هیچ چیز اجباریاش خوب نیست؛ حتا بهترین سرگرمیها و تفریحها. خوشی و مهمانی هم اگر است باید به وقتش باشد و با تصمیم و به میل خودت. برای کسی مثل من که زیاد مسافرت نمیروم و دلم میخواهد بروم، سفر اجباری نه تنها چاره نیست، که اوضاع را بدتر میکند. چند وقتی میشد سفر بودم، سفری که به میل خودم نبود، و حالا بعد از بیست و یک ماه از سفر برگشتهام.
یادم است همیشه آب میزدم به موهایم و سعی میکردم حالت بدم بهشان. موهایی که بیشتر وقتها کوتاه بودند. پدرم میگفت هرچقدر بزنی بیشتر رشد میکند. دوران مدرسه اکثر وقتها کچل بودم؛ آن وقتها نه مدرسهها شبیه این مدرسهها بود نه آدمهایش شبیه آدمهای امروز. در این مدت که مسافرت بودم، مدام مراقبت میکردم و نمیگذاشتم زیاد بلند شوند. از حالا به بعد دیگر نیازی به این مراقبت نیست و میتوانم بگذارم بلند و بلندتر شوند.
این ایستگاه برای من است، خانه دوم من. اینجا آرامم میکند. هرچند با شبکههای اجتماعی و برنامهها و چیزهای امروزی، آدمهای کمتری به اینجا میآیند، اما مهم نیست. قبلن هم گفته بودم اگر هیچکس هم سر نزند، من مینویسم، چون به نوشتن است که زندهام. در این سفر کمتر از قبل فرصت میکردم اینجا بنویسم، حالا وقت بیشتری دارم و میتوانم با خیال راحت از حال و احوال آدمها بنویسم.
امروز کولهپشتیام را که به اندازه تنهایی من جا ندارد، باز میکنم. بساط نوشتن و کار کردن را باید پهن کنم توی اتاقم و از امروز مشغول شوم. تا دیروز شاید از دید دیگران و خودم زیاد انتظاری نبود برای کارهای بیشتر و بزرگ، اما حالا دیگر باید موتور را روشن کنم و بروم جلو. مسافرت بیست و یک ماهه تمام شد. از امروز زندگی واقعی شروع میشود.
رپبازی: یادم میره سختی وقتی رد میشم از خط پایان.
روزنوشت