کمکم دارد چمدانش را میبندد، کمکم باید به این فکر کند که کفشهایش را آویزان کند و چهار گوشهی زمین را ببوسد. مسافرت بیست و یک ماههام را میگویم. همان که دو سال پیش این موقعها روی اعصابم راه میرفت و جولان میداد و حریفش نبودم. خسته شده دیگر، آن رمق و جان قبلی را ندارد. از من آدم دیگری نساخته، خیلی چیزها را به جانم انداخت ولی انگار نه انگار، من همانی هستم که بودم. من بیست و خردهای سال همانی بودم که در بچگی. نباید توقع داشت در این مدت چیزی عوضم کند. اینهمه مدت خودم را مراقبت کردم و از لابلای حرفها، کنایهها، شوخیها، دروغها و خیانتها گذشتم، تا مثل همان فرید بیست سال پیش باشم که خیال میکرد همه مثل خودش تر و تمیز و صاف هستند. حالا تنها تفاوتم این است که میدانم آن خیالم اصلن نزدیک به واقعیت نیست.
چند وقت دیگر باید دوباره شروع کنم. دوباره از اول، نقطه سر خط. من که داشتم رو به جلو میرفتم، حرکتم دیر بود ولی گام بلندی برداشته بودم، آدمها را شناخته بودم و آدمها من را شناخته بودند، زیر و بم کار را داشتم خیلی خوب میفهمیدم، دستم روان شده بود و مثل بنز حرکت میکرد، همان من باید دوباره شروع کند. بدون همراه، یک تنه باید بزنم به دل جاده. بعضیها آنقدر سطحیاند که فکر میکنند همینکه برسند به جاده کارشان تمام است. ولی واقعیت این است که وقتی بیفتم توی مسیر، تازه اول راه است. باید بند کفش را محکمتر از همیشه بست. آنها که خیال میکنند جاده هدف است، برای رسیدن به مقصد نیامدهاند، آدمهای اهل بازی هستند که فقط میخواهند بگویند ما این جاده را هم دیدهایم. همان شکمسیرهایی که فقط دنبال این هستند که کنار رشته دانشگاهیشان اسمها و عنوانها را بچسبانند. نه مدرک دانشگاهی و نه عنوان و پز و ژست و کلاس کاری، قرار است فقط بتازم.
رپبازی: نکردم فکرشم یه بار که بخوام بکشم کنار.
روزنوشت