Smiley face
 دنیا نوک انگشتش بود


صبح زود باید بیدار شوم؛ این برای کسی مثل من که قبل‌ترها تا ساعت چهار صبح بیدار می‌نشست، یعنی حبس ابد، یعنی روزمرگی با اعمال شاقه، یعنی بدبختی محض. اینطور می‌شود که تمامی کارهای مربوط به صبحگاه را روی دور تند انجام می‌دهم. این تند انجام دادن هم گاهی به خاطر عجله کردن نیست؛ می‌خواهم زودتر از رختخواب فاصله بگیرم تا وسوسه‌ام نکند، چون عمرن نمی‌توانم مقاومت کنم؛ مخصوصن که یک پتوی گرم و نرم و لطیف هم باشد. دوست داری توی هر شرایط آب و هوایی، مناسب و نامناسب، گرم و سرد، طوفانی و غیرطوفانی بپری توی جای خوابت و پتو را تا زیر گلو بکشی بالا. زیر پتو که می‌روی، همه‌چیز عوض می‌شود. واقعن زیر پتو یک دنیای عجیب و غریبی است. حالا برای اینکه از بحث خارج نشویم و این پست به ابتذال کشیده نشود، یک تنفس می‌دهیم و می‌رویم بند دوم.

حرفم این است که صبح‌ها باید زود راه بیفتم؛ برای همین مجبورم تاکسی سوار شوم. تاکسی و ماشین‌های سواری معمولن باکلاس هستند و مسافرها مثل بچه‌ی آدم می‌نشینند تا به مقصد برسند. اما به عکس، موقع برگشتن چون عجله‌ای ندارم و البته کمی هم اقتصادی فکر می‌کنم، اتوبوس سوار می‌شوم. اتوبوس حال و هوایش کاملن متفاوت است. خودتان تصور کنید چهل پنجاه نفر که بیشترشان هم سبیل کلفت هستند توی یک قوطی آهنی گنده افتاده‌اند تنگ هم. البته نباید اینقدر منفی بود؛ گاهی این وسط‌ها اتفاق‌های جالبی هم می‌افتد که روح آدمی را شاد می‌کند و انسان را متحول می‌کند. جا دارد اینجا یک نمونه‌اش را برای‌تان تعریف کنم.

امروز همینطور که روی صندلی نشسته بودم و به چهره‌های پریشان و خسته‌ی آدم‌ها نگاه می‌کردم، یک نفر توجهم را جلب کرد. میان آنهمه آدم دلخور و ناراحت، یک نفر فارغ از اتفاق‌های دنیا و کار و کاسبی و سود و ضرر و این‌ها، خیلی شاد و خوشحال انگشت اشاره‌اش را بالا آورد و با نرمی خاصی آن را به درون یکی از سوراخ‌های بینی‌اش فرو برد. او بی‌خیال از غم روزگار، انگشتش را تا جایی که می‌شد توی بینی‌اش فرو کرد. انسان عجیبی بود. گویی به دنبال چیزی می‌گشت، چیزی -هرچند کوچک و ناچیز- را گم کرده بود. یک بند از انگشت سبابه را داخل حفره کرد و آن را چرخاند و گرداند تا بلکه چیزی پیدا کند. بخت با او یار نبود. اما او ناامید نشد و باز هم تلاش کرد. ناخن کوتاهی داشت، ولی می‌خواست با همان ناخن که چیز زیادی زیرش نمی‌رود، گم‌کرده‌اش را پیدا کند. چرخاند و به خودش و بینی‌اش فشار آورد و ناگهان انگشت را بیرون آورد؛ نگاه عمیقی به سرانگشتش انداخت و یافته‌اش را بررسی کرد. بعد سری تکان داد و ناخنش را به پارچه‌ی صندلی کشید. خیالش راحت شد و چشم‌ها را روی هم گذاشت و بی‌دغدغه و فکر و خیال، خوابید.

تمام این چیزها را به هم بافتم تا بگویم که شاید رفتن سخت باشد، اما برگشتن راحت است.


رپ‌بازی: تو این دل پر مهر هنو یه صدای نابی هست...


روزنوشت

نوشته شده توسط فرید دانش‌فر در ۱۳۹۴/۰۷/۱۳ |
درباره وبلاگ
این آدم دو پا من هستم. هرچه در اینجا می‌خوانید حاصل قلم نصف و نیمه‌ام است. ضمن این‌که همه نوشته‌ها یک خیالپردازی هستند و بس. بخش «گفت‌وگو» هم که تکلیفش معلوم است.
منوی اصلی
صفحه اول
شناسنامه
نامه برقی
بایگانی
تیترهای وبلاگ
بایگانی
آذر ۱۴۰۴
مهر ۱۴۰۴
تیر ۱۴۰۴
فروردین ۱۴۰۴
اسفند ۱۴۰۳
دی ۱۴۰۳
آرشيو
دسته‌بندی موضوعی
روزنوشت
داستان کوتاه
داستانک
شعر
تک‌گویی
نوشته‌های پراکنده
چرند و پرند
من و اژدر
رادیو آدم‌ها
گفت‌وگو
مینیمال
پیوندها
سایت دانای کل
 سایت چلچراغ
 پادکست رادیوچل
 کافه چای کوفسکی
 یعقوب کذاب
 Khers
 نیکولا
 یک دختر ترشیده
 کافه کافکا
 یک گلوله برای ژنرال
 یک تماس بی پاسخ
 




Powered By
BLOGFA.COM
...