Smiley face
 نیستی اما یادت این‌جاست

‌
دکتر جان، چند وقتی است ویزیت (دیدار؟) نکرده‌ای مرا و حرف‌هایم بیخ گلویم گیر افتاده‌اند و نای بیرون آمدن هم ندارند. در واقع مشکل از من بود چون پولی در بساط نداشتم که خدمت شما برسم (دیدار مگر پولی است؟). شما نکردی آن گوشی را برداری یک زنگ به ما بزنی بپرسی ما زنده‌ایم یا نه. راستی چرا ما می‌گوییم نکردی فلان کار را بکنی؟ مثلا می‌گوییم نکردی یک تک پا بیایی، نکردی من را ببری گردش، نکردی یک کادو برایم بخری.

شما که در جریانی، من خیلی به کلمه‌ها فکر می‌کنم؛ الان درگیر این سوال شدم که این «نکردی» از کجا آمده؟ همه هم به زبان می‌آورند و کسی موقع گفتنش لبش را گاز نمی‌گیرد. یعنی می‌خواهم بپرسم که به نظر شما هم زشت است یا من ذهن منحرفی دارم؟ همه هم از این نکردن‌ها شاکی‌اند، دختر و پسر هم ندارد. البته خود من هم از نکردن دلخورم؛ کاش می‌کردم واقعا. قبول دارید دکتر جان؟

دروغ چرا، این روزها مدام به یادتان می‌افتم؛ یعنی به شکل ناراحت‌کننده‌ و غم‌انگیزی هر چه در اطرافم می‌بینم شما به ذهنم می‌آیید. برای مثال، دیوارهای نازک یادآور شما هستند، چون می‌گفتید آرام صحبت کنم چون دیوارهای آنجا نازک‌اند و صدا می‌رود آن‌طرف؛ البته این را یک بار گفتید فقط، ولی من در ذهنم ماند و همیشه حواسم بود. یا مثلا سریال آناتومی گری یادآور شماست، چون دوستش داشتید و پیشنهاد کردید ببینمش. دکتر جان، خودت هم خبر نداری چه چیزهایی مرا یاد شما می‌اندازد.

این نامه که شبیه نامه نیست را نوشتم که خبری ازتان بگیرم. حال من که مشخص است بدون ویزیت شما تعریفی ندارد، شما حالتان چطور است؟ حدس می‌زنم خوبید، چون مراجعه‌کننده بدون دکتر وضعیتش بدتر می‌شود ولی دکتر بدون او چندان بهش بد نمی‌گذرد. شما هیچ یاد من می‌کنید یا با مریض‌ها سرگرمید؟‌

‌


روزنوشت

نوشته شده توسط فرید دانش‌فر در ۱۴۰۴/۰۹/۲۳ |
 بی سر و سامون


ما که غم داره صدامون، خالی‌ایم از شور و از شر
گذروندیم روزامونو بدون معشوق و دلبر
پی برد و باخت نبودیم، هیچ دلی رو نسوزوندیم
بر و بوممون کوچیکه، برفمون از اون کوچیک‌تر!


چرند و پرند

نوشته شده توسط فرید دانش‌فر در ۱۴۰۴/۰۷/۲۵ |
 می‌سوخه؟


به دکتر گفتم پشت چشم‌هایم می‌سوزد. گفت عزیزم من روان‌شناسم. چه بی معنی. مگر قرار نبود که دکترها همه‌چیز را بلد باشند؟‌ من که این‌طوری خیال می‌کردم، که بلدند هر دردی را درمان کنند. البته بعد فهمیدم دکترها خودشان می‌توانند عامل درد باشند. خود من چند سالی است سینه‌ام می‌سوزد. دکتر گفت بیا یک قطره بدهم بریز روش. گفتم روی سینه‌؟‌ گفت نه احمق، برای سوزش چشمت. گفتم تو چطور دکتری هستی که چیزی از سوختگی بارت نیست. این چند وقته دردم بیشتر شده. بعضی فیلم‌ها را که می‌بینم، بعضی آهنگ‌ها را که گوش می‌کنم، بعضی متن‌ها را که می‌خوانم بیشتر می‌سوزد. با خودم خیلی کلنجار می‌روم، ولی نمی‌گذارم آبش بیاید. دکتر چپ‌چپ نگاهم کرد. گفتم چشمم را می‌گویم. پرسید که خب چرا نمی‌گویی اشک؟‌ واقعا فهمیدم که دکترها هیچی نمی‌فهمند. دکتر جان، من اگر می‌خواستم بگویم اشک، که دیگر جلویش را نمی‌گرفتم که سرازیر نشود مثل آب چشمه. قدیم‌ها این‌طور نبودم ها، اشکم سر جایش بود، خنده‌ام سر جایش. مثلا وقتی سلفی می‌گرفتیم می‌خندیدم و وقتی در آغوش کشیده می‌شدم، چشم‌هایم تر می‌شد. واقعا یک موقع‌هایی بود دنیا قشنگ بود. حالا فقط حسرتش مانده. دکتر جان، تازه من رعایت ادب می‌کنم و نمی‌گویم دیگر کجاهایم می‌سوزد. این اعتراف‌ها را یک‌وقت توی دفترت ننویسی. همان گوشه‌ی ذهنت نگه دار. راستی شما این مدت سوزشی حس نکردید اصلا؟‌ احیانا دلتان نسوخته؟‌ عجب سنگدلی هستید شما دکترها. آدم آب‌وهوایش هم که عوض می‌شود، یک چیزهایی حس می‌کند خلاصه؛ مخصوصا حالا که پاییز است و خود هوا هم سوز دارد. البته می‌گویند آب‌وهوای خارج فرق می‌کند.

