Smiley face
 ته ماجرا


از آن خوشگل‌ها بود. از همان‌ها که دل می‌برند. از آن دخترها که همه را عاشق می‌کنند. از آن سر زبان‌دارها که با همه اعضای فامیل شوخی می‌کنند، با دایی‌ها و عموها گرم می‌گیرند و خودشان را عزیز می‌کنند. شاید برای خیلی از دهه هفتادی‌ها، این چیزها عادی باشد، اما برای یک دهه شصتی اوضاع کاملا فرق می‌کند. او دلربایی می‌کرد، آن وقت‌ها که دختر مدرسه‌ای‌ها همه‌شان شبیه هم بودند، اپل سر شانه داشتند و کلیپس می‌زدند و بدون هیچ آرایشی با آن مانتو و هیبت‌شان بیشتر شبیه مردهای دهه پنجاه می‌شدند. او یکه‌تاز بود.

زمان گذشت و به محض گرفتن مدرک دیپلم، ازدواج کرد؛ زودتر از آنکه بخواهد دل تمام شهر را آب کند، زودتر از آنکه شیطنت‌هایش به دهه هشتاد برسد، زودتر از آنکه دلبری کردن زیاد از حد لوس شود. شب نامزدی‌اش، یک جماعت منتظر بودند تا ببینند آخرش چه کسی موفق شده دل او را ببرد. اصلا مگر می‌شود دلبر، دلداده شود. ده‌ها پسر جوان و دلسوخته، با حسرت تمام چشم می‌گرداندند ببینند کدام رقیب توانسته همه آن‌ها را از میدان به در کند. همه آن‌ها که یک ساعت جلوی آینه موها را ژل و کتیرا می‌زدند و مرتب می‌کردند، شلوار لی کمرنگ می‌پوشیدند و صورت را جلا می‌دادند به عشق او.

راستش را بخواهید مهم نیست با چه کسی ازدواج کرد، حتی مهم نیست بچه‌اش دختر شد یا پسر. ته ماجرا، ته قصه‌ای که همیشه او برنده بود، نمی‌توانست مثل اولش باشد. که هیچکس برای همیشه برنده نیست.


نوشته‌های پراکنده

نوشته شده توسط فرید دانش‌فر در ۱۳۹۷/۰۳/۲۹ |
درباره وبلاگ
این آدم دو پا من هستم. هرچه در اینجا می‌خوانید حاصل قلم نصف و نیمه‌ام است. ضمن این‌که همه نوشته‌ها یک خیالپردازی هستند و بس. بخش «گفت‌وگو» هم که تکلیفش معلوم است.
منوی اصلی
صفحه اول
شناسنامه
نامه برقی
بایگانی
تیترهای وبلاگ
بایگانی
آذر ۱۴۰۴
مهر ۱۴۰۴
تیر ۱۴۰۴
فروردین ۱۴۰۴
اسفند ۱۴۰۳
دی ۱۴۰۳
آرشيو
دسته‌بندی موضوعی
روزنوشت
داستان کوتاه
داستانک
شعر
تک‌گویی
نوشته‌های پراکنده
چرند و پرند
من و اژدر
رادیو آدم‌ها
گفت‌وگو
مینیمال
پیوندها
سایت دانای کل
 سایت چلچراغ
 پادکست رادیوچل
 کافه چای کوفسکی
 یعقوب کذاب
 Khers
 نیکولا
 یک دختر ترشیده
 کافه کافکا
 یک گلوله برای ژنرال
 یک تماس بی پاسخ
 




Powered By
BLOGFA.COM
...