Smiley face
 این دیوانه


من بدون اسلحه به جنگ دنیا رفته‌ام. حتا خبری از کلاه و چکمه و لباس مخصوص هم نیست. یک تیشرت آبی بلند تنم کردم و راه افتادم. مشکل این است که قبل از آماده شدنم، دو سه تا هوگ چپ و راست خورده بودم، بی اینکه در جریان باشم یا کسی خبرم کرده باشد. پس جنگ قبل از اینکه من راه بیفتم شروع شده. من برای بردن نمی‌روم، فقط باید تسویه کنم؛ تا همینقدر هم اگر پیش بروم یک برنده حساب می‌شوم. با این حساب، اول باید برگردم به آدمی که بودم، نه آن چیزی که دنیا ساخته؛ که در اصل نساخته، خراب کرده با همان دو سه تا مشت اول. باید مارهایی که روی شانه‌هایم درآمده‌اند را بکشم، قبل از اینکه همین چند چیز سالم باقی‌مانده را هم بخورند. باید کمی تغییر به خورد مغز و روحم بدهم؛ این تصویر، چهره کسی نیست که من دوستش دارم.


احمق بودن برایم کافی است؛ بیشتر از این نباید حماقت به خرج بدهم. اصلن کدام احمق‌هایی چارچوب دارند؟ نمی‌دانم کی برای من دیوار درست کرد و سلول ساخت، اما هرچه هست باید خراب شود بریزد پایین. بعد روی چمن‌ها دراز بکشم و تا جایی که می‌شود بخوابم. خواب دنیای عجیب خودش را دارد؛ فکرت آزاد است و خودت هم هر جا دلت خواست می‌روی. مثل انیمیشن هر چیزی توی خواب ممکن است، آدم‌ها از صد متری می‌پرند و آرام برمی‌گردند زمین، پرواز می‌کنی، زمان را برمی‌گردانی عقب، خوشحال هستی از ته دل، عاشق می‌شوی و حتا بهش می‌رسی. توی خواب همه چی زلال و صاف و ساده است. آدم‌ها هم توی خواب بهتر از دنیای واقعی‌شان هستند. نه اینکه توی دل‌شان رنگی باشد و بقیه او را سیاه و سفید ببینند.  


عجیب این است که توی اوضاع به هم ریخته، حرف‌هایی که برای گفتن داری بیشتر می‌شود. اگر بگویند سه دقیقه دیگر دنیا از بین می‌رود، تا بی‌نهایت می‌توانی حرف بزنی؛ می‌توانی با پدر و مادرت یک دنیا صحبت کنی، با برادر و خواهرت از قصه‌هایی بگویی که توی دلت مانده. حرف و حرف و حرف. همه‌اش اتفاق می‌افتد اگر درد داشته باشی. وگرنه توی اوضاع آرام، هیچ صحبتی باقی نمی‌ماند. دلم می‌خواهد همه ببیند دردم را، بفهمند درد دارد دردهایم. دیوانگی است، نه؟
دنیا مزخرف‌تر از چیزی است که فکرش را می‌کردم؛ اما چاره ندارد. دلخوش می‌شوم به چیزهای ساده، به بازی‌های مسخره‌اش می‌خندم؛ انگار جای مبارزه دارم با دنیا بازی می‌کنم. شما هم بیایید کنارم، بیایید با هم بازی کنیم. به دیوانگی‌ام نگاه نکنید، من هم گاهی حرف‌های خوب بلدم، من هم گاهی خوش خنده‌ام، گاهی فن دوستی را هم می‌دانم. هر چند آدم‌ها زخم‌های زیادی برایم یادگاری گذاشتند. شاید چون به همه نزدیک شدم، با همه خوب بودم، با همه خندیدم. به هر حال این دیوانه هم زمانی عشق داشت.


رپ‌بازی: من دنیای سفید ساختم و سیاه کم داشت.


نوشته‌های پراکنده

نوشته شده توسط فرید دانش‌فر در ۱۳۹۵/۰۴/۱۳ |
درباره وبلاگ
این آدم دو پا من هستم. هرچه در اینجا می‌خوانید حاصل قلم نصف و نیمه‌ام است. ضمن این‌که همه نوشته‌ها یک خیالپردازی هستند و بس. بخش «گفت‌وگو» هم که تکلیفش معلوم است.
منوی اصلی
صفحه اول
شناسنامه
نامه برقی
بایگانی
تیترهای وبلاگ
بایگانی
آذر ۱۴۰۴
مهر ۱۴۰۴
تیر ۱۴۰۴
فروردین ۱۴۰۴
اسفند ۱۴۰۳
دی ۱۴۰۳
آرشيو
دسته‌بندی موضوعی
روزنوشت
داستان کوتاه
داستانک
شعر
تک‌گویی
نوشته‌های پراکنده
چرند و پرند
من و اژدر
رادیو آدم‌ها
گفت‌وگو
مینیمال
پیوندها
سایت دانای کل
 سایت چلچراغ
 پادکست رادیوچل
 کافه چای کوفسکی
 یعقوب کذاب
 Khers
 نیکولا
 یک دختر ترشیده
 کافه کافکا
 یک گلوله برای ژنرال
 یک تماس بی پاسخ
 




Powered By
BLOGFA.COM
...