تبليغاتX
فرید دانش‌فر
حرف‌های من در دلِ این ترانه نیست 
در بین این واژه‌ها از تو نشانه نیست

باور نمی‌کنم چنین تقدیر بود و شد  
با پای خود رفتی، این دست زمانه نیست


شعر

نوشته شده توسط فرید دانش‌فر در دوشنبه 25 اردیبهشت1391 |

معلم که صدایش کرد، از پشت نیمکت بلند شد و رفت کنار تخته ایستاد. درسش را خوانده بود و استرسی از این بابت نداشت. معلم کتابی را که روی میزش بود، بست. به او نگاهی انداخت و پرسید: «نزدیک‌ترین قمر به کره‌ی زمین چیه؟» پسرک همچین چیزی را توی کتاب درسی‌شان نخوانده بود. سکوت سنگینی بر کلاس حاکم شد. حسابی دستپاچه شده بود. صدای قار قار چند کلاغ که روی درخت‌های مدرسه نشسته بودند فضا را برایش ترسناک کرد. معلم اخمی کرد و گفت: «پس چرا عین ماست وایسادی؟»

هوا کاملن روشن بود، کسی نمی‌توانست ماه را توی آسمان ببیند.


داستانک

نوشته شده توسط فرید دانش‌فر در سه شنبه 12 اردیبهشت1391 |

خیال می‌کنم بعد از سه‌گانه‌ای که اینجا گذاشتم، بهتر است حال و هوای اینجا را کمی عوض کنم. داشتم فکر می‌کردم چه کار کنم. پیش خودم گفتم شعر بهترین پیشنهاد است؛ اما خب نه هر شعری. و اینطور شد که تصمیم گرفتم شعری که بیشتر از یک سال پیش نوشته بودم را اینجا بگذارم. ولی قبل از خواندن شعر، بهتر است ماجرایش را بدانید.

ماجرا از این قرار است: من به طور اتفاقی با یک انجمن ادبی آشنا شدم، که هر هفته جلسه‌ای برگزار می‌کردند و عده‌ای علاقه‌مند به شعر و عده‌ای شاعر جوان -هم‌سن و سال خودم- دور هم جمع می‌شدند، شعر می‌خواندند و نقد می‌کردند. من هم از آنجا که دوست داشتم نظر دیگران را درباره‌ی شعرم بدانم، یک روز عصر با خوشحالی به جلسه‌شان رفتم. شعرهایم را به کسی که انگار مسئول آنجا بود نشان دادم و آقای مسئول هم چند تایی را خواندند و از شعرهای بنده خوش‌شان آمد و گفت چند دقیقه‌ای صبر کنم و بعد یکی از شعرهایم را بخوانم. چند دقیقه گذشت و من رفتم و خواندم. آقای مسئول گفت "ببخشید. ما اینجا رسم داریم که کسی که دفعه‌ی اول می‌آد و شعر می‌خونه، شعرش رو نقد نمی‌کنیم". و من هم -که از شنیدن این حرف کلی شگفت‌زده شده بودم- گفتم "بله، اشکال نداره".

من هفته‌های بعد هم به آن انجمن رفتم و هر هفته شعری خواندم؛ جلسه‌ی دوم، سوم، چهارم، پنجم، ششم، هفتم و هشتم. و در این هفت جلسه، روی هم رفته پنج نظر (بلکه هم کمتر) درباره‌ی شعرهایم داده شد. جلسه‌ی هشتم بعد از آن که شعرم را خواندم، فقط یک نفر در حد 10ثانیه حرفی زد، و تمام. بعد از آن هم یک درگیری لفظی پیش آمد (که البته هیچ ربطی به من نداشت). همان موقع بود که از جلسه زدم بیرون.

حرف من را درباره‌ی شباهت انسان و بادکنک یادتان هست؟ آن جلسه من بادکنکی بودم که یک نفر برای بار هشتم داشت آن را فوت می‌کرد. و خب آن روز من ترکیدم. سوار تاکسی شدم و برگشتم. ناراحت‌کننده بود که هشت جلسه شعر بخوانی و فقط پنج نظر درباره‌ی شعرهایت بشنوی. عصبانی شدم یا نه را درست نمی‌دانم، اما این را می‌دانستم که باید خودم را تخلیه کنم! و اینطور شد که از روی احساسی که آن موقع داشتم شعری نوشتم. شاید جالب از آب درنیامده، اما خب من دوستش دارم، چون خالی‌ام کرد!

