گوشی را برمیدارم و میروم پشت بام. توی تاریکی، نورش را میاندازم روی دیوار تا جای پریز را پیدا کنم. یک چراغ برای اینجا بس است؛ نور زیادی چشمم را میزند. البته حتی اگر هم چشمهایم به نور حساس نبود، باز هم فرقی نداشت. همین که محیط یک مقدار روشن باشد تا جلوی پایت را ببینی، خوب است. دلیلی ندارد با دو تا چراغ دیگر بیخودی شلوغش کنم. اصلا اینطوری شهر بهتر معلوم است. توی همین تاریکی، همه چیز عوض میشود؛ از حال و هوای خودت تا فضای شهر. آدمها، شبها بهتر خودشان را نشان میدهند. همه به عکس فکر میکنند. خیالشان این است که هرچقدر نور زیاد باشد، همه چیز هم بهتر معلوم است. ولی راستش اینطور نیست. نور زیاد، آدمها را زیادی خوش چهره میکند. آدمها را بهتر از آن چیزی که هستند نشان میدهد. باید شب باشد و از پنجرهها سرک بکشی توی هر خانهای، تا بفهمی اوضاع و حالشان دقیقا چطور است. سرشان توی گوشی افتاده یا نشستهاند پای یک سریال. روی کاناپه مرد دست انداخته دور گردن زنش یا اینکه سر میز شام فقط در حال غذا خوردناند. میدانید. چیزهای زیادی توی شب میشود دید. چیزهایی بیشتر از آن چیزی که بشود نوشت. توی هر خانهای داستانی جریان دارد که شبها تازه شروع میشوند. حرفها، بگو مگوهای خواهر و برادر، دعواهای یک روزه پدر و پسر، قهرهای دخترها. ولی از بیرون چیزی معلوم نیست. با اینکه خودمان هم تجربهاش کردیم، ولی باورمان نمیشود توی خانههای دیگر هم شبها قصههای این شکلی جریان دارد. شب ساکت است؛ انگار دارد گوش میکند آدمها بیرون از این عکسهای پر زرق و برق پروفایل، توی خلوت خانوادگیشان، چه چیزهایی به همدیگر میگویند.
نوشتههای پراکنده
این متن را میتوانید در کانال رادیو آدمها گوش کنید. http://telegram.me/radioadamha