعل جمع استفاده میکنم پیش خودتان نگویید این پسرک با بیست نفر بوده؛ نه، صرفا چون از یک نفر بیشتر بوده فعلم بهناچار جمع میشود. دکتر گفت: «خودت را اذیت نکن.» چه کسی به این دکترها مدرک میدهد؟ من مازوخیسم ندارم که خودم را اذیت کنم. ربات هم نیستم که هر دستوری فرمودید همانجا وارد سیستم مغزم کنم و اجرا شود. فکر در سر آدم میچرخد و خودش را به در و دیوار کله میکوبد، بعد آدم سردرد میگیرد.
آقا اصلا از وقتی این هوش مصنوعی آمد گرفتاریهای جدید هم آمد. یکذره عقبتر هم میتوانیم برویم؛ از وقتی که شبکههای اجتماعی دور ما را گرفتند و گیر کردیم در ماز. ماز که میدانید چیست؟ شما خارجیها بهش میگویید لابیرنت. خیال میکنم مشکل اینجاست که ضربآهنگ زندگی تند شده؛ آدمها عجله دارند، صبور نیستند، مدام «اسکرول» میکنند و رد میشوند، راحت فراموش میکنند. بیشتر از اینکه مراقب حرف زدنشان باشند، نگراناند که نکند یک وقت «پرایوسی»شان به خطر بیفتد.
میدانید دکتر چه گفت؟ گفت این چیزها را فراموش کن. گفتم دکتر من حافظه خوبی ندارم، حواسپرت هم هستم تازه؛ نمیدانم دیشب شام چی خوردم، خاطرم نیست چی میخواستم بخرم، یادم میرود پنج دقیقه پیش میخواستم چهکار کنم... اما حساب آدمها و رفتارهایشان جداست. البته شما نگران نباش، به قول هرکول پوآرو (در جواب به خانمی که گفته بود خوشبهحال فیلها که همهچیز یادشان میماند) ما خوشبختانه انسان هستیم و میتوانیم فراموش کنیم.
روزنوشت