وقتی که خیلی کوچکتر از الآن بودم، آن زمان که بهترین شغلها و حرفههای دنیا در دکتری و مهندسی خلاصه میشد، خانواده و آشنایان از من میپرسیدند که بنده مایل هستم در آینده مهندس شوم یا دکتر (سوالی که پرسیدنش در آن زمان شبیه به یک رسم شده بود). آن موقع هیچ تصویری از یک مهندس نداشتم، اما "دکتر" در نظر من، یک مرد میانسال با روپوش سفید بود که مردم به سراغ او میرفتند تا درد و بیماریشان درمان شود. بگذریم از این موضوع که من بیشتر علاقه داشتم بازیگر شوم. به هر حال در مقابل آن سوال معروف، فقط دو گزینه را روی میز میدیدم و بین آن دو، ترجیح میدادم مهندسی را انتخاب کنم. این هم دلیل داشت؛ من نمیتوانستم شاهد درد دیگران باشم. یعنی در همان عالم کودکی، تصویر بسیار ناخوشایندی در ذهنم شکل میگرفت که میتوانم بگویم تا به امروز هم چیزی شبیه به این تصویر، گوشه ذهنم قرار دارد.
آن موقع هیچ فکرش را نمیکردم شغل دیگری هم وجود داشته باشد که اگر آن را انتخاب کنی، ناچار میشوی درد دیگران را از نزدیک ببینی. حالا که بیشتر دقیق میشوم، میبینم که دکتر بودن دو مزیت بر این شغل دارد؛ اول اینکه دیدار یک دکتر عمومی با مراجعهکننده به طور معمول کوتاه است و دوم اینکه دکتر سعی بر درمان آن شخص دارد و در بسیاری از مواقع هم موفق میشود. حالا مزیت اول را هم کنار میگذاریم، ولی اینکه نتوانی برای درمان یک درد کاری کنی، خیلی سخت است. موضوع انتخاب شغل و این حرفها نیست، حرف اصلی همان دیدنِ درد است، آن هم از نزدیک.
شاید لازم باشد گاهی وقتها بروی در آنجا چرخ بزنی و نگاه کنی. کجا؟ این که دیگر سوال ندارد.
روزنوشت
نوشته شده توسط فرید دانشفر در ۱۳۹۲/۱۱/۰۷ |
درباره وبلاگ
این آدم دو پا من هستم. هرچه در اینجا میخوانید حاصل قلم نصف و نیمهام است. ضمن اینکه همه نوشتهها یک خیالپردازی هستند و بس. بخش «گفتوگو» هم که تکلیفش معلوم است.