خیال بچگی این بود که اگر قدم اندازه پسر همسایه شود، میتوانم بروم توی کلاس آنها و با هم برویم مدرسه. نمیدانستم سن و سال مهم است برای مدرسه رفتن. از آن فکرهای بچگانه، فکرهای سادهی دوست داشتنی. مشکل از آنجا شروع شد که من بزرگ شدم و قد کشیدم، ولی فکرهایم در کودکی گیر کردند. خیال میکردم اگر کسی را از ته دل دوست داشته باشی، بدون اینکه بدانی از چه خانوادهای است و چقدر پول دارد و تحصیلات و شغلش چیست، طرف هم خوشش میآید و کنارت میماند. خیال میکردم باید روراست بود و صادقانه رفتار کرد. و بدتر از همه اینکه خیال میکردم بقیه هم مثل من فکر میکنند.
گذشت و گذشت، تا آدمها شاشیدند توی فکرهایم. البته نه اینکه همگی توی یک روز با هم بیایند بشاشند و بروند، نه؛ یکی میآمد جیش میکرد، بعد من میگفتم اشکال ندارد، سوء تفاهم شده، حواسش نبوده، یادش رفته، بلد نبوده. چند روز میگذشت و نفر بعدی میآمد زیپش را میکشید پایین. و دوباره من همان حرفها را تکرار میکردم با خودم. آنقدر آمدند شاشیدند و رفتند، که هیچجوره نمیشد جمعش کرد. تا اینکه فهمیدم آن بیچارهها تقصیری ندارند، اشکال از فکرهای من است. فهمیدم فکرهایم از همانهایی است که باید پشت در دستشویی بنویسند. برای داستانها خوب است و قصهها. احتمالن برای همین بود که رفتم سراغ نوشتن. دیدم این خیالها توی عمل به درد عمهام هم نمیخورد، بهتر است فقط روی کاغذ باشند و تزئینی.
گرهی کار آنجا بود که سر دوراهی نشستم خودم را تنها دیدم و باید تصمیم میگرفتم همین فرمان بروم جلو یا باید بشوم یکی مثل بقیه. وقتی حرفش را میزدم، همان بقیه میگفتند نه، تو خوبی، تو گلی، گوگولی مگولی، عزیزم، رفیق منی، ولی خب توی واقعیت خودت و فکرهایت را تخم مرغ هم حساب نمیکردند. میگفتند همیشه پیشم باش، ولی خودشان میرفتند. میگفتند هوایت را دارم، اما زیرآبت را میزدند. و اتفاقن میدیدم همین بقیه چقدر با هم خوب کنار آمدهاند و دوست هستند و میروند خانهی همدیگر و خوش هستند. فهمیدم آدمها عوضیها را بیشتر دوست دارند.
رپبازی: اون که میگفت نرو که رفت خودشم.
روزنوشت