همینطور توی خانه نشسته بودم و داشتم با دمپاییام ور میرفتم، که زنگ زدند و گفتند بلند شو بیا مصاحبه. بعد از آنجایی که این روزها زندگی را به فلانم گرفتهام، همانطور که از آنطرف خط داشتند توضیح میدادند، من داشتم حساب میکردم که واقعا ارزشش را دارد که لم دادن روی صندلی و نشستن با شلوراک و بازی کردن با دمپاییام را ول کنم و به جایش بلند شوم لباس بپوشم و سر و وضعم را درست کنم و کلی راه بروم تا آنجا که بنشیم روبروی فلانی و حرفهای تکراری همیشگی را بشنوم؟ باور کنید به این سوی چراغ که ارزشش را نداشت. ولی از آنجایی که سن که برود بالا میفهمی بیمایه فطیر است، گفتم به درک، بروم. خلاصه راهی شدم. آدرسش کجا بود؟ پانصد متر بالاتر از میدان فلان. از مترو که بیرون آمدم، توی همان فاصله پانصد متری تا دفتر، نیم کیلو مگس سفید خوردم؛ صد گرمشان هم رفتند توی دماغم. نمیدانم چرا میگویند نهنگها خودکشی میکنند. این مگسها که وضعشان بدتر است. مثل خر سرشان را میاندازند پایین و میروند ته حلقت. خب چسمغزهای الاغ، شما که میمیرید، فازتان چیست که باز هم میروید توی دهانمان. خب دهانمان را سرویس کردید. بکشید بیرون.
رسیدم آنجا، مدیرشان آمد گفت قبلا کجاها بودی؟ توی دلم گفتم: «آخه مردک کله شیری، اسکل دم دستی شاسماخ، من که رزومه فرستادم و تو هم که حداقل سه بار خوندیش، پس کِرمک داری بازم میپرسی» ولی عزت نفس به خرج دادم و اینها را نگفتم. توضیح دادم فلانجا بیسارجا. بعد هم یک مشت حرف تکراری زد و من هم گفتم بله همینطور است. بیرون آمدم و زنگ زدم به دوستم که من نزدیک خانهتان هستم، پا شو بیا ببینمت. خلاصه که آمد و وسط کوچه سلام و احوالپرسی کردیم. گفت: «کجا بریم؟» گفتم برویم یک گوشهای که مگس سفید نباشد. دستش هم درد نکند، همینطور پیاده رفتیم و هی مگس سفید خوردیم. گفتم پس کجا؟ گفت بیا. دوباره قدم زدیم و توی راه مگسهای میرفتند توی دک و دهانمان. رسیدیم سر چهارراه، تاکسی سوار شدیم و پانصد متر بالاتر پیاده شدیم. گفتم مردک خب این یک وجب هم پیاده میآمدیم که سنگینتر بودیم. ها ها خندید و رفتیم توی پارک. گفتم استاد همینجا بنشینیم روی همین نیمکت، گفت نه اینجا صدای موسیقی بلند است. رفتیم، از گربهها هم رد شدیم. گفتم: «اینجا خوبه دیگه؟» گفت نه اینجا دستشویی نزدیک است. از پلهها هم بالا رفتیم. گفتم استاد ریدی، دستشویی اینجاست که. ها ها خندید و گفت پس برویم جلوتر. خلاصه کمکم پارک داشت تمام میشد که گفت: «آهان اینجا خوبه» و نشستیم روی یک نیمکت. همینطور که حرف میزدیم، هر پنج دقیقه یک بار هم گربهها میآمدند پشت سر ما خاک باغچه را کنار میزدند و میریدند و میشاشیدند.
درباره کارها و رابطههامان حرف زدیم. ترانه جدیدم را نشانش دادم. باز هم حرف زدیم. یک لحظه سکوتی بینمان پیش آمد. سرش را بالا آورد و رو به من گفت: «فرید میخوام یه حقیقت تلخ رو بهت بگم....» من توی دلم قاطی پاطی شد که حالا چی شده و نکند کار کنسل شده و اینها. که ادامه داد: «فرید... باید شعر شیش و هشت بگی!» خیالم راحت شد که چیز عجیبی نشده. خلاصه کلی حرف زدیم و دوتایی ها ها خندیدیم.
رپبازی: زندگی واست شده یه دوی استقامت.
روزنوشت