دکتر پرسید «چرا همه‌ی دردهایت سوزشی است؟» نمی‌دانم کی به این دکترها مدرک می‌دهد.


روزنوشت

نوشته شده توسط فرید دانش‌فر در ۱۴۰۴/۰۷/۲۱ |
 هر جای دنیایی، دلت اون‌جاست؟


سهراب گفت حکایت کن... گفتم خیله خب حالا، خودت هم همین دو خط را به زور نوشتی، چطور از من توقع داری. اینجا، این دخمه‌ی تنگ و خاکستری را پاک نگه داشتم از آلودگی‌های بیرونی؛ غلط یا درست، ایده‌ام این بود که این یک تکه جا دور باشد از همه آشفتگی‌های ایام. اصلا من هم یکی مثل خودتم؛ به همان نحیفی که تو بودی، فقط کمی درازتر. خیلی چیز بدریختی می‌شود، نه؟ تازه این مدت باریک‌تر از همیشه‌ام شده‌ام، از نخوردن نه، از خوردن، خوردنِ غم و بغض و خشم. سیمین می‌گفت این‌ها همه‌اش تبدیل به مرض لاعلاج می‌شود. من که گزینه‌ی بهتری روی میزم نداشتم؛ یا باید غم زمانه می‌خوردم یا فراغ یار می‌کشیدم، شاید هم مخلوط هر دو.

خلاصه‌اش این‌که بله، طبق معمول بیدار بودم. می‌شناسی که من را، ساعت خوابم درست نمی‌شود. داشتم کار می‌کردم خیر سرم. می‌دانی، ما که این‌طرف‌ها زندگی می‌کنیم گوش و هوشمان قوی‌ است، حتی حس شامه‌مان؛ بو را از صدها کیلومتر آن‌طرف‌تر حس می‌کنیم. بااین‌حال خوابیدم، درست مثل خودت. با این تفاوت که من فهمیدم چند مرغابی از روی دریا پرید. گفتم دریا، یاد نصرالله افتادم. فکر نکنم شنیده باشی، یا شاید هم به گوشت رسیده صدایش؛ می‌گفت این شهر حتی دریا هم ندارد که آدم گریه‌هاش را خالی کند توش. طلب دلسوزی می‌کرد، اما به قول سیاوش، چه دلی، چه سوزی.

خبر ندارم آن‌طرف‌ها دریا دارد یا نه. گفته بودم که جغرافی‌ام خوب نیست، حالا که حتی نمی‌دانم اصلا کجای این نقشه را باید نگاه کنم؛ غرب یا شرق، بالا یا پایین، دور یا نزدیک. احمد می‌گفت دور باش اما نزدیک، ولی من می‌گویم گُه توی آن بودنی که با فاصله باشد. چه فایده آدم دلش جای دیگری باشد و خودش آنجا نباشد. اصلا شما بگو، هر جا که رفتی، دلت همان‌جاست؟‌ وقتی شمع‌های تولدت را فوت می‌کردی دلت کجا بود؟ یا وقتی خبر را شنیدی. هیچ یاد ما کردی بی‌وفا؟!


روزنوشت

نوشته شده توسط فرید دانش‌فر در ۱۴۰۴/۰۴/۲۰ |
 از اول


اینجا خلوتگاهم است؛ شما هم غریبه نیستید؛‌ آن چند نفری که این گوشه دنج و ساده را دیده‌اند و با این‌که نویسنده گمنامی دارد هنوز دنبالش می‌کنند، محرم‌اند، از دکترها هم بیش‌تر. آخر می‌دانید، دکترها حرفت را می‌شنوند، اما جدی‌ات نمی‌گیرند؛ به‌خصوص که کمی شوخ باشی. هدف‌هایت را خیال‌بافی می‌بینند و حرف‌هایت را بچگانه. این‌ها که باز غرغر شد. بگذارید از اول شروع کنم.

