افتادم توی راه. یعنی دارم حس میکنم باید دست به کار شوم، چون تا الآن داشتم با دکمهام بازی میکردم. البته زیاد هم تقصیر خودم نیست. گیرم که من کمی دچار انبساط عضلههای پشتی هستم، ولی انصاف داشته باشید و محدودیت زمانی و خستگی و درگیری فکری را هم در نظر بگیرید. اما دیگر وقت گفتن این حرفها نیست. هرچه بود گذشت (البته هنوز کامل نگذشته. انگار تا عضلههای پشتی ما را پاره نکند تمام نمیشود). سه ماه مانده و من فاز کار و جدی شدن و اینها گرفتهام. از الآن استارت بزنم تا سه ماه دیگر موتورم گرم میشود و راه میافتم. کمکم باید بیفتم روی غلتک زندگی، وگرنه غلتک زندگی میافتد روی من. در کل خوشبین هستم به آینده. بوی بهبود و اینها. توی این مدت، یکی دو تا کار دلی هم آزمایش کردم، ولی آنطوری که میخواستم جواب نداد. بدک هم نبود. آدم باید چیزهای تازه تجربه کند، وگرنه چیزهای تازه او را تجربه میکند. از روزگار هم خبری نیست. اوضاع همانطور مثل قبل تخم مرغی است. شاید باورتان نشود ولی حتا بقالی سر کوچهمان که خودش به خودش میگوید سوپر مارکت هم در حد همان بقالی مانده. هوا هم مثل قبل است و مگسهای سفید عاشق پرواز میکنند و میروند توی دهان و دماغ و جاهای دیگرمان. راستی چقدر خوب است شلوار داریم.
بگذریم. آمدیم بگوییم سریال زندگی همچنان ادامه دارد و هنوز کلی مانده تا سیزن آخر. راستی قسمت پنجم از رادیو آدمها هم توی سایت ساند کلود قرار گرفته. البته خودتان میدانید که سایتش چیز است و باید چیزشکن داشته باشید. دانلودش هم باز است. باز هم ناشکری کنید. این را هم در نظر داشته باشید که امکانات کم است و ما مجبوریم. میفهمید که، مجبوریم. باشد که روز به روز بهتر شود و شویم. زیاده عرضی نیست. مراقب خودتان و خوبیهایتان باشید.
رادیو آدمها – قسمت پنجم
رپبازی: یه سِریا میدن فاز منفی ولی اِی باز بد نی.
روزنوشت