گفتگو با مدیر وبلاگ «یعقوب کذاب»
شبکههای اجتماعی برایم ترسناکاند
به طور معمول وبلاگنویسها، به ویژه آنها که با اسم مستعار مینویسند، ترجیح میدهند ناشناس باقی بمانند. همین موضوع گفتگو کردن با آنها را سخت میکند. نسبت به آنها، شما راحتتر میتوانید با یک بازیگر معروف مصاحبه داشته باشید. این بار همانطور که از قبل هم اعلام کرده بودم، با مدیر وبلاگ «یعقوب کذاب» گفتگویی کوتاهی انجام دادم. دلم میخواست صحبتمان تلفنی باشد، که البته انجامش مانند دفعه قبل، ممکن نشد. با این حال جوابها و حرفهای جالبی از طرف «یعقوب جان» مطرح شد. وبلاگی که با وجود فضای نه چندان مثبتش، مخاطب را جذب میکند و روایتهایی دارد بسیار نزدیک به واقعیت؛ طوری که نمیدانی عنوان وبلاگ را باور کنی یا حرفهای نوشته شدهاش را.
در بخش «درباره من» متن متناقض و عجیبی نوشتهای که مخاطب ترجیح میدهد باور کند نویسنده، کذاب است. قصد داشتی همین ذهنیت را به بازدیدکنندهها بدهی؟
من کذابم. من خاطراتم را که روایت میکنم، کذب مینویسم. تیرگیها را کمتر میکنم. مادرم را قشنگتر از واقعیتش مینویسم. برادرانم را مردتر میبینم. گاوها را حیوانات نجیبی توصیف میکنم که صدای ماغ کشیدن مدامشان، گوشم را کر نمیکند. اینها کذباند. ترجیح دادم بنویسم کذاب یعقوبم! که حتا خودم هم باورم شود این یعقوب خوشبختی که به این سطور نشسته، من نیستم. ترجیح دادم فکر عمومی بر این باشد که اینها داستان سراییاند. کذباند.
چرا به خودت میگویی «یعقوب جان»!؟
بچه که بودم از اسمم بیزار بودم. دوست داشتم علی بودم، محمد بودم، یا امیر حتا. رحیم هم بد نبود. یعقوب سنگین بود. بار داشت. عمهام گفت تو از این به بعد یعقوب جان باش. فلسفه بافت که «جان» اضافه کردن به آخر اسمها، تلطیفترشان میکند. قشنگ میکند. توی مدرسه هم اسمم را میگفتم «یعقوب جان». انگار که پسوند نامم شده باشد. عادت کردم. همهی جانها معنی عزیزم نیست. معنی خود بزرگبینی نیست. گاهی جان گفتن آخر یک اسم، گریزی بوده که عمهای استفاده کرده برای کم کردن درد بچهای که هنوز هفت سالش هم نشده بوده، و نمیفهمیده چرا باید از این همه اسم، یعقوب اسمش شده باشد.
عنوان «کذاب» را برای فرار خودت از واقعیت انتخاب کردی؟ یا صرفن میخواستی به مخاطبت بگویی این نوشتهها واقعیت ندارند؟
عنوان کذاب شاید برای فرار از خودم باشد، از واقعیتهای نکبتی که دچارشانم. وقتی با خودم تکرار میکنم که اینها کذباند، کمتر متوجه حقیقتشان میشوم.
موضوع جالب این است که پستها کاملن باورپذیرند و به نظر میرسد بر اساس یک تجربه نوشته شدهاند. چه اصراری است که بگویی من کذاب هستم؟
پستها باورپذیرند چون اتفاق افتادهاند. هستند. روزگار مناند. شبانهها و صبحهای مناند.
این قضیه را قبول داری که آدمها دروغ را راحتتر باور میکنند!؟
آدمها درد را باور نمیکنند. آدمها ور تصورشان هم نمیگنجد کسی بیشتر از خودشان درد کشیده باشد. وقتی صفت کذب را اضافه میکنی به داستانهایت، گوش میکنند. فکر نمیکنند ناله میکنی. شکوایه نوشتهای. حتا آخرش مینویسند "داستان تلخ قشنگی بود!" بی آنکه فکر کنند کسی اینها را زندگی کرده. من هم همین را میخواستم. تمرین نوشتن را از زندگی خودم شروع کردم. ترحم و دلسوزی نمیخواستم. میخواستم بنویسم. بنویسم که بار خودم کم شود.
