سفید است؛ این برگه لعنتی که روبرویم گذاشتهام را میگویم. همه خیال میکنند باید سفید باشد، اما اتفاقن مشکلش همین است؛ هیچ چیزی ندارد، هیچ حرفی، هیچ شکلی. گاهی وقتها آدمها مثل این برگه میشوند. ببخشید... یادم رفت، میخواستم درباره وبلاگم چیزی بنویسم. برویم بند دوم.
این وبلاگ چیزی ندارد... اوه، دارد به بند اول ربط پیدا میکند! باور کنید موقع نوشتن هیچ ایده خاصی برای ربط دادن بند اول و دوم به همدیگر نداشتم، خودش اینطوری شد. اصلن دلم میخواست متن شادی بنویسم خیر سرم، ولی اینطوری شروع شد. خب گاهی وقتها آن چیزی که انتظار داریم درست نمیشود. مثلن میروی با ذوق و شوق یک موز میخری، ولی پوستش را میکنی و میبینی تویش خیار چنبر است. پس نه انتظار الکی داشته باشید و نه ذوق و شوق بچگانه؛ این را آویزه گوشتان کنید، درس زندگی است.
دو بند نوشتم و هنوز به اصل مطلب نرسیدم. برویم سر اصل مطلب. راستی تا به حال به «سر» دقت کرده بودید؟ منظورم کلمه «سر» است. وقتی قصد انجام کاری داریم از این کلمه استفاده میکنیم؛ مثلن میگوییم "بروم سر کار"، "برویم سر کلاس"، "برویم سر اصل مطلب". حالا به این فکر کنید که کلمه سر به معنی «کله» هم هست. جملههای بالا را -با تاکید روی کلمه سر- دوباره بخوانید. گاهی وقتها به این کلمهها و جملهها دقت میکنم و موضوع برایم خیلی جالب میشود. بعد همین موضوع را تعمیمش میدهم و به جملههای جالبتری میرسم، مثلن: سر به سرم نگذار، سرت به کار خودت باشد، سرم شلوغ است. حالا فکر کنید میخواهیم زیراندازی پهن کنیم، به دوست عزیزی که میخواهد به ما کمک کند میگوییم: «سرش را بگیر». از این کلمهها و جملهها زیاد داریم، ولی فکر میکنم فعلن همینقدر بس باشد، به هر حال از اینجا خانواده هم رد میشود.
الآن شما به احتمال زیاد یادتان رفته که بند دوم گفتم این وبلاگ چیزی ندارد. البته منظور خاصی از گفتنش نداشتم، همینطور خودش آمد. شما فکر کنید میخواستم خودشیرینی کرده باشم. به هر حال چند روز پیش، سومین سالگرد ایستگاه من بود. یعنی 3سال است که دارم اینجا مینویسم. آنهایی که دقت میکنند میدانند که اینجا سعی کردم از تمامی مسائلی که آن بیرون اتفاق میافتد به دور باشم. از روز اول هم قول و قرارم با خودم همین بود. البته یکی دو بار هم (خیلی جزئی) رعایت نکردم. راستش چند وقت پیش این فکر به سرم زد که این قانون را بشکنم. یک ور مغزم میگوید قانونی که بشکند قانون نیست و آن ور مغزم میگوید قانون را میگذارند که شکسته شود. شما میگویید چکار کنم؟
چقدر فک زدم. پووف!
روزنوشت
نوشته شده توسط فرید دانشفر در ۱۳۹۲/۱۰/۰۵ |
درباره وبلاگ
این آدم دو پا من هستم. هرچه در اینجا میخوانید حاصل قلم نصف و نیمهام است. ضمن اینکه همه نوشتهها یک خیالپردازی هستند و بس. بخش «گفتوگو» هم که تکلیفش معلوم است.