Smiley face
 زمستان تنگ‌مان می‌گیرد


از همان اول هم رابطه خوبی با زمستان نداشتم. هیچ چیز درست و حسابی نداشت برای من؛ حتی یک چیز معمولی هم نبود. از همان سفارش‌های مادرانه برای بستن شالگردن سه متری پشمی بگیر تا لرزیدن و سرما خوردن. سر کلاس درس هم که در سکوت و در پس‌زمینه صحبت‌های معلم، موسیقی ناملایم فین فین کردن بچه‌ها با کیفیت دالبی و سه بعدی پخش می‌شد. از آنجایی هم که پسرها به دستمال کاغذی و رعایت بهداشت اعتقادی ندارند، مخصوصا در آن سن و در اوایل دهه هفتاد، محتویات درون دماغ یا با سر آستین‌ها جمع و جور می‌شد یا اینکه ناچار می‌شدی فرت و فرت هرچه را درون بینی‌ات داری، مثل جارو برقی بکشی بالا. این بود که بعضی‌ از بچه‌ها سفیدی چشم‌های‌شان گاهی متمایل به سبز می‌شد. تازه اگر از این قضیه چشم‌پوشی می‌کردم، فشارهایی که مثانه می‌آورد نمی‌توانستم کاری کنیم؛ درست مثل یک مرد خارجی که قرار است از محبوبش خواستگاری کند، مقابلش زانو می‌زدیم. ما هم چون صبح مادرمان به زور و گاهی با قیف چایی می‌ریخت در حلق‌مان که بلا به دور یک وقت بدون صبحانه از خانه بیرون نرویم، در طول آن پنج ساعت حضور موثرمان در کلاس درس، دو سه باری تنگ‌مان می‌گرفت و به خودمان می‌پیچیدیم. اگر توی کلاس فقط سه چهار نفر همچین مشکلی داشتند، کار راحت بود. اما از آنجایی که مادرهای ایرانی، پولدار و فقیر، پیر و جوان، همه مثل هم به شدت دلسوز و دل‌نگران هستند، تقریبا کل کلاس مجبور بودند بروند دستشویی. به خاطر همین هم نمی‌شد همه‌مان اجازه بگیریم و برویم کارمان را بکنیم. نتیجه این می‌شد که هر ده دقیقه یک بار می‌دیدیم یکی از بچه‌ها دست‌ها را دور کمر یا روی پاهایش گذاشته و توی خودش جمع شده یا اینکه مدام پیچ و تاب می‌خورد. این درد مشترک ما بود و خودمان حس آن لحظه دوست‌مان را به خوبی درک می‌کردیم. البته این کش و قوس دادن به بدن، معمولا بعد از سه چهار دقیقه تمام می‌شد. حالا بگذریم از آن چند موردی که طاقت‌شان کم بود و یک آه بلند و بی‌صدا می‌کشیدند و خودشان و کلاس را خیس می‌کردند. این چند مورد وقتی توسط معلم‌ها شناسایی شدند، در کلاس‌ها و روزهای بعد، اوضاع‌شان درست شد؛ معلم‌ها می‌شناختندشان و تا وضعیت طرف را بغرنج می‌دیدند، اجازه می‌دادند طرف به دو برود دستشویی. تازه اگر هم معلم نمی‌فهمید شرایط‌شان اورژانسی است، خودشان به زبان می‌آمدند که "آقا ما نمی‌تونیم خودمون رو نگه داریم" و با این جمله جادویی، از کلاس می‌زدند بیرون. این وسط، دو سه نفر بودند که برای جیم شدن از کلاس، از این جمله جادویی استفاده کردند، اما وقتی معلم‌ها جریان را فهمیدند، دیگر به کمتر کسی اجازه خروج می‌دادند. آن جمله ارزشمند هم دیگر جادویش را از دست داد.


نوشته‌های پراکنده

نوشته شده توسط فرید دانش‌فر در ۱۳۹۶/۱۰/۱۰ |
درباره وبلاگ
این آدم دو پا من هستم. هرچه در اینجا می‌خوانید حاصل قلم نصف و نیمه‌ام است. ضمن این‌که همه نوشته‌ها یک خیالپردازی هستند و بس. بخش «گفت‌وگو» هم که تکلیفش معلوم است.
منوی اصلی
صفحه اول
شناسنامه
نامه برقی
بایگانی
تیترهای وبلاگ
بایگانی
آذر ۱۴۰۴
مهر ۱۴۰۴
تیر ۱۴۰۴
فروردین ۱۴۰۴
اسفند ۱۴۰۳
دی ۱۴۰۳
آرشيو
دسته‌بندی موضوعی
روزنوشت
داستان کوتاه
داستانک
شعر
تک‌گویی
نوشته‌های پراکنده
چرند و پرند
من و اژدر
رادیو آدم‌ها
گفت‌وگو
مینیمال
پیوندها
سایت دانای کل
 سایت چلچراغ
 پادکست رادیوچل
 کافه چای کوفسکی
 یعقوب کذاب
 Khers
 نیکولا
 یک دختر ترشیده
 کافه کافکا
 یک گلوله برای ژنرال
 یک تماس بی پاسخ
 




Powered By
BLOGFA.COM
...