این را هم بگویم که مخاطب این شعر شما نیستید؛ یعنی به هیچ وجه این شعر را به خودتان نگیرید! و نظر بدهید.


نظر نده

حرف‌های من تو شعرمه، پس شما دیگه خواهشن
نظر نده، حرفی نزن

شعرهای من حقیقته، دیگه شما با سوء ظن
نظر نده، حرفی نزن

من می‌دوزم روی تنت واژه‌ها رو با نخ سوزن
نظر نده، حرفی نزن

نزدیکِ شعر من نیا، خیلی خطرناکه حسن!
نظر نده، حرفی نزن

وقتی که شعر رو می‌خونم، می‌مونی انگشت به دهن
نظر نده، حرفی نزن

زوری که نیست، نمی‌رسی حتا به گرد پای من
نظر نده، حرفی نزن

یه خواهشی ازت دارم، درباره‌ی شعرهای من
نظر نده، حرفی نزن


شعر

نوشته شده توسط فرید دانش‌فر در شنبه 2 اردیبهشت1391 |

شرم کن

و آن هنگام که از استاد خود تقاضا نمودم لطفی کند و نمره‌ای بیش از آنچه شایسته‌ی جواب‌هایم در برگه‌ی امتحانی است به من مرحمت کند تا در این درس نمره‌ی قبولی بگیرم، از این سخنم سخت برآشفت و با چهره‌ای برافروخته از خشم و ناراحتی بسیار بر من بانگ زد: «شرم کن ای جوانک! در شان و منزلت تو نباشد که چنین خواسته‌ای از من که استاد تو هستم بنمایی. جایی که من استاد باشم هر کس به میزان علم و آگاهی‌اش نمره خواهد گرفت و بدان که تو نیز به میزان پاسخ‌هایی که در برگه‌ی امتحان نوشته‌ای نمره خواهی گرفت و نه بیش از آن.»

از سخن خود سخت پشیمان گشتم و روی آن نداشتم که به چهره‌ی استاد بنگرم. اما استاد مهربانانه دستی بر شانه‌ام زد و گفت: «حالا یه تراول پنجاهی بیار ببینم چیکار می‌تونم برات بکنم.»


پی‌نوشت: نوشته‌ی بالا روایتی از آنچه برای من اتفاق افتاده، نیست.


نوشته‌های پراکنده

نوشته شده توسط فرید دانش‌فر در یکشنبه 27 فروردین1391 |

بفرمایید ناهار

وقتی ساعت ۹:۳۰ صبح وارد حیاط دانشگاه شدیم، دوستان گرامی شتابان و هراسان به طرف آقای مسئول غذا رفتند؛ شتابان برای آنکه زود خود را برسانند و -پیش از پر شدن لیست- اسم‌شان را وارد کنند و هراسان برای آنکه مبادا لیست پر شده باشد. گاهی وقت‌ها فکر می‌کنم برای ایشان، گرفتن ژتون غذا به اندازه‌ی گرفتن نمره‌ی قبولی با اهمیت است. اما من به خلاف نظر ایشان، خوردن یک ساندویچ سرد که هشتاد درصد محتویاتش درون نایلونش ریخته شده را به خوردن آن غذا ترجیح می‌دهم. از جمع سه نفره‌ی دوستان دو نفر خوشحال و خندان برمی‌گردند. آن یک نفر هم با لب و لوچه‌ای آویزان از فرط اندوه به سمت من می‌آید و مجبور می‌شود که برای ناهار به جای آن غذا، یک ساندوچ سرد که هشتاد درصد محتویاتش درون نایلونش ریخته شده را بخورد. در حالی که قدم‌زنان به طرف کلاس می‌رویم، به آن یک نفر دلداری می‌دهم تا با روحیه‌ی خوبی سر کلاس حاضر شود.

ظهر می‌شود و من و دوستان عزیز غذاهای‌مان را می‌خوریم و دوباره به کلاس می‌رویم. بعد از دو ساعت کلاس تمام می‌شود و می‌خواهیم برگردیم، اما هر چهار نفرمان به این نتیجه می‌رسیم که قبل از آنکه به خانه برویم، باید یک سری به دکتر بزنیم.


پی‌نوشت: نوشته‌ی بالا روایتی از آنچه برای من اتفاق افتاده، نیست.


نوشته‌های پراکنده

نوشته شده توسط فرید دانش‌فر در سه شنبه 22 فروردین1391 |