حدس بزنید چند روز پیش کی را دیدم (البته بهتر بود میگفتم چه کسی را دیدم). حالا جدی چند لحظه فکر کنید به این سوال. خیلی باید خنگ باشید که درست حدس نزنید، چون من اینجا فقط از یک نفر حرف زدهام و آن هم اژدر است. حالا بعدا تعریف میکنم چه حرفها زدیم، الان میخواهم یک چیز دیگر بگویم. خیلیها فکر میکنند من و اژدر شبیه هم هستیم، اما راستش را بخواهید کمتر شباهتی با هم داریم. البته دارم پیازداغش را زیاد میکنم، ولی واقعا در خیلی چیزها با هم یکی نیستیم. حالا میخواهم یکی از آن تفاوتها را برایتان بگویم؛ لباس پوشیدن.
از آنجا که من محمدرضا گلزار نیستم (خوشبختانه) و شما من را نمیشناسید و به قول این خارجیها یو هَو نو آیدیآ که من چه شکلی لباس میپوشم، قبل از رفتن سراغ اژدر، باید اول خوب و کامل توضیح بدهم که من چه سلیقهای دارم و چطور هستم؛ من در لباس پوشیدن افتضاحم. حالا برویم سراغ اژدر. این رفیق ما برعکس من خیلی باحال است؛ یعنی آنهایی که از من بدشان میآید (95 درصد آدمها و بهویژه خانمها)، از او خوششان میآید. البته مشکل اژدر این است که نمیفهمد طرف خوشش آمده (در آینده در فرصت مناسبی خاطره مرتبطش را هم تعریف میکنم).
اژدر یکی از این شلوارهای گشاد یا همان بَگ که رنگ و طرح چرک دارد میپوشد، با یک تیشرت تقریبا بلند با رنگی شاد، یک کفش کتانی ساده سفید یا روشن، با خطهای آبی یا قرمز. کمی هم جینگول پینگول به خودش میبندد؛ البته در این مورد زیادهروی نمیکند چون خیلی بدش میآید. برای مثال، یک گردنبند که از صنایع دستی باشد میاندازد، یک مچبند تقریبا ساده و کمقیمت، شاید یک گردنبند اضافی هم گردنش کند. راستی از ساعت مچی هم بدش نمیآید، ولی پول خریدنش را ندارد. راستی گاهی وقتها سیگار هم میکشد؛ بهش میآید چیزی دود کند. حالا شاید اینها خیلی هم جذاب به نظر نرسند، اما ترکیبشان با هم و البته با شخصیت اژدر چیز بامزهای از آب درمیآید.
من چه میپوشم؟ من چونان اسکلهای دمدستی، بیروحترین لباسهایی که هیچ حالی ندارند تن میکنم، بدون ذرهای خلاقیت و رها بودن در انتخاب، و همانا شکل آدمهایی میشوم که خودم ازشان متنفرم قلبا. ناامیدتان میکنم خلاصه، مگر اینکه یکی بیاید مرا از این وضعیت نجات بدهد؛ که البته از بخت نیکم، بتهی خشک هم دنبالم نمیافتد.
پینوشت: همین دیگر. این فرستهای که گذاشتم واقعا هیچ معنی و مفهوم خاصی نداشت. همینطوری خواستم چیزکی نوشته باشم. اصلا این دستگرمی بود که یک چیز درست و حسابی بنویسم.
روزنوشت