چه کسی فکرش را میکرد منی که ساعت چهار صبح میخوابیدم و چهار بعد از ظهر بیدار میشدم یک روز مشکل خواب پیدا کنم. البته یک نفر خیلی بدجور فکرش را میکرد. من خودم فکر نمیکردم کسی فکرش را بکند، چون به نظرم خیلی سخت میآمد. آن یک نفر کسی نبود جز پدرم. سلامتی پدرم، که البته من را نبرد نوک قله و هول بدهد تا بپرم، بلکه خودش کنار ایستاد و منتظر ماند تا خودم بروم لب درهای قلهای چیزی و افتادنم را تماشا کند و هار هار بخندد و انعکاس صدایش توی گوشم بپیچد که "حااالاااا میبیییینی". پیش خودم خیال کردم آنقدرها هم نباید سخت باشد، آن هم برای من که شبها بدون قهوه مثل بنز بیدار میمانم. ولی واقعیت همیشه صد و هشتاد درجه با فکر شما تفاوت دارد.
بعد از مسافر شدنم، مجبور بودم ساعت ده شب بخوابم و چهار و نیم صبح بیدار شوم. پنجاه درصد قضیه حل بود، چون شبها بدون لالایی و قصه میخوابیدم. پنجاه درصد دیگر، به لطف دوست خوبم که تختخواب بالایی من بود، حل شد. من از بچگی عادت کرده بودم، یا بهتر بگویم عادتم داده بودند یک فحشی، بد و بیراهی، لگدی، مُشتی چیزی نثارم کنند تا بیدار شوم. این بود که هیچوقت طعم بیدار شدن با لطافت را نچشیدم. این از کمبودهای بنده حساب میشد. دوست بالاسریام با خونسردی تمام، در حالی که با آرامش لباسهایش را میپوشید، صدایم میزد. من چشمهایم را باز میکردم و میگفتم باشه، و باز میخوابیدم. او دوباره صدایم میزد. من چشمهایم را باز میکردم و میگفتم باشه و میخوابیدم. هر روز اوضاع همین بود؛ او سه چهار بار صدایم میزد تا آخر از خواب بیدار شوم. میگفتم دمت گرم رفیق که صبحها صدایم میزنی؛ صدا کن مرا، صدای تو خوب است. حالا بعد از گذشت چندین ماه هم میگویم دمت گرم رفیق، به خاطر بیدار کردنم در آن دو ماه لعنتی.
رپبازی: دَم اونایی گرم که واقعن پشتمون بودن...
پینوشت: قرار است با نویسنده وبلاگ نیکولا گفتگویی داشته باشم. اگر پرسشی چیزی داشتید در نظرها بنویسید.
روزنوشت