در اولین پستت نوشتی «هوس نان و پنیر کردهام با گوجه، که لهاش کنم روی نانم و خودم هم بدم بیاید که به لقمهام نگاه کنم. ولی خوشمزه بشود». این همان عقیدهای است که دربارهی وبلاگت و شیوه نوشتن در آن داری؟ نوشتن یک متن تلخ ولی خوب؟
شما جوانها دقیق که میشوید، آدم درمیماند. میگردید توی زندگی آدم چیزهایی پیدا میکنید که شوکه میشوم! این تحلیلی که از پست اولم کردهای، قشنگ بود. ولی شاید قصد من این برداشتی که تو کردی نبود. من تلاش میکنم که روزمرههایی را که ارزش نوشتن داشته باشند، بنویسم. چه تلخ چه شیرین، ولی درست. دست من نیست اگر روزگار این ساعتها تلختر میگذرند بر من.
شکل و شمایل قصابها برای ما تصویری است از مردی با سبیل پهن و هیکل تنومند به همراه صدای زمخت و لحن کوچه بازاری. سخت نبود با وجود چنین تصویر پیشفرضی در ذهن ما ایرانیها، در این فضا بنویسی؟
راستش من وقتی این بلاگ را علم کردم، قصاب نبودم. مهندسی بودم که کار میکردم و طرح میزدم. مثل مهندسها لباس میپوشیدم. راه میرفتم. حرف میزدم. زمانه چرخید و شدم قصاب. شمایلم خیلی تغییر نکرده؛ تن صدایم هم. لحن بازاری هم یاد نگرفتم هرگز. تلاش کردم که نگارندهی این خطوط را مردی با هیبت و عظیم و تنومند تصور نکنید. ولی گمانم شدنی نیست.
کمتر میبینیم که شادی، امید و نگاه مثبت در پستها باشد. در کل به نظرت فضای وبلاگت زیادی تلخ نیست؟
نمیدانم. شما بگویید. زیادی تلخ مینویسم؟
باید مخاطبها نظر بدهند! این وبلاگ برای تو تمرین نوشتن (برای حرفهای شدن و چاپ کتاب) است یا صرفن یک سرگرمی؟
نه صرف سرگرمی. مینویسم که یادم بماند. آدمها آلبومهای عکسشان را برای سرگرمی درست نمیکنند.
کمتر پیش میآید به نظرها پاسخ بدهی. این موضوع دلیل خاصی دارد؟
پاسخ ندادنم به نظرها واقعن نه حمل بر بیاحترامی است و نه دلیلی بر بیحوصلگیام. گاهی جوابی ندارم. گاهی هم واقعن جواب را رسمن به کسی که پرسیده، توی وبلاگ خودش تقدیم میکنم.
دربارهی نوشتن در شبکههای اجتماعی چه نظری داری؟
شبکههای اجتماعی برای من همیشه ترسناک بودهاند. همین خانهی کوچک را ترجیح میدهم. بی سر و صدا و آرام.
وبلاگنویسی را تا چه زمانی ادامه میدهی؟
مادامی که داستانی برای گفتن و رمقی برای نوشتنش داشته باشم، از این کار جدا نخواهم بود.
خودت وبلاگ دیگران را میخوانی؟ کدامها را بیشتر دوست داری و دنبال میکنی؟
زیاد. زیاد وبلاگ میخوانم. هر وبلاگی که پیدا کنم. من قانونی توی وبلاگ خواندن برای خودم دارم. همیشه پست آخر و هفت پست ماقبل آخر را میخوانم. بعد میفهمم که با چجور وبلاگی سر و کار دارم. یا میشود جزو آن دستهای که هر روز سر میزنم. یا میرود لا به لای نخواندنیها.
گفتگو