فشار که زیاد باشد اوضاع عوض میشود. مثلن توی فوتبال اگر زیاد فشار بیاورید، تیم مقابل اوضاعش به هم میریزد و احتمالن آخرش یا وسطش گل میخورد. این نمونهی خیلی خوبی که در لحظه به ذهنم رسید و الآن خودم کلی حال کردم با این مثالی که زدم. این قضیه معمولن همه جا درست عمل میکند. مثلن اگر یک بادکنک را زیاد باد کنید، به درونش فشار میآید؛ شما ممکن است نفهمید، چون فقط باد شدنش را میبینید و خیال میکنید چقدر قشنگ است، ولی بادکنک در حال پاره شدن است. تضاد جالبی شد. اصلن امروز افتادم روی دور مثال زدن، دست به مثالم خوب شده. مثلن کسی که کنکوری امتحانی چیزی دارد، فشار روحی دارد. یعنی فشار به روحش، روانش و جاهای این شکلیاش میآید. آخرش اگر نتواند این فشار را کنترل کند یا تحمل کند، قاعدتن باید یک چیزیش بشود. البته این موضوع چون درونی است، ما نمیدانیم دقیقن طرف چی میشود یا کجایش چطور میشود. البته بعضی فشارها خوب هستند و باعث به وجود آمدن یک چیز خوب میشوند، که در حوصله بحث ما نیست، و اگر هم بود دربارهاش حرف نمیزدیم. راستش اصلن نمیخواستم این حرفها را بزنم، ولی پیش آمد. نشستم پای نوشتن و خودم هم یادم نیست چی میخواستم بگویم که تهاش این شد. به نظرم حرفی که تهاش به اینجا برسد، همان بهتر که گفته نشود.
پینوشت: قرار است به زودی با نیکولا گفتگویی داشته باشم. اگر سوالی دارید، همینجا بنویسید.
نوشتههای پراکنده