سلام. دوباره یک بهانهای پیدا شد که به شما نامه بنویسم. "یک خبر خوب دارم، یک خبر بد؛ ترجیح میدهید کدام را اول بشنوید؟" این همان دیالوگ تکراری خیلی از فیلمها است. کلیشهای شده، اما من میپرسم؛ چون نه اینجا یک سکانس سینمایی است و نه شما جوابی میدهید. خودم باید انتخاب کنم کدام را اول بگویم. البته حالا که بیشتر فکر میکنم، میبینم که آن خبر خوب هم چندان خوب نیست؛ پس زیاد هم فرقی نمیکند. اصلن همین را اول میگویم که یک مقدمهای باشد برای خبر بد. خبر اول اینکه تولد نوهتان بود و جشن گرفته بودند؛ میبینی؟ ظاهرن خبر خوبی است. این روزها خیلی چیزها ظاهرن خوب هستند، ما هم کمکم داریم به این موضوع عادت میکنیم. در این مورد، فقط کافی است بپرسید که چرا سال قبل جشن تولد نگرفتند؟ جوابش تقریبن همان خبر دوم میشود. من هم توی جشن تولد بودم. خانه را روی سرمان گذاشته بودیم؛ هرچند که من نقش خاصی در این حرکت نداشتم. جای شما خالی بود واقعن. راستش خانه را میخواهند خراب کنند؛ این خبر دوم است. قرار است بکوبند و بسازند؛ خودشان؟! نه، این مسخرهترین و خندهدارترین سوال است؛ خودشان که قدری دچار "انبساط عضو مورد نظر" هستند. حالا مهم نیست چه کسی، مهم این است که تصمیم گرفتند آنجا، خانهی شما را منفجر کنند. بعد از قطع کردن آن درخت کاج بزرگِ توی حیاط و فروختن آن باغی که شما دوستش داشتید، حالا مثل زامبیها افتادند به جان اینیکی. به جز این، فقط یک یادگار دیگر از شما باقی مانده، که آن هم به لطف همان چیزی که دچارش هستند، خشک و بی آب و علف شده. زیاده عرضی نیست دیگر.
روزنوشت
نوشته شده توسط فرید دانشفر در ۱۳۹۲/۰۴/۰۹ |
درباره وبلاگ
این آدم دو پا من هستم. هرچه در اینجا میخوانید حاصل قلم نصف و نیمهام است. ضمن اینکه همه نوشتهها یک خیالپردازی هستند و بس. بخش «گفتوگو» هم که تکلیفش معلوم است.