Smiley face
 اول و آخر خط


توی راهروی مترو دختری را دیدم که بریده کوچکی از موهای لخت و صافش از زیر شال بیرون افتاده بود. راستش من دلم می‌رود برای این مدل مو. خوبی‌اش هم این بود که به نظر نمی‌رسید از روی عمد این کار را کرده باشد؛ یعنی قصد خودنمایی نداشت. از این بابت می‌گویم که با توجه به آن وقت صبح و آن مسیر، احتمال اینکه در حال رفتن به محل کارش باشد، بالا بود. دخترک ظریفی بود و ساده و نرم راه می‌رفت. قدم‌های کوچک برمی‌داشت. کیف کوچکی هم روی دوش انداخته بود، که نه چیزی ازش آویزان بود و نه شکل و فرم عجیبی داشت؛‌ مشکی و معمولی. بعد نگاهم افتاد به کفش‌هایش؛ بدون پاشنه، با طرح ساده یک پاپیون رویش. بدون نگاه به اطرافش حرکت می‌کرد. قدم‌هایم را کمی تند کردم تا صورتش را ببینم. راستی راستی کنجکاو شدم ببینم چهره‌اش چطور است. نزدیک شدم و نیم نگاهی بهش انداختم. نمی‌خواهم قضیه بیش از اندازه لوث شود، اما واقعا هیچ چیز خاصی در صورتش نبود که بخواهم ازش حرفی بزنم؛ چشم‌های معمولی، بینی معمولی، دهان معمولی، ابروهای معمولی. و همه این چیزهای معمولی، یک صورت شفاف، نرم و دوست‌داشتنی ساخته بودند. حسابی ازش خوشم آمد. داشتم تصور می‌کردم با هم بیرون می‌رویم، غذا می‌خوریم، قدم می‌زنیم، هم را بغل می‌کنیم. از ته دل می‌خواستم بروم پیشش سر صحبت را باز کنم. تقریبا دیگر به انتهای راهرو رسیده بودیم. او مستقیم از پله‌های برقی بالا رفت و من رفتم سمت چپ. مسیرمان کاملا جدا بود.

نوشته‌های پراکنده

نوشته شده توسط فرید دانش‌فر در ۱۳۹۷/۱۱/۰۷ |
درباره وبلاگ
این آدم دو پا من هستم. هرچه در اینجا می‌خوانید حاصل قلم نصف و نیمه‌ام است. ضمن این‌که همه نوشته‌ها یک خیالپردازی هستند و بس. بخش «گفت‌وگو» هم که تکلیفش معلوم است.
منوی اصلی
صفحه اول
شناسنامه
نامه برقی
بایگانی
تیترهای وبلاگ
بایگانی
آذر ۱۴۰۴
مهر ۱۴۰۴
تیر ۱۴۰۴
فروردین ۱۴۰۴
اسفند ۱۴۰۳
دی ۱۴۰۳
آرشيو
دسته‌بندی موضوعی
روزنوشت
داستان کوتاه
داستانک
شعر
تک‌گویی
نوشته‌های پراکنده
چرند و پرند
من و اژدر
رادیو آدم‌ها
گفت‌وگو
مینیمال
پیوندها
سایت دانای کل
 سایت چلچراغ
 پادکست رادیوچل
 کافه چای کوفسکی
 یعقوب کذاب
 Khers
 نیکولا
 یک دختر ترشیده
 کافه کافکا
 یک گلوله برای ژنرال
 یک تماس بی پاسخ
 




Powered By
BLOGFA.COM
...