چند سالی میشد که حسابم در آن صفحه اینترنتی آبی معروف را دیاکتیو کرده بودم. فضایش آنقدر برایم حال به هم زن شده بود که دیگر نمیشد تحملش کرد. چیزهای زیادی باعث شده بود حال و هوایش به آن وضع مزخرف برسد. وقتی رفتم که هنوز شلوغ و پر رفت و آمد بود، هنوز آدمها خوش بودند لابلای آن زرق و برق پوشالی. بعد از بستن حساب، آنقدر حس راحت و خوبی داشتم که یادم رفت یک زمانی من در آنجا بودم. بعد از آن، گوشیهای هوشمند بیشتر و بیشتر شدند و سیل برنامههای اجتماعی بود که شکلکش روی صفحهها ظاهر میشد. لازم به گفتن اسمشان نیست، که دیگر همهمان از بر هستیم. یکی میآمد و همه عضوش میشدند، بعد بسته میشد و همه هجوم میبردند به "اَپ" بعدی.
چند روز پیش به سرم زد بروم توی همان حساب چند سال پیش و سرکی بکشم ببینم چه خبر است. با کمی شک و تردید نام و رمز را وارد کردم و صفحه آبی بعد از سالها دوباره ظاهر شد. اما دیگر خبری از آن شلوغی نبود. سوت و کور. شده بود خانه ارواح. دوباره بستمش و نگاهی کردم به امروز، که حالا به جای آن صفحه آبی پررنگ، آدمها رو آوردند به عکس گذاشتن. حالا رفتهاند لابلای عکسها؛ آن هم نه از آن دست عکسهای قدیمی و خاطرهساز، نه، یک مشت تصویر بیهویت و تو خالی، که حتی نمیشود اسمش را گذاشت عکس. ردیفِ عکسهای تکی، با ژستهای ... . و آخرش هم یک گونی جملههای شاعرانه یا ادبی بیربط، که به لطف اینترنت، پیدا کردنشان آسان است و لازم نیست برای بلد بودنش چهار تا کتاب خوانده باشی.
دنیا را عوضی گرفتیم. گم شدیم لابلای این تصویرها و شکلکهای بیاحساس؛ موقع غذا خوردن، مسافرت، با هم بودن و هر وقت و بیوقت دیگری. دنیای آدمها شده همین قلبهای مصنوعی قرمز و چهار تا تعریف الکی شنیدن از این و آن.
روزنوشت