یکی دو سالی از من کوچکتر است. همقطاریم؛ با این تفاوت که او کمی دیرتر از من آمده مسافرت. اتاقشان تقریبن روبروی ما است، ولی از همان اول آنقدر معمولی و خشک رفتار کردند که من و بچههای اتاق باهاشان گرم نگرفتیم. موقع دست شستن همدیگر را دیدیم و سلامی دادیم. پرسید: «تو کار میکنی؟» معلوم شد میخواهد سر حرف را باز کند. جواب دادم بله. گفت میتوانی برای من هم کاری دست و پا کنی. خیلی صحنه سختی بود. همیشه به این فکر میکردم که جلوییها یک وقتها سرشان را زیاد بالا میگیرند و فانوسشان را پشتشان میبرند. پیش خودم میگفتم یادشان میرود عقبیها را؛ همانها که سرگردان توی کوچهها و خیابانها دنبال جاده میگردند. هرچند خودم چندان از این جمله استفاده نکردم؛ اسمش نمیدانم غرور است یا کمرویی یا خودخواهی. سختم بود به کسی همچین حرفی بزنم و جواب نه بشنوم. سختم بود به یک نفر دیگر بگویم دستم را بگیرد. دلم میخواست خودم بلند شوم، با هیچ.
گفتم اگر کمی با زمینه کاری من آشنا باشی احتمالن میتوانم جایی ببرمت. نمیدانم چرا همچین حرفی زدم. پرسید: «تو کارت چیه؟» جواب دادن به این سوال همیشه برایم سخت بوده. از همان روزهای اول تا همین حالا. راستش اوایل کار رویم نمیشد بگویم روزنامهنگار؛ چون هنوز زمان زیادی از کار کردنم نمیگذشت. تا مدتها یا طفره میرفتم از گفتنش یا سریع میگفتم رد میشدم ازش. توی همین وبلاگ هم تا دو سال توی پروفایلم چیزی ننوشتم. توی این دو سال آدمهای زیادی دیدم که عاشق عنوان این کار هستند؛ البته فقط عنوانش. دخترهایی را دیدم که برای گرفتن این عنوان کارها میکنند. کسانی را دیدم که با چاپ دو سه مطلب کوتاه در یک هفتهنامه ناشناخته و یا روزنامهای محلی، توی پروفایلشان در انواع و اقسام شبکههای اجتماعی نوشتند خبرنگار و روزنامهنگار. بعضی دیگر آدمهای جالبتری بودند و «نویسنده» را هم کنارش اضافه کردند. چندان اهمیت نداشت برایم، بیشتر خندهدار بود.
داشتم میگفتم، بعد از سوالش مانده بودم چه جوابی بدهم. هنوز هم برای جواب دادن به این سوال این پا و آن پا میکنم. گفتم مینویسم! به خلاف عدهای که اعتماد به نفس بالایی دارند و تمامی عنوانهای ادبی را توی پروفایلشان مینویسند، من هنوز خودم را روزنامهنگار نمیدانم. دوست ما پرسید: «یعنی باید خوشخط بنویسی!؟» گفتم نه، باید بلد باشی بنویسی. و برای اینکه این حرفها ادامه پیدا نکند، درباره میزان آشناییاش با نرمافزارهای صفحهبندی و ویرایش عکس ازش پرسیدم و صحبت را جمع کردم. از فاصله سرویس بهداشتی تا اتاق، فکرم رفت طرف دغدغه اصلی مسافرهایی شبیه به من. مسافرهایی که کل مدت ذهنشان درگیر فاصلهشان با کار است و ماه آخر این وضعیت بدتر میشود؛ گیج و سردرگم دنبال کار هستند. نمیدانند کجا بروند، چه حرفهای پیش بگیرند، از کجا شروع کنند و چطور خرجشان را دربیاورند. حالا نوبت من شده؛ یک ماه دیگر مسافرتم تمام میشود و به قول مانیکا، وارد دنیای واقعی میشوم. جایی که باید بیشتر از همیشه بدوی، بیوقفه کار کنی و هزینههایت را پایین بیاوری.
رپبازی: سرگردونی مثل فندکت...
پینوشت: اینجا را یادم نمیرود. همهچیز از این وبلاگ شروع شد. با تاخیر، تولدت مبارک ایستگاه من.
پینوشت2: احتمال دارد به زودی کانالی راه بیندازم؛ نه برای جذب آدمها لابلای اینهمه شلوغی، که جایی برای ثبت نوشتههایم با صدای خودم. البته شکی نیست خوشحال میشوم دیگران هم بشنوند.
روزنوشت