می‌خواهم اعتراف کنم. جرم و جنایت؟‌ نه، از این خبرهای هیجان‌انگیز نیست. من مسیر صاف را رفتم و این راه‌های مستقیم، شوربختانه شور و هیجانی ندارند. همه رفتند جاده چالوس، من رفتم فیروزکوه. همه یعنی همه‌ی آن‌هایی که می‌شناسم. و بامزگی ماجرا اینجاست که دخترها آدم‌های هیجان‌انگیز را ترجیح می‌دهند، حتی اگر آدم‌بده باشند و اذیتشان کنند. باز زدم به جاده خاکی، بگذارید از اول شروع کنم.

من در نوجوانی گیر کرده‌ام. این همان اعترافی است که می‌خواستم بکنم. می‌دانید گیر کردن در نوجوانی یعنی چه؟‌ یک مثال ساده می‌زنم بعد خودتان تعمیمش بدهید به چیزهای دیگر؛ پسرکی آمده بود عید دیدنی و توی اتاقم پی بازی کردن بود. «عمو فلان بازی را داری، عمو بزن دانلود کن». و این‌ها را در حالی می‌گفت که آن‌طرف داشتند عیدی می‌دادند. گفتم برو عیدی بگیر از دستت نرود ولی پسرک برایش مهم نبود پول گیرش بیاید یا نه، فقط می‌خواست بازی کند. البته حرف اصلی‌ام این نبود، بگذارید از اول شروع کنم.

به نظرتان زندگی کردن مثل یک نوجوان، خوب است؟‌ شاید خیلی‌ها بگویند وای چه جالب، ای جان، چه بامزه و شیرین، آخ کاش منم این‌طوری بودم و این چیزها، اما هیچ‌کدامشان مایه‌اش را ندارند که چنین حالتی داشته باشند. چون در دنیای آدم‌بزرگ‌ها پول حرف اول و آخر را می‌زند. پول می‌تواند جان شما را نجات دهد، می‌تواند زیباترین دخترکان را نصیبتان کند، برساندتان به رفاه و آرامش و هر چیز دیگری. پس حماقت محض است زندگی کردنِ آدم بزرگسال مثل یک نوجوان. این یعنی من یک عدد اسکل دم‌دستی هستم، که البته حرف تازه‌ای نیست چون همه‌تان می‌دانید این را. اصلا بگذارید از اول شروع کنم.

طولانی شد صحبتم؛ همه‌اش هم خزعبل. خلاصه این‌که من زندگی نکردم، من بازی کردم. من همه‌ی عمر مشغول بازی بودم. غیر از آن وقت‌هایی که پای آتاری و پلی‌استیشن و موبایل و کامپیوتر و توی جمع بازی می‌کردم، درس خواندن، کار کردن، حرف زدن، غذا خوردن و خیلی کارهای دیگرم (غیر از رابطه‌هام) هم بازی کردن بود. اغراق نمی‌کنم، این واقعیت است. کارم اشتباه بود؟ لابد. پس بگذارید از اول شروع کنم.


پی‌نوشت: شما یادی نکردید و نگفتید، اما من می‌گم؛ عیدتان مبارک.

نوشته شده توسط فرید دانش‌فر در ۱۴۰۴/۰۱/۰۱ |
 
مطالب قدیمی‌تر
درباره وبلاگ
این آدم دو پا من هستم. هرچه در اینجا می‌خوانید حاصل قلم نصف و نیمه‌ام است. ضمن این‌که همه نوشته‌ها یک خیالپردازی هستند و بس. بخش «گفت‌وگو» هم که تکلیفش معلوم است.
منوی اصلی
صفحه اول
شناسنامه
نامه برقی
بایگانی
تیترهای وبلاگ
بایگانی
آذر ۱۴۰۴
مهر ۱۴۰۴
تیر ۱۴۰۴
فروردین ۱۴۰۴
اسفند ۱۴۰۳
دی ۱۴۰۳
آرشيو
دسته‌بندی موضوعی
روزنوشت
داستان کوتاه
داستانک
شعر
تک‌گویی
نوشته‌های پراکنده
چرند و پرند
من و اژدر
رادیو آدم‌ها
گفت‌وگو
مینیمال
برچسب‌ها
تنهایی (3)
عاشق (2)
فاخته جان (2)
پیوندها
سایت دانای کل
 سایت چلچراغ
 پادکست رادیوچل
 کافه چای کوفسکی
 یعقوب کذاب
 Khers
 نیکولا
 یک دختر ترشیده
 کافه کافکا
 یک گلوله برای ژنرال
 یک تماس بی پاسخ
 




Powered By
BLOGFA.